635

توی این کار جدیدم، با 5 نفر دیگه به جز خودم هم‌اتاقی هستم. آدمای عجیب و غریبی هستن. ینی نرمال و عادی هستن، ولی از نظر من عجیب‌وغریبن. شاید هم برعکس. من نرمال نیستم!
مثلا یکی‌شون هفت سال توی بهترین دانشگاه ایران درس خونده و دو تا اختراع ثبت شده داره، و وقتی من در مورد عدالت صحبت می‌کردم، گفت «خیلی نباید توی کار خدا دخالت کرد. باید گذاشت جامعه روال خودش رو داشته باشه.». خشک‌مذهب هم نیست که بگم عادیه. آدم از این حجم بلاهت دلش می‌گیره!

Advertisements

633

به خودم که نگاه می‍‌کنم می‌بینم خیلی شبیه بابام هستم. خوابیدنم، دراز کشیدنم، نشستنم، راه رفتنم، فیلم دیدنم، کتاب خوندنم. حتی قیافه‌م. ولی می‌ترسم. از اینکه مث بابا بشم می‌ترسم.
بابا جوونی‌هاش آدم خوش‌تیپی بوده. تک کت چارخونه و سبیل و یقه اسکی. بابا نمودِ معلم‌های اوایل انقلاب بود. ولی الآن نه. اصلا به خودش نمی‌رسه. وقتی تنهایی می‌شینه جلو تلویزیون غذا می‌خوره و حواسش به اخباریه که فرداش هیچی یادش نمی‌مونه. وقتی چاییشو داغ و هورتی بالا می‌کشه و سرفه می‌کنه. چند ده‌تا «وقتی…»ِ دیگه!
اصلا دلم نمی‌خواد پیر که شدم مثل بابا بشم!

632

می‌تونستم بابت این همه مدت دو دلی و شک، امروز اخم کنم یا قهر کنم. می‌تونستم وقتی پرسیدم «نظر خودت چیه؟» و جواب داد «چه می‌دونم. من که هنوز ندیدمش»؛ می‌گفتم «باشه هر جور راحتی!» و می‌رفتم یک نخ سیگار می‌کشیدم.

ولی عوضش نشستم نامه نوشتم و گفتم من دیگه لب به سیگار نمی‌زنم. نامه نوشتم که Das ist ein muss

629

وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لَا يَمُوتُ…
خیلی دلم می‌خواست باور کنم این حرف رو. مخصوصا این روزها که نیازِ زیادی به امید دارم. باید به کارِ جدید فکر کنم، به آیندۀ جدید، به اعتبار جدید، به زندگی جدید…
Stupid Atheism