639

بالاخره!

639.jpg

Advertisements

638

اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم
پاهای تو چون فرق باز‌کرده از سر ِ زیبایی ِ به‌درون‌برگشته بر سینه‌ام تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه‌ی دوقلو می‌بوسم می‌بوسم
هر پای‌ات را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم، بیدار می‌شوی می‌خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین! زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینـَمَم
با وسعتِ نگاهِ بر‌گشته‌ی به درون، به‌درون‌برگشته، تا ته ببین! تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم، اگر تو مرا… حالا بیا تو شانه بزن زانو!
من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم

– رضا براهنی

۶۳۶

به خانم م. گفتم حوصله نداری، گفت ساعت کاری تموم بشه خوب میشم. گفتم شب با خونواده برید شهربازی، سوار ترن U بشید، هر چی بی‌حوصلگی دارید تخلیه میشه. گفت از ارتفاع می‌ترسم، تو نمی‌ترسی؟ گفتم من کوهنوردما. گفت راست میگی. گفتم آب‌وهوا که کمی خنک‌تر شد هماهنگ می‌کنم با بچه‌های اداره میریم کوه. گفت چقد ساده‌ای، اینا اصلاً بچه‌های خوبی نیستن. دلم به حالت می‌سوزه که فکر می‌کنی همه مث خودت خوبن!
خانم م. نمی‌دونست که من کسی رو خوب نمی‌دونم. البته کسی رو هم بد نمی‌دونم. ولی خب دنیا دنیای تعامله. به قول سارتر: دیگران نیاز دردناک ما هستن؛ دوزخ یعنی دیگران.

635

توی این کار جدیدم، با 5 نفر دیگه به جز خودم هم‌اتاقی هستم. آدمای عجیب و غریبی هستن. ینی نرمال و عادی هستن، ولی از نظر من عجیب‌وغریبن. شاید هم برعکس. من نرمال نیستم!
مثلا یکی‌شون هفت سال توی بهترین دانشگاه ایران درس خونده و دو تا اختراع ثبت شده داره، و وقتی من در مورد عدالت صحبت می‌کردم، گفت «خیلی نباید توی کار خدا دخالت کرد. باید گذاشت جامعه روال خودش رو داشته باشه.». خشک‌مذهب هم نیست که بگم عادیه. آدم از این حجم بلاهت دلش می‌گیره!

633

به خودم که نگاه می‍‌کنم می‌بینم خیلی شبیه بابام هستم. خوابیدنم، دراز کشیدنم، نشستنم، راه رفتنم، فیلم دیدنم، کتاب خوندنم. حتی قیافه‌م. ولی می‌ترسم. از اینکه مث بابا بشم می‌ترسم.
بابا جوونی‌هاش آدم خوش‌تیپی بوده. تک کت چارخونه و سبیل و یقه اسکی. بابا نمودِ معلم‌های اوایل انقلاب بود. ولی الآن نه. اصلا به خودش نمی‌رسه. وقتی تنهایی می‌شینه جلو تلویزیون غذا می‌خوره و حواسش به اخباریه که فرداش هیچی یادش نمی‌مونه. وقتی چاییشو داغ و هورتی بالا می‌کشه و سرفه می‌کنه. چند ده‌تا «وقتی…»ِ دیگه!
اصلا دلم نمی‌خواد پیر که شدم مثل بابا بشم!