661

استعفا دادم و گِس وات؟ احتمالا چون قرارداد آخرین کارگاهم 11 ماه بوده، بیمه بیکاری بهم تعلق نمی‌گیره. -_-

Advertisements

۶۶۰

مغزم خالیِ خالیه. درست شبیه اون اسمایلی متعجب تلگرام شدم. هیچ تمرکزی ندارم. کلی کار عقب‌افتاده دارم و همش بین کارهام سرگردونم. صبح میرم سر کار، ظهر برمی‌گردم خونه، عصر می‌خوابم، شب با گوشی‌م وَر می‌رم تا دیروقت. این وسط‌ها روزی یکی‌دو صفحه هم ترجمه می‌کنم که عقب نمونم. کتابامو باز می‌کنم که بخونم، نصفه ولشون می‌کنم. شروع می‌کنم به فیلم دیدن، هی پاؤز می‌کنم میرم تلگراممو چک می‌کنم. شروع می‌کنم درس بخونم هی وسطش می‌رم توییتر. انگار همش منتظرم یه اتفاقی بیفته. مثل رئیسِ رستم توی اون داستانی که ترجمه کرده بودم؛ که همش منتظر یه زنگ تلفن بود که اتفاق ناگواری رو خبر بده. یه سال بیشتره که از زنجان بیرون نرفتم. هفت-هشت ماهه کوه نرفتم. گاهی اوقات هم که عصرها با سیاوش و سعید رفتیم بیرون، یه ساعتی که گذشته، بعدش هر چی گفتن، تو جواب گفتم «بله! آره! درسته»!
طبیعتا ۳۰ سالگی من نباید اینطوری می‌شد. ۳۰ سالگی من باید با یه معشوق می‌گذشت که عصرهای زمستون با هم تو پیاده‌راه قدم بزنیم. جمعه‌ها با هم بریم کوهنوردی. با همدیگه از سونات‌های موتزارت صحبت کنیم. از براهنی و ساعدی، مارکس و هگل. دعوای سوسیالیسم و کاپیتالیسم داشته باشیم و بعد با یه شاخه گل آشتی کنیم.
طبیعتا نباید اینجوری می‌شد!

۶۵۹

اون یکشنبه‌ای که مرخصی تلفنی گرفته بودم و جمیلی صداشو گرفت رو سرش، به خاطر توضیحات اضافی رسولی بود. یه عادتی داره، مثلا یکی زنگ میزنه به همکاری که نیست و این گوشیش رو جواب میده. بعد که اون طرف اومد میگه فلانی زنگ زده بود و من گفتم که این و اگه اومدن میگن زنگ میزنه و فلان و بهمان. برعکس من که خیلی خلاصه میگم لطفا به فلانی زنگ بزن و اگر هم بپرسه چیکار داشت و چی گفت و اینا، میگم نمی‌دونم.
حالا رسولی چیکار کرده بود؟ جمیلی پرسیده بود قنبری کجاست و اینم شروع کرده بود به اینکه آره تلفنی گفته و گفت اومدم برگمو می‌نویسم و جمیلی هم که انگار اونروز پریود بوده، صدام کرد اتاقشو و صداشو گرفت رو سرش. منم انگار نه انگار، خونسررررررررد! اینم بدتر عصبانی شد.
خوبیش برا من این شد که فهمیدم دیگه باید تصمیم بگیرم. دو تا تصمیم هست که باید بگیرم. یکی کارم و اون یکی رابطه. همین روزا یه تصمیم قطعی می‌گیرم و برای همیشه راحت میشم.

۶۵۸

می‌گن مغز تو وضعیت استراحت مطلق و خواب عمیق، ۲۵٪ انرژی و اکسیژن بدن رو استفاده می‌کنه. حالا اگه ذهن درگیر باشه چی؟ هیچی. میشه جریان امروز من. کل دیشب رو تو خواب با رئیس بی‌شعورم سر مرخصی دعوا می‌کردم و صبح که بیدار شدم به ثدری کوفته بود بدونم که انگار اصلا نخوابیدم.

۶۵۷

فرشاد اگه اینو ببینه اولین حرفی که میگه اینه: «تا دیروز کون می‌داد»! :-)))
ولی برای خود من که جالبه. من بهمن 93 بعد یه بار انصراف دادن و یه مدت دور موندن از تحصیل، تو 26 سالگی دوباره رفتم دانشگاه برا دوره کارشناسی. فردا آزمون دکترا دارم. همین قدر تخیلی! :دی

657.jpg

۶۵۶

محرمی چند روز رفته مرخصی و من جانشینشم. بهم گفته بود یه جلسه داریم و باید نامه‌ش رو برا همه فکس کنم. افشار هم قبلش بهش گفته بود که وظیفه دبیرخونه نیست که نامه جلسات رو فکس کنم. گفتم خودم انجامش میدم، تو با خیال راحت برو مرخصی. نامه بابد برای رؤسای ادارات فکس می‌شد. بی‌سروصدا رفتم بالا سر دستگاه فکس و برا همه‌شون فکس کردم و اوکی تلفنی هم گرفتم. رسولی چند بار گفت بده کمکت کنم، از لج اون روز که چنتا زنگ قرار بود بزنه و چه هوچی‌گری‌ای کرد از هیچکدومشون کمک نگرفتم تا نشونشون بدم هر چقدر هم کارشون زیاد باشه، با آرامش و حوصله میشه بدون اینکه کسی رو اذیت کرد، انجامشون داد.