306

قرار بود دیگر اصلا با هم رفت و آمد نکنیم. مثلا، قرار بود این‌بار که آمدی… دیگر نروی… دیگر نروی… دیگر نروی…

پ.ن: بیا اصلا دیگر با هم رفت و آمد نکنیم / مثلا / این‌بار که آمدی / دیگر نرو… (اشتباه اگر نکنم از رضا کاظمی)

305

گفتی: سبیل انقد مقوله ی مهمیه که حتی خدا هم گفته «فی سبیل الله». یعنی در سبیل خدا.
گفتم: آره! اصن آیکون من اینه. « :-{ » دیدیش؟
گفتی: چه باحاله.
گفتم: آره ولی میخوام عوضش کنم. من همیشه می‌خندم و دلم می‌خواد «ببوثمت». از این به بعد آیکونمون میشه این: « :-{)* »
و تو که گفتی «خدایی ِ خلاقم :-{)*»

 

304

مگه میشه تو ماح ِ من نباشی؟ چطور ممکنه تو ماحم نباشی وقتی بین اون‌همه جراحت و درد و «فراموشی»، فقط اسم ِ تو از مورفین ِ من بیرون اومد؟ وقتی بعد برگشتن حافظه‌م دیدم بی‌نهایت تماس ِ ناموفق از پیامبرم دارم… وقتی تا دم در شاتل رفتم و به تو فکر کردم و برگشتم… نه! امکان نداره تو ماح ِ من نباشی…

پ.ن: بهترم… خیلی بهترم… کم‌کم دارم غذا می‌خورم. بلند شدم و راه میرم… از فردا دیگه باید برم سر کار… خوابم هم نرمال که نه؛ ولی برگشته…
فقط مونده که تو برگردی… برگردی و کابوسم تموم بشه…

303

سخن
این
است
که
ما
بی
تو
نخواهیم
حیات…
………..(حافظ)

پ.ن: گوشی خاموش شاید بدترین حسی باشه که بتونی تو این شرایط تجربه کنی. البته نمیدونی خاموش یا دور از دسترس یا خارج از سرویس ولی چون جرات زنگ زدن نداری نمیدونی کدوم حالتشه و تو دلت میگی کاش حالت اول نباشه. با دو تای دیگه میشه چند ساعتی سر کرد. با خودت میگی شاید چون قبضو پرداخت نکردی قطع شده؛ برمی‌داری و sms می‌زنی به آیاز و می‌بینی دلیورد شد. پس برمی‌گردی به فرضیه‌های سه‌گانه و مجبوری انتظار بکشی. گوشی ِ خاموش خیلی ظُلمه… به خصوص اگر اون شخص کسی باشه که چندین ماه، شریک لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌ت بوده. چه وقتی که نتونستی بری آلمان و ‌خوشحال‌ترین بود (و خودت هم بودی چون موندگار شدی بودی) و چه لحظه‌ای که قید تهران رو زدی، و چه موقعی که از ماشین پرت شدی بیرون و حافظه‌ت رو از دست دادی، اولین کسی که تو تمام این جریانها همیشه بود، ماحِ نازت بود.

302

یاد گرفته بودم که ببافم. گفته بودم موهایت را به من بسپار تا ببافم. پرسیدی: بلدی مگر؟ گفتم: بلدم. اصلا برای تو یاد گرفته بودم. گفتم که مادرم کناره های فرش های خانه را که می‌بافد تا زیباتر شوند؛ می‌روم می‌نشینم کنارش و یاد می‌گیرم… و چه خوب یاد گرفته بودم…
بغلم کن به سینه‌ات بفشار مرگِ بالقوه! من که می‌دانم / بافه‌های طنابِ دار من‌اند حلقه‌های گشاد بازوهات… (شهرام میرزایی)
اما باید برگردی… باید برگردی تا ببافم… موهایت را… زندگی را… خواسته هایم را… آرزوهایم را…

301

پ.ن: در این سرما و باران یار خوش‌تر… خوش‌تر… اما تو مواظب خودت باش.. که سرما نخوری… که سرما اذیتت نکند.. که سرفه نکنی و دل من از دور ریش نشود…

300

باید برم یه جایی بشینم که هواپیماها رخ به رخ باهام بیان… هواپیما؛ ماشین؛ تانک؛ مسلسل… حتی جایی که با «جَنگ» رخ به رخ بشینم… باید معجزه بشه… باید معجزه بشه…

پ.ن: «سیصد» نباید اینطوری میشد. سیصد باید عکس دستای تو بود… لعنت به خجالت… لعنت به روی سیاه…

298

بدون تو اصلا نمیدونم چیکار دارم میکنم. وایبرمو فعال میکنم و بهت مسیج میدم. میبینم نیستی دی اکتیو میکنم چون حوصله ی کس دیگه ای رو ندارم. گوشیمو برمیدارم تا بهت مسیج بدم؛ یادم میفته گفته بودی sms نزن. ولی باز دست خودم که نیست. گاهی از دستم در میره. ایمیلمو باز میکنم و شروع میکنم به نوشتن. چندتا ایمیل… ولی به خودم قول میدم که روزی یه دونه بیشتر نفرستم. نوت-پد گوشی رو باز میکنم و برات نامه مینویسم؛ نامه هایی که میدونم اجازه فرستادن ندارم…

بی تو اصلا نمیدونم چیکار دارم میکنم…

297

از پریروز اصن نتونستم از رختخوابم تکون بخورم. یادم نیس آخرین وعده غذایی که خوردم کی بود؛ یا حتی آخرین چایی که خوردم…

پ.ن: فک کنم اگه گوشی م نبود، نه ایمیلی میفرستادم و نه وبلاگمو آپدیت می کردم. از دیشب ساعت یازده و نیم که شارژ گوشی م 22 درصد بود تا الآن که ساعت هفت شب رو رد کرده؛ شارژ گوشی م شده 8 درصد. اونم با باطری خراب من که با wifi روشن سر دو ساعت خالی می کنه!