۷۱۵

امروز میدونی به چی فکر میکردم؟

ندا یه بار اون اوایل شماره منو بلاک کرده بود. هی زنگ میزدم ریجکت میشد. بعد یادش رفته بود از بلاک درم بیاره. پیش پسره بود گمونم. شب رفتم دنبالش و گفت نه بلاک نکردم ولی دیدم که آنبلاکم کرد.

چطور میشه اینهمه تحمل کرد؟ ماها پر حوصله‌ایم. فقط خوب درس می‌گیریم از زندگی.

این دختره می‌خنده میخوام دوباره تمام حرفایی که به ندا می‌زدم رو ورژن آپدیت‌ترش رو بگم بهش. بعد ندا یادم میفته میگم اینم مثل اون :)))

Advertisements

۷۱۳

برای دفترمون یه منشی می‌خواستیم و یه خانم حدودا سی‌وهفت-هشت ساله اومد و من خجالت کشیدم که بگم نیا.

شکر خدا خودش فردا sms زد که بخاطر اینکه بچه کوچیک دارم نمی‌تونم بیام.

۷۱۲

بعضی وقتا فکر می‌کنم مگه ما چی می‌خوایم؟ یه خونه نقلی، یه ماشین که پراید نباشه! یه کار که بتونیم با درآمدش کتاب بخریم و گاهی سفر بریم. یه معشوقه. همین!

حق با تو بود اسماعیل عزیزم: لعنت به این زندگی!

۷۱۱

سر ظهر یه ساعتی خوابیدم و یه خوابی دیدم که وقتی بیدار شدم بدنم از کوفتگی درد می‌کرد. خوابه چی بود؟ ترکیبی از تمام ترس‌ها و کابوس‌ها و عقده‌ها و امیدها. اولش یادم نیس چی بود ولی اواسطش مصاحبه دکترا بود. توی فضای شلوغ و مسجد مانند داشتن برای پذیرش دکترا مصاحبه می‌کردن. یارو یه متن انگلیسی گذاشت جلوم و من از راست شروع کردم به خوندن! 🤦🏻‍♂️ بعد یه دختره اومده بود خودشو چسبونده بود به من. عقده اودیپی باید وسط آزمون دکترا بزنه بیرون. بعد نمی‌دونم چی شد که یهو از خونه‌مون سردرآوردم. ننه هم بود. بابا تو که سه سال قبل مرده بودی، تو اینجا چیکار می‌کنی؟ بعد یهو سروکله بهار و دوستش مهتاب پیدا شد که بریم کارگاهشون برای دیدن جنس‌هاشون. اون وسط با ماشین تصادف کردم. پیاده شدم که به بهار بگم یه دقیقه صبر کن، برگشتم دیدم ماشین نیست. اونقد آشفته بود که اصلا بقیش یادم نمیاد!

بعد یهو مامان بیدارم کرد. از شدت خستگی ذهنی بدنم چنان کوفته بود که انگار کوه کندم!

۷۰۹

وقتی بدبختی میاد یهویی میاد که قشنگ بزنه لهت کنه دیگه. اون نصاب‌های پفیوز که نیومدن و پیچوندن و سر آخر به این نتیجه رسیدم که باید نفر جدید بیارم و ببرمش دفترخونه قرارداد محضری ببندیم که تأخیر و غیبت و همه اینا رو یا از حقوقش کسر کنم یا شده تا ۳ نصف شب هم کار کنه باید کاری که بهش سپردیم رو انجام بده. از اونور جنس اومده و تو باربری خراب شده و نصفشو باید بریزیم تو ضایعات. از اینور ۵ تا کار رو همزمان سعید داره جلو می‌بره و اصلا معلوم نیست آخرش چی میشه. علی رزاقی بهم گفته پول بزنم به حسابش و شبکه شتاب هم قطعه. باطری گوشیم هم به گا رفته و دو تا زنگ می‌زنم باطریش خالی می‌کنه.
یعنی ک.ت.ه

۷۰۸

صبح رفتم تأییدیه دفاع پایان‌نامه ندا رو دادم بهش. حلقه‌م رو نیاورده بود. قیافه ناراحت داشت که البته مشخص بود الکیه، و حتی اگه الکی نبود به جهنم. اومد سر پله‌ها واستاد تا از در برم بیرون؛ ولی به قول ما ترک‌ها: طوی دان سورا حنانی گؤته یاخاللار!