102

خاطرات و مشکلات یهو میرسن! یهو وسط یه فیلم کمدی میرسن و باعث میشن تو سیستمتو شات دان کنی و بخزی تو خودت!

پ.ن:
خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
می رسند
گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
و گاهی حتی وسط یک صحبت سردت می کنند؛
رگ خوابت را بلدند…
خاطرات تمام نمی شوند
اما تمامت می کنند…

100

ای کاش انقد شعور داشتیم که انقدر راحت بهم نمی گفتیم دیوث* ! ای کاش شعور داشتیم…
* آدمی که خونواده ش رو بفروشه

پ.ن: ای کاش انقدر شعور داشتیم که وقتی کسی اعتراض می کرد به این فحش در جوابش نمی گفتیم «اصلا دیوث منم؛ خوب شد»! کاش انقد شعور داشتیم که می گفتیم «ببخشید؛ واقعا منظوری نداشتم»! ای کاش…
پ.ن2: چقد بده آدم صدمین پستش رو اینجوری بنویسه

97

واقعا آدما رو باید با آهنگایی که ریپیت می کنن شناخت…

Biz dağlarda keklik idik
Şimdi bu çöplükte karga olduk
Bizimde boyumuzu aştı bu şehir
Yerlere serildik madara olduk
Demedimmi haydar demedimmi sana
Bu istanbul yutar adamı
Demedimmi haydar demedimmi sana
Bu şerefsiz geceler satar adamı

94

ما را مثل عقرب بار آوردند؛ مثل عقرب! ما مردم صبح که سر از بالین ور میداریم تا شب که سر مرگمان را می گذاریم، مدام همدیگر را می گزیم. بخیلیم؛ بخیل! خوشمان می آید که سر راه دیگران سنگ بیندازیم، خوشمان می آید که دیگران را خوار و فلج ببینیم. اگر دیگری یک لقمه داشته باشد که سق بزند، مثل اینست که گوشت تن ما را می جود.
تنگ نظریم. ما مردم. تنگ نظر و بخیل. وقتی می بینیم کسی محتاج است اگر هم به او کمک کنیم باز مایه خاطرجمعی مااست. انگار که از سر پابودن همدیگر بیم داریم!
نمیدانم چرا نمیدانم چرا اینجوری بار آمده ایم،
ما مردم! انگار که درد خودمان را با مرگ دیگران می توانیم علاج کنیم. ما میان باتلاق گیر کرده ایم، اما خیال می کنیم چاره کارمان این است که دیگران هم در این باتلاق گیر کنند و بمیرند

– کلیدر؛ محمود دولت آبادی