129

گفت: یه چیزهایی هست که آدم دوست داره فقط با یه نفر داشته باشه. با یه نفر که اهلش باشه ، حالا بگو در حد یک چایی خوردن. با اهلش که باشی، دلت هم اهل میشه . حالت روبه راه میشه . دو تا اهل که با هم باشن، ریزترین چیزا هم از دستشون در نمیره . ریزهای همدیگه رو پیدا میکنن و به هم گرهش میزنن . اگه نااهلش بیاد ، گره باز میشه …

– مریم عباسیان | فیلم های کتبی سیلویا پلات

128

الآن که تو دفتر دارم به زور صبحونه میخورم و تمام سعی ام اینه که چیزی از صبحونه نمونه؛ یاد پـُـل نیومن تو فیلم «لوک خوش دست» میفتم که تنهایی 50 تا تخم مرغ آب پز خورد تا شرط رو ببره! 😀

125

چند وقت پیش دوستی یه چیزی ازم خواست؛ با وجود این که لازمش داشتم گفتم شاید کارش گیر باشه، رسوندم دستش. دیروز عصر زنگ زد گفت بعد ساعت 6 کجایی؟ گفتم کار خاصی ندارم. گفت میتونی بیای اینجا؟ گفتم باشه میام. و به محض اینکه رسیدم بعد سلام و احوالپرسی کوچیک گفت: «بیا ! اینم امانتی ت»!
و من به این فکر می کردم که من این امانتی رو نخواستم که صدام کردی بیام اونجا. من انقد خوشحال شدم که دوستم میخواد منو ببینه ولی ظاهرا هدف فقط پس دادن امانتی بود. و به این فک میکنم که پس دادن امانتی انقد سختت بود که منو کشوندی پیش خودت؟

پ.ن: قبلاها این حرکات بهم برنمیخورد؛ ولی بعضی رفتارا باعث شده این چیزای کوچیک هم بهم بربخوره!