347

نمی‌دونم چرا هر چیزی منو یاد تو می‌ندازه. فرقی هم نداره اون چیزی که می‌بینم یا در موردش صحبت میشه تو خاطرات مشترکمون باشه یا نه؛ بی‌اختیار اولین چیزی که میاد تو ذهنم اسم ستاره‌س. یکی میگه تلویزیون و من سریع یاد اون روزی می‌افتم که تو میگفتی شبکه دو داره کلاه قرمزی پخش می‌کنه. طاهای ما گوشی‌م رو برمی‌داره و فرار می‌کنه و من یاد تو می‌افتم که گفتی طاها گوشیمو انداخت تو رودخونه و بعدش (اگه اشتباه نکنم) گفته بود «عیبی نداره، ناراحت نباش! عوضش قبول میکنم که دخترم باشی!». دامادمون محسن میگه یه سگ نژاد خریده و گذاشته تو باغ دایی‌ش و من یاد اون داستان سگ یکی از آشناهاتون می‌افتم که دوییده بود سمتت و صورتتو لیس زده بود؛ چون چند سال قبل بهش غذا داده بودی. علیرضا زنگ می‌زنه و می‌پرسم «چی کارا می‌کنی؟» و میگه «منتظر مترو ام» و من یاد تو می‌افتم. خونواده زن داداشم اومدن زنجان و من با دیدنشون فقط یاد تو می‌افتم. وبلاگ سیرالئون رو می‌خونم، یاد تو می‌افتم. مستند نامجو را می‌بینم و یاد تو می‌افتم…
مگه ما چقدر خاطرات مشترک داریم؟

343

فیسبوکم رو اکتیو کردم و شروع کردم به هرس کردن. بیشتر از 150 نفر آنفرند شدن؛ بیشتر از 20 تا گروه رو لیو زدم، بالای 1000 تا صفحه آنلایک شدن، و… ! چقد اضافات تو زندگی‌م دارم!

پ.ن: صفحه‌ی دی‌اکتیو  ِ تو…

341

نوشین، آقای یارش را به من معرفی کرد. نظر من را در موردش پرسید. پسر بدی به نظر نمی‌آمد. اما شاید چند نکته را در مورد او نمی‌بیند یا دوست ندارد ببیند:
1. از اینکه چه اندازه رابطه‌شان جدی است خبری ندارم. اما اگر من محمد بودم و طرف مقابلم نوشین بود؛ روی پروفایل تمام اکانت‌هایم می‌نوشتم «این ئه ریلیشن‌شیپ ویث نوشین عطایی». داشتن نوشین، جار زدن هم دارد.
2. هر آدمی، هر چقدر هم که اجتماعی باشد باید یک «خصوصی»هایی برای یک نفر خاص داشته باشد. حالا می‌تواند یک وبلاگ باشد، یا نامه‌های گاه و بیگاه، یا یک پروفایل اختصاصی، یا هر چیزی دیگری که ثابت کند برای نزدیکانم احساسی جداگانه دارم.
3. خشم و اندوه جزء لاینفک زندگی هستند. مشکلات هم. هر کسی به اندازه‌ی توان خودش درد دارد. اما دلیل نمی‌شود سرش داد بکشی. دلبر است و لطیف. جز لبخند تو چه دارد مگر؟ بشکند اگر، چه جوابی برای دِلت داری؟

پ.ن: نبازی محمد خان؟ بازی عشق و برد و باختش به امتیازی بند است. به لبخندی و اخمی. حواست جمع باشد…

339

ﻣﺎﺭﺍﺩﻭﻧﺎ یه ﻣﺪﺕ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺮﮎ ﺍﻋﺘﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺑﻮﺩ. ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪ گفت: «ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ هستن ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﯾﻮوﻧﻪن، ﯾﮑﯽ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ ﭼﻪﮔﻮﺍﺭﺍ ﻫﺴﺘﻢ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﯽکنن، ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ ﮔﺎﻧﺪﯼﺍﻡ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﯽکنن ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﮐﻪ ﻣﺎﺭﺍﺩﻭﻧﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻫﻤﻪ ﺑﻬﻢ ﻣﯽﺧﻨﺪن ﻭ ﻣﯿﮕﻦ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﺎﺭﺍﺩﻭﻧﺎ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﺠﺎﻟﺖ می‌کشم ﮐﻪ ﭼﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺁﻭﺭﺩﻡ».

داستان ِ منه که نمی دونم چی به سر خودم آوردم و میارم! 😐

338

در خیابان انقلاب که قدم می‌زدیم و دنبال کتاب بودیم؛ مثل همیشه من وراجی می‌کردم و داشتم در مورد کؤراوغلو صحبت می‌کردم و حرفم رسید به آنجا که گفتم داستان کؤراوغلو شخصیتی دارد به اسم «گیزیر اوغلو موصطافا بیئ». گفتم این شخص کسی است که پشت کؤراوغلو رو به زمین می‌مالد و کؤراوغلو که قدرت او را می‌بیند می‌نشیند گوشه‌ای و شروع می‌کند به گربه کردن که «کاش من اونا اِش اولایدیم / آنا دان اون بئش اولایدیم / کاش کی اونا قارداش اولایدیم / آغام کیم؟ پاشام کیم؟ خانیم کیم؟ نیگار کیم؟ گیزیر اوغلو موصطافا بیئ»*…
گوشی‌ام این روزها سوت و کور است و هر از چندی که زنگ می‌زند من واقعا حس جواب دادن ندارم. تنها چیزی که باعث می‌شود به گوشی‌ام نگاه کنم این امید است که شاید تو باشی. رینگ‌تون تمام گوشی‌های من دیفالت کارخانه بود و هیچوقت هم عوضش نکردم. اما چند روز قبل صدای زنگ را برای شماره‌ی تو آهنگ «گیزیر اوغلو موصطافا بیئ» ِ روحی سو را انتخاب کردم… شاید روزی دوباره زنگ زدی و گفتی: «سلام… خوبی؟»

* کاش که من دختر بودم و زن او می‌شدم / 15 بار از مادر زاده می‌شدم و هر بار هم به عقد اون در می‌اومدم / اصلا کاش که برادرش می‌شدم / آقای من کیست؟ پادشاه من کیست؟ خان ِ من کیست؟ نگار من کیست؟ مصطفی خان، پسر گیزیر…

پ.ن: با صدای روحی‌سو اینجا و با صدای نوید مُثمر اینجا