574

یک عمر بد کیمیایی را گفته بودم و فیلم‌هایش را به سخره گرفته بودم. اما حالا عاشق گوزن‌هایش شده بودم. عاشق قدرت که چریک بود، عاشق صدای پری زنگنه با آن صدای حزن‌آلودش که به جای فرهاد کنجشگک اشی‌مشی را مثل یک لالایی برای فرزند یتیمی می‌خواند. عاشق موسیقی متنش، آنجایی که نشسته‌اند سر سفره و به قول خودشان «عرق می‌خورند» و از خاطرات می‌گویند. و… و عاشق آن صحنه آخرش که من را یاد درگیری ساواک و فدائیان خلق می‌اندارد، یاد حمید اشرف و رفقایش…

572

دو روز دیگه انتخابات ریاست جمهوریه و من همچنان تنها گزینه‌م رای ندادن هست. اما واقعا از نتیجه انتخابات می‌ترسم. هم از این می‌ترسم که روحانی رای نیاره (که بعید می‌دونم، اما احتمالش هست) و هم از این می‌ترسم که رای بیاره و تقلب بشه (که محتمل می‌دونم).

571

رفتم کتابخونه عضو شدم و چقدر ذوق داشتم وقتی بین قفسه‌های کتابخونه می‌چرخیدم. فک کنم خانم کتابدار هم از ذوقم تعجب کرده بود بس که سوال‌پیچش کردم: چقد می‌تونم کتابا رو نگه دارم؟ تا چنتا می‌تونم کتاب قرض بگیرم؟ چند بار قابل تمدید هستن؟ با این کارت می‌تونم از همه کتابخونه‌ها کتاب قرض بگیرم؟
مث یه بچه بودم که تازه کتاب دیده. انگار نه انگار که متوسط ماهی 250-300 تومن پول کتاب‌ها و مجله‌هایی هس که می‌خرم.

570

دو هفته مانده این ترم تمام شود و بعدش هم فقط 9 واحد، و بعد… پرونده دانشگاه بسته می‌شود.
روز اول را دقیق یادم هست: 18 بهمن 1393، کلاس «مبانی مدیریت اسلامی» با آقای افشاری راد. هوا سرد بود و راه خانه تا دانشگاه هم دور. خسته و نا امید بودم. با خودم می‌گفتم: به چه دردم می‌خورد؟ هشت ترم علاف شوم برای یک مدرک لیسانس؟
رفته رفته امید به زندگی‌ام برگشت. بین کار و دانشگاه تعادل برقرار کردم و وقت آزادم را به مطالعه و کوهنوردی و سینما و موسیقی اختصاص دادم. هشت ترم تبدیل شد به پنج ترم و سه ترم تابستان و زودتر از آنچه فکرش را می‌کردم و با معدلی بسیار خوب دارم دانشگاه را به آخر می‌رسانم.
این عکس برای روز دوشنبه است، 18 اردیبهشت 1395. بعد از کلاس تفسیر موضوعی قرآن و یک ساعتی که وقت دارم برای درس حقوق بازرگانی. طبقه ششم ساختمان سهروردی، بالاترین نقطه شهر، لب پنجره ایستاده‌ام و باد بهاری موهایم را آشفته می‌کند. هدفون در گوشم دارم به «مساله شر» آرش نراقی گوش می‌دهم و بی‌خیال آینده، دارم از زمان حال لذت می‌برم.