642

از وقتی کارم رو عوض کردم و اومدم محیط کاری جدید، و از وقتی دوباره برگشتم دانشگاه، واقعا به این نتیجه رسیدم که من جزو طبقه الیت جامعه هستم!

Advertisements

641

شهین گیر داده بود که «رفیق! تو خیلی با آدم‌ها خوب برخورد می‌کنی. بلدی با هر کسی چطوری حرف بزنی. وقتی با خانم‌ها صحبت می‌کنی، با خودم می‌گم این آدم حتما عاشقه. قبلا عاشق بودی؟ الآن عاشقی؟»
چی باید می‌گفتم؟ النجاة فی الصّدق؟

641.png

640

کانال دانشگاه اطلاعیه کوهنوردی زده بود و یه آی‌دی هم گذاشته بود که اگه دوس دارید بیاید، با این آی‌دی در تماس باشید. چک کردم دیدم نوشته جمعه و سریع مسیج دادم که اگه میشه اسم منم بنویسید. از آخرین باری که رفته بودم کوهنوردی 5 ماهی می‌گذشت. گفت باشه و قرار شد جمعه ساعت 5.30 میدون استقلال باشم. جمعه هفته قبل صبح زود پا شدم رفتم محل قرار. یه ربع واستادم و دیدم خبری از اتوبوس دانشگاه نیست. زنگ زدم به سرپرست و جواب نداد. دوباره زنگ زدم و جواب داد و پرسیدم که: خیلی طول می‌کشه برسید؟
گفت: کجا؟
گفتم استقلال دیگه. برای کوهنوردی.
گفت: این هقته نیست که. تاریخ که زده بود بیستم. :-))
با شرمندگی فراوان خداحافظی کردم و قطع کردم.
یه هفته بعدش که میشه دیروز باهاشون رفتم کوهنوردی. خیلی خوشحالم که بالاخره تنبلی رو کنار گذاشتم.

640.jpg

638

اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم
پاهای تو چون فرق باز‌کرده از سر ِ زیبایی ِ به‌درون‌برگشته بر سینه‌ام تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه‌ی دوقلو می‌بوسم می‌بوسم
هر پای‌ات را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم، بیدار می‌شوی می‌خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین! زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینـَمَم
با وسعتِ نگاهِ بر‌گشته‌ی به درون، به‌درون‌برگشته، تا ته ببین! تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم، اگر تو مرا… حالا بیا تو شانه بزن زانو!
من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم

– رضا براهنی

۶۳۶

به خانم م. گفتم حوصله نداری، گفت ساعت کاری تموم بشه خوب میشم. گفتم شب با خونواده برید شهربازی، سوار ترن U بشید، هر چی بی‌حوصلگی دارید تخلیه میشه. گفت از ارتفاع می‌ترسم، تو نمی‌ترسی؟ گفتم من کوهنوردما. گفت راست میگی. گفتم آب‌وهوا که کمی خنک‌تر شد هماهنگ می‌کنم با بچه‌های اداره میریم کوه. گفت چقد ساده‌ای، اینا اصلاً بچه‌های خوبی نیستن. دلم به حالت می‌سوزه که فکر می‌کنی همه مث خودت خوبن!
خانم م. نمی‌دونست که من کسی رو خوب نمی‌دونم. البته کسی رو هم بد نمی‌دونم. ولی خب دنیا دنیای تعامله. به قول سارتر: دیگران نیاز دردناک ما هستن؛ دوزخ یعنی دیگران.