611

برای اولین بار توی سه سال گذشته خوب نیستم. می‌دونم چرا، ولی خب به کسی هم نمیشه گفت.
خللی توی مسیری که دارم میرم ایجاد نمیشه ولی خب… !

Advertisements

610

بهار دیشب گفت که فردا اولین روز تدریسشه و من یاد اون روزی افتادم که اومد پیشم و گفت نمی‌دونم تو زندگی چی می‌خوام. توی این دو سالی که با بهار همکاریم حد و اندازه‌ی استعدادهاش و سلیقه‌ش رو شناختم. بهش یه سری توصیه‌ها کردم و رفت کلاس‌های TTC و قبول هم شد.
ظهر کمی زودتر زدم بیرون که برای بهار یه هدیه بخرم. تنهایی پر هیاهوی «بهومیل هرابال» رو خریدم و صفحه اولش نوشتم:
– از کدام پنجره می‌رسد بهار؟
+ از همان که بسته‌ای.
اومدم دفتر، بچه‌ها بودن و ندا رفته بود. با بچه‌ها احوالپرسی کردم و به حمید بابت اختراعش تبریک گفتم و یادگاری بهار رو دادم و گفتم: «امروز هیچکس تو دفتر نیست!» تا عصر که فرشاد اومد.
باید نامه نوشتن رو شروع کنم.

609

ترجمان ویرایش نهایی کتاب رو فرستاده که تایید کنم برای چاپ. دوباره که دارم می‌خونم و با متن اصلی تطبیق میدم، به خودم میگم «یعنی همه اینا رو من ترجمه کردم؟ ایول به خودم»! در کل خرکیف میشم! 😀