پاسداری شده: 630

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

Advertisements

629

وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ…
خیلی دلم می‌خواست باور کنم این حرف رو. مخصوصا این روزها که نیازِ زیادی به امید دارم. باید به کارِ جدید فکر کنم، به آیندۀ جدید، به اعتبار جدید، به زندگی جدید…
Stupid Atheism

628

می‌دونم که روزی من رو خواهی شکست. انقدر سخت و محکم که مدت‌ها طول می‌کشه تکه‌ها و خرده‌ریزهای خودم رو از رو زمین جمع کنم. اما قانونی هست که میگه: «اون چیزی که من رو نکشه قوی ترم میکنه». منتها گمونم دیگه این تکه‌ها رو نبابد به هم بچسبونم. بی‌ریخت و زشت میشن. باید ذوبشون کنم و بریزم توی یه قالب جدید، یه فرم جدید، یه شکل جدید.
اینطوری گمونم قوی‌تر از امروزم میشم.

627

حالا نه اینکه غرولند کنما. ولی کلا حال خوبی ندارم این روزا.

اینو وقتی فهمیدم که امروز داشتم ساعت کاری بچه ها رو پرینت میگرفتم و وقتی به خودم رسیدم، یه لحظه فکر کردم دوشنبه ها شیفت کاری من چیه و هر چقدر فک کردم یادم نیومد. رفتم پایین چک کردم دیدم اصلا دوشنبه ها تعطیلم. اونجا بود که فهمیدم چرا نمیتونم ویراستاری کتاب جدیدمو تموم کنم، چرا نمیتونم ترجمه جدیدمو شروع کنم، چرا نمیتونم دو ساعت بشینم یه جایی و فیلم ببینم، کتاب بخونم، یا اصلا زل بزنم به یه چیز و فقط به همون چیزی که زل زدم بهش فکر کنم!

626

– آقا فرهاد، شوهر ساحره، خواهر بزرگم، به من و سارا عیدی میده. عیدی خیلی خوبی هم میده. به مامانم اینا هم میده. ولی عیدی من و سارا رو خیلی خوب میده. آقا جواد شوهر خواهر کوچیکم عیدی نمیده. ولی نوشین، خواهر کوچیکم، برامون لباس میخره. ساحره هم پول نمیده ولی لباس برامون میخره.
+ …
– آقا جواد برا تولد منم خیلی کادوی خوبی داد. خیلی کیف کردم از هدیه ش.
+ …
… و من به کتابی که برای تولدش ترجمه کرده بودم فکر میکردم. کتابی که گمونم هنوز هم حتی 10 صفحه ش رو نخونده باشه.
حق با مارکسه. بورژوازی همه چیز رو تبدیل به روابط پولی می کنه.