245

اغلب مردم به قصد فهمیدن گوش نمی دهند، آنها به قصد پاسخ دادن گوش می دهند.
– استفن ر. کاوی

این وبلاگ و کامنتدونی و جواب هاش نمونه بارز یه همچین شخصیتایی هستن. 🙂

243

از آخرین باری که گریه کردم شاید 10-12 سالی بگذره. یعنی کلا تو شرایط سخت خیلی خونسردم. ولی یه مدتیه یه بغض عجیبی داره گلومو فشار میده؛ و منم و چشمه ی اشکی که خشک ِ خشکه!

پ.ن: راستش چشمه ی اشک من خشک نیست. چون انقدر بلند میخندم که همیشه اشک از چشمام سرازیر میشه. 🙂

240

خسته و مستاصل نشستم پشت سیستم و دارم دنبال یه صفحه مطلب میگردم تا نشریه رو ببندم. همه مطالب خوب یا بیشتر از یه صفحه هستن یا مطلب از اون تعداد نفراتیه که ازشون مطلب کار شده. تا ظهر هم بیشتر وقت ندارم واسه بستن این شماره.

از همه اینها به کنار انرژی منفی ای که از همکارم میگیرم بیشتر رو مخه. از وقتی اومده یه ریز یا داره تلفنی با مادر و خواهرش حرف میزنه (و رسما داره لاس میزنه؛ چون کاملا مشخصه که بالاجبار داره حرف میزنه و هی میخواد قطع نکنه) یا تو کار من دخالت میکنه یا چنتا فاکتور گرفته دستش که اصلا مربوط به این نیست و باید دست حسابدار باشه!

238

امروز عصر آرمان زنگ زد و گفت که یه نفر ادعا میکنه با خدا ارتباط مستقیم داره و ازم خواست تا بیام و باهاش بحث کنم و من گفتم که آرمان این کارا واقعا دیگه برام زیاد مهم نیست و بهش گفتم بیشتر راغبم خودت رو ببینم چون بیشتر از سه ماهه که ندیدمت؛ و عصر که میثم اومد دنبالم که بریم کافه ترنج فکر نمیکردم به همین زودی قرار ملاقات بذاره.
رفتیم پی آیاز و مرتضی هم باهامون اومد. از لحظه ای که رسیدم دم در کافه گفتم که کافه حس خوبی نداره. رفتیم تو و من فرشاد رو دیدم و پرسیدم پس مرتضی کو؟ و شنیدم که «مرتضی اینجا رو فروخته به من و خودش یه کافه دیگه تو سعدی وسط زده». به هر حال نشستیم و از جام جهانی حرف زدیم و از هیمالیا و آلپ و سر آخر رسیدیم به همون بحث خدایان و بیگانگان فرازمینی و چقدر چسبید این بحث. بعد از مدت ها دوباره فضایی مهیا شد که بتونیم بی دغدغه به اون چیزی که باور داریم فک کنیم و در موردش صحبت کنیم.

پ.ن: دارم کتاب «آمریکا»ی فرانتس کافکا رو میخونم. برام جالبه؛ خصوصا که شخصیت اول داستان یه آلمانی تباره که رفته آمریکا.