۷۳۷

ایستگاه مهدیه منتظرم که مترو بیاد تا برم بریانک. سه تا ایستگاه قبلی قطار تو هر ایستگاه ۵ دقیقه واستاده. موج دوم کرونا برگشته و مردم هم کیپ تا کیپ هم تو مترو واستادن. اینجا تو ایستگاه همه قیافه‌ها خسته‌ن. یه لحظه فکر می‌کنم منم مث اینام. بعد میگم نه؛ دست کم من خودآگاهی دارم. بعد میگم خب شاید اونا هم دارن، فقط مث من مجبورن!
ما همه مث همیم؛ فقط مجبوریم.

۷۳۶

همکارم ح. که بود؟ دریای جندگیه این! منتظرم فرق بیزنس پلن و بیزنس مدل رو بگه و می‌خونه و به آ چشم و ابرو می‌کنه که دیدی! :))

نه تنها خودش، که گویا باباش هم کسخله. برا دختره خواستگار اومده، باباش مخالفه. چرا؟ چون سیمکارت پسره اعتباریه! :)) شاید بپرسید که مگه خط خودش دائمیه؟ باید بگم نه. شاید بپرسید که مگه مهمه؟ باید بگم که بله چون چیپ و کسخلن و معیارهاشونم کسشعره!

۷۳۵

ساعت چهار و نیمه و نشستیم تو دفتر. ج قصد تموم کردن بحث رو نداره. می‌بینه بی‌حوصله‌ایم و دلمون نمی‌خواد بیشتر از این بمونیم سر کار ولی داره ادامه میده. چرا کارفرما فکر می‌کنه با پرداخت اضافه‌کاری می‌تونه ما رو نگه داره؟ چون احمقه. چرا من بی‌حوصله‌ام؟ باید برم خونه قبل اومدن حسام شام درست کنم. چرا نمی‌خوام اون خونه باشه؟ چون کسکشه و هیچ کمکی تو کارای خونه نمی‌کنه. چون احتمال داره برم خونه مریم و نمی‌خوام برای صبحونه و ناهار فردا اذیتش کنم. چون هر چوق شده ۲۲.۷۰۰ تومن و سکه شده ۱۰.۳۰۰.۰۰۰ تومن. اینا چه ربطی به من داره؟ چون دلم می‌خواد سهم پول پیش حسامو بدم و بهش بگم میخوام تنها باشم، برو بگرد برا خودت خونه پیدا کن و نمی‌خوام بگه پول من بیشتر می‌ارزید. صفیه تنها کسیه که می‌تونه با دوس دختر حسام حرف بزنه که حسام رو راضی کنه به این کار. اند گِس وات؟ سه روزه جواب نمیده. و ک ع و آ ت ج ا. بله!

۷۳۳

تو اتاق حرف کچلی و اینا بود. ح با تبختر رفت روی بورد نوشت «در سر عقل می‌باید بی‌کلاهی عار نیست!»! آره فقط تو عقل داری که تو وضعیت کرونا می‌خوای بری دماغتو عمل کنی! :))

۷۳۱

خب به سلامتی اصغرو پیچوندم گیر این یکی کسکش افتادم. پفیوز یه فرش و بخچال فکسنی رو برای من ۲.۵ حساب می‌کنه. الان هم لم داده میگه من تایم امتحاناتمه. من نمی‌تونم توی کارای خونه کمک کنم.

گاییدمت!

۷۲۹

بالاخره یه خونه پیدا کردیم. من سر کار بودم که مستاجر طرف گفت تو پولو برای من کارت به کارت کن من نکه دارم، حداقل هم ۲۰ تومن. خودم چیزی نداشتم. پولی هم که داشتم علی داده بود جنس خریده بود. حالا این پوله یه ماه اونجا تو حساب خوابیده بودا. عدل باید دیروز علی پولو جنس میخرید.

زنگ زدم به سایت گفتم شماره مالک رو بدید تا من پولو مستقیم به حساب خودش بزنم. از اون طرف مستاجره هم زنگ می‌زد. حسام هم زنگ می‌زد. زدم به بی‌خیالی و کفتم کیر تو بی‌پولی و گوشی رو از دسترس خارج کرد.

مریم هم هی پیام میداد و من نتم خاموش بود. نجیبی هم نشسته بود بالای سرم و اصلا نمی‌تونستم دست به گوشیم بزنم. آخرش یه پیام داد که بیبی من برات یه هدیه خریدم گفتم ۴ تا ۴.۵ برسه. رفتنی با سیاوش رفتم. یهو چشمم به مریم افتاد. نگو طفلک اومده تهران. یه جوری خوشحال شدم که دیگه اصلا سیاوشو ندیدم. دوییدم همونجا بغلش کردم. همه داشتن نگاهمون می‌کردن. بعد با هم رفتیم پارک ساعی. پارک ساعی…

و تمام شب رو با هم بودیم. حالا نکته چیه؟ نکته اینه که سایت زنگ زد و برای امروز قرار گذاشت با مالک. بریم صحبت کنیم ببینیم چی میشه.

۷۲۸

مـ.ـشـ.ـعوف میگه وای بیچاره احـ.ـسان باید برام سرویس طلا بخره. میگم خب نخره. میگه وا ینی چی؟ چرا نباید بخره؟
نشاشم تو روابط و ازدواج شماها؟
یعنی من هر کدوم از این‌ها رو که می‌بینم دوس دارم برم یه بار دور مریم طواف کنم! ^_^