633

به خودم که نگاه می‍‌کنم می‌بینم خیلی شبیه بابام هستم. خوابیدنم، دراز کشیدنم، نشستنم، راه رفتنم، فیلم دیدنم، کتاب خوندنم. حتی قیافه‌م. ولی می‌ترسم. از اینکه مث بابا بشم می‌ترسم.
بابا جوونی‌هاش آدم خوش‌تیپی بوده. تک کت چارخونه و سبیل و یقه اسکی. بابا نمودِ معلم‌های اوایل انقلاب بود. ولی الآن نه. اصلا به خودش نمی‌رسه. وقتی تنهایی می‌شینه جلو تلویزیون غذا می‌خوره و حواسش به اخباریه که فرداش هیچی یادش نمی‌مونه. وقتی چاییشو داغ و هورتی بالا می‌کشه و سرفه می‌کنه. چند ده‌تا «وقتی…»ِ دیگه!
اصلا دلم نمی‌خواد پیر که شدم مثل بابا بشم!

Advertisements

632

می‌تونستم بابت این همه مدت دو دلی و شک، امروز اخم کنم یا قهر کنم. می‌تونستم وقتی پرسیدم «نظر خودت چیه؟» و جواب داد «چه می‌دونم. من که هنوز ندیدمش»؛ می‌گفتم «باشه هر جور راحتی!» و می‌رفتم یک نخ سیگار می‌کشیدم.

ولی عوضش نشستم نامه نوشتم و گفتم من دیگه لب به سیگار نمی‌زنم. نامه نوشتم که Das ist ein muss

629

وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ…
خیلی دلم می‌خواست باور کنم این حرف رو. مخصوصا این روزها که نیازِ زیادی به امید دارم. باید به کارِ جدید فکر کنم، به آیندۀ جدید، به اعتبار جدید، به زندگی جدید…
Stupid Atheism

628

می‌دونم که روزی من رو خواهی شکست. انقدر سخت و محکم که مدت‌ها طول می‌کشه تکه‌ها و خرده‌ریزهای خودم رو از رو زمین جمع کنم. اما قانونی هست که میگه: «اون چیزی که من رو نکشه قوی ترم میکنه». منتها گمونم دیگه این تکه‌ها رو نبابد به هم بچسبونم. بی‌ریخت و زشت میشن. باید ذوبشون کنم و بریزم توی یه قالب جدید، یه فرم جدید، یه شکل جدید.
اینطوری گمونم قوی‌تر از امروزم میشم.

627

حالا نه اینکه غرولند کنما. ولی کلا حال خوبی ندارم این روزا.

اینو وقتی فهمیدم که امروز داشتم ساعت کاری بچه ها رو پرینت میگرفتم و وقتی به خودم رسیدم، یه لحظه فکر کردم دوشنبه ها شیفت کاری من چیه و هر چقدر فک کردم یادم نیومد. رفتم پایین چک کردم دیدم اصلا دوشنبه ها تعطیلم. اونجا بود که فهمیدم چرا نمیتونم ویراستاری کتاب جدیدمو تموم کنم، چرا نمیتونم ترجمه جدیدمو شروع کنم، چرا نمیتونم دو ساعت بشینم یه جایی و فیلم ببینم، کتاب بخونم، یا اصلا زل بزنم به یه چیز و فقط به همون چیزی که زل زدم بهش فکر کنم!