269

امروز شهر انگار روح داشت. اینکه هر کسی آزادانه میتونست سیگاری آتیش بزنه و پک بزنه به فکراش و درداش… ^_^

پ.ن: خودم هم باورم نمیشه از ساعت 8 شب دوشنبه که رفتم خونه تا امروز صبح که اومدم دفتر از خونه بیرون نرفته بودم.

268

امروز که رفتم بچه ها رو راه بندازم علم کوه؛ دیدم یه چند نفری که نه تو تمرینات حاضر بودن و نه قله ی چهارهزاری صعود کرده بودن؛ دارن میرن علم کوه. 😐

267

همکارم که تو محیط کاری ش قرآن میخونه و هیچ کاری انجام نمیده و تو اون یه ساعت همه ی فشار کاری ش میفته رو من، من ناخودآگاه یاد این شعر شیخ اجل «سعدی» میفتم:

علم چندان که بیشتر خوانی / چون عمل در تو نیست نادانی
نــه محقق بــود نه دانــشمند / چــارپاپـی بر او کــتـابی چند
آن تهی مغز را چه علم و خبر / کـــه بر او هیزم است یا دفتر

265

آیاز قبل از عید یه واحد از یه آپارتمان 12 واحدی رو خریده. پریروز که رفتم خونشون دیدم تو حیاط پر از سیمان و ماسه س و چنتا کارگر دارن دیوار پشت ساختمونو سیمان می کنن. آیاز میگفت مالک ساختمون (که همه ی 12 واحد رو فروخته و دیگه اصولا نباید کاری به کار ساختمون داشته باشه) هر از چندی میاد و چک میکنه و ایرادات ساختمون رو برطرف میکنه. انصافا خیلی مَرده؛ کسی که یه جایی رو فروخته و بعدها داره هزینه ی کم کاری* خودش رو پرداخت می کنه خیلی آدم مردیه. 🙂

* بدبینانه ترین حالتش اینه.