۷۱۷

حالا درسته پول خودتونه و به ما ربطی نداره، ولی اونی که تیبا و ساینا و کوئیک می‌خره به نظرم کونیه.

۷۱۶

واقعیت اینه که ندا نباید از من تشکر می‌کرد بابت این که اومدم. چون این من نبودم که اومدم. اصلا برنامه رو من ریخته بودم. اونا بودن که اومدن و ملحق شدن به من. ولی خب بعد از چهارماه اگه این حرفو نزنه چی بگه؟ چهارماه بی‌خبری و بعدش یهو منو می‌بینه که درست مثل یه همکار قدیمی باهاش برخورد می‌کنم، و حتی شاید سردتر. حرفی پیدا نمی‌کنه بزنه و در مورد صحافی پایان‌نامه‌ش حرف می‌زنه. انتظار داره مثل همیشه من براش این کار رو انجام بدم ولی من این کار رو نمی‌کنم. بعد در مورد تجربه غواصی‌ش صحبت می‌کنه و بعد از اینکه حرفش تموم میشه من برمی‌گردم سمت بهار و اوضاع کارگاهشون رو می‌پرسم. و همش فکر می‌کنه که چی بگه تا یخ این رابطه تموم شده آب بشه ولی چون احمقه چیزی جز «مرسی که اومدی» پیدا نمی‌کنه.

716-b.jpg

۷۱۴

امروز میدونی به چی فکر میکردم؟

ندا یه بار اون اوایل شماره منو بلاک کرده بود. هی زنگ میزدم ریجکت میشد. بعد یادش رفته بود از بلاک درم بیاره. پیش اون پسره بود گمونم. شب رفتم دنبالش و گفتم بلاکم کردی که هی ریجکت میشم؟ گفت نه بلاک نکردم ولی دیدم که آنبلاکم کرد.

چطور میشه اینهمه تحمل کرد؟ ماها پر حوصله‌ایم. فقط خوب درس می‌گیریم از زندگی.

بهارک که می‌خنده میخوام دوباره تمام حرفایی که به ندا می‌زدم رو ورژن آپدیت‌ترش رو بگم بهش. بعد ندا یادم میفته میگم اینم مثل اون :)))

۷۱۳

برای دفترمون یه منشی می‌خواستیم و یه خانم حدودا سی‌وهفت-هشت ساله اومد و من خجالت کشیدم که بگم نیا.

شکر خدا خودش فردا sms زد که بخاطر اینکه بچه کوچیک دارم نمی‌تونم بیام.

۷۱۲

بعضی وقتا فکر می‌کنم مگه ما چی می‌خوایم؟ یه خونه نقلی، یه ماشین که پراید نباشه! یه کار که بتونیم با درآمدش کتاب بخریم و گاهی سفر بریم. یه معشوقه. همین!

حق با تو بود اسماعیل عزیزم: لعنت به این زندگی!

۷۱۱

سر ظهر یه ساعتی خوابیدم و یه خوابی دیدم که وقتی بیدار شدم بدنم از کوفتگی درد می‌کرد. خوابه چی بود؟ ترکیبی از تمام ترس‌ها و کابوس‌ها و عقده‌ها و امیدها. اولش یادم نیس چی بود ولی اواسطش مصاحبه دکترا بود. توی فضای شلوغ و مسجد مانند داشتن برای پذیرش دکترا مصاحبه می‌کردن. یارو یه متن انگلیسی گذاشت جلوم و من از راست شروع کردم به خوندن! 🤦🏻‍♂️ بعد یه دختره اومده بود خودشو چسبونده بود به من. عقده اودیپی باید وسط آزمون دکترا بزنه بیرون. بعد نمی‌دونم چی شد که یهو از خونه‌مون سردرآوردم. ننه هم بود. بابا تو که سه سال قبل مرده بودی، تو اینجا چیکار می‌کنی؟ بعد یهو سروکله بهار و دوستش مهتاب پیدا شد که بریم کارگاهشون برای دیدن جنس‌هاشون. اون وسط با ماشین تصادف کردم. پیاده شدم که به بهار بگم یه دقیقه صبر کن، برگشتم دیدم ماشین نیست. اونقد آشفته بود که اصلا بقیش یادم نمیاد!

بعد یهو مامان بیدارم کرد. از شدت خستگی ذهنی بدنم چنان کوفته بود که انگار کوه کندم!