384

چند وقت قبل یه عکس از «همراز لطفی» دیدم که انگشتاشو به رنگ پرچم فرانسه رنگ کرده بود و زیرش نوشته بود: «من شارلی هستم»!
امثال همزار که فرانسه براشون نهایت آرزوها و بهشت ِ برین و همه چی تمومه، قطعا متوجه نیستن که تو جریان شارلی شاید یه سری فاکتورها رو ما هیچوقت در نظر نگرفتیم. اینکه سلاح‌هایی که تو فرانسه برای کشتار استفاده شد؛ همون سلاح‌هایی بود که دولت فرانسه سالهاست داره توی خاورمیانه سرمایه‌گذاری میکنه. سلاح‌ها بالاخره یه روزی از کشتار بی‌گناهان خسته می‌شدن و باید برمی‌گشتن سمت عاملین و حامیان اصلی ساخت و توزیع اون سلاح‌ها. فرانسه باید انتظار این حمله رو داشت، چرا که سال‌ها تو الجزایر و عراق و سوریه سلاح‌ها رو به دشمن ِ مردم بی‌گناه اهدا کرده بود. و من در عجبم از مردمی که به کمپین «من شارلی هستم» پیوستن.
نه! من شارلی نیستم! من «عراق»َم! من «سوریه»َم! من «فلسطین»َم! من «الجزایر»َم! من مَردم ِ هر کشوری هستم که فرانسه تو کشتار مردمش، تو خفقان سیاسی‌ش، تو انقلاب‌های رنگی‌ش؛ تو کودتاهاش سهیم بوده.

پ.ن: من سال‌هاست بین آتئیست و آگنوست بودن شناورم. حرفایی که زدم دید ِ یه مسلمون نیس که بگین شاید داره با تعصب صحبت می‌کنه. دیدگاهی که گفتم صرفا یه دید سیاسی غیر کارشناسانه نسبت به اتفاقات منطقه بود.

382

دیشب نزدیک‌های ساعت 4 بود که خوابیدم، اما صبح هفت‌و‌نیم بود که با زنگ یه مشتری بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. دیدم سعید داره آماده میشه بره سر کار، گفتم پس منم برسون. تو مسیر آهنگ «sen Allahin bir lutfusun» از Ebru Gündeş (اینجا) داشت پخش میشد. از آخرین باری که این آهنگ ابرو رو شنیده بودم شاید 4-5 سالی می‌گذشت.
از هر پونصد میلیون نفر حداقل یک نفر هست که صداش مث شجریان باشه، یا باب مارلی، یا سلن دایِن یا بنان یا هر کسِ دیگه‌ای. اما صدای این زن تکرار نشدنیه. لامصب انگار صدای زمینی نیست. نیست که نیست…

381

اگه مدت‌هاست منتظر یه فیلم خوب با دیالوگای خوب بودین، دیدن این فیلم رو از دست ندین. (winter sleep – kış uykusu)

380

من از این آدمایی نیستم که براتون ستاره بچینم یا بخاطرتون آسمونو به زمین بیارم. حتی شاید بودن‌َم هم هیچوقت به چشم نیاد. این بودن حتی می‌تونه به خاطر اخلاقای خاصی که دارم اکثر مواقع آزار دهنده باشه. اما نبودنم خیلی بیشتر آزار دهنده س. انگار کن که یه چیزی رو گم کردن و هی چشم می‌گردونن تا پیداش کنن!

379

دیشب که با آیاز نشسته بودیم و فیلم damage رو میدیدیم؛ آیاز تمام توجهش به مسائل احساسی و عاشقانه فیلم بود و من عمده توجهم به رفتار نخست وزیر و مذاکرات و برخوردش با بقیه. بعد از مُردن پسره، آیاز به حال مرد و زن و دختر فکر می‌کرد و من به این فکر می‌کردم که نخست وزیر با چه رویی می‌خواد تو چشم مردم نگاه کنه؟ اصن باز مردم بهش اعتماد می‌کنن یا نه؟

پ.ن: لابد من هیچوقت عاشق ِ خوبی نمیشم.

378

به جز پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها که روز تعطیل منه؛ بقیه روزا در دفتر رو من باز می‌کنم. امروز صبح موقع رفتن یادم افتاد که کلیدام مونده دست مرتضی. زنگ زدم به میلاد که قبل رفتن به اداره، بیا در دفتر رو باز کن. میلاد هم کلید رو داده بود به خانومش (که یه سالی میشه که با ما کار میکنه). ساعت هشت و ربع بود که خانوم عباسی اومد و در رو باز کرد. رفتیم تو و من یادم رفت رو دستگاه ورود و خروج انگشت بزنم. ساعت تقریبا 9 بود که پرسیدم «خانوم عباسی من انگشت زدم؟» و جواب شنیدم که «نه»! رفتم انگشت زدم. خانوم عباسی گفت «من فکر می‌کردم چون از 8 صبح اینجایید، خودتون بعدا نرم‌افزاری درستش می‌کنید.» و من به این فکر می‌کردم که چرا حضور فیزیکی ِ صرف برای بقیه انقد مهمه که برای کاری هم که نکردن حضور زده بشه. خب اون یه ربع مگه چقد تو حقوق ِ من تاثیر داره که بخوام بعدا از نرم‌افزار اصلاحش کنم؟ 😐

پ.ن: خیلی وقتا شده ساعت کاری‌م که تموم شده، انگشت خروج زدم و نشستم پشت میزم و یا با گوشی‌م ور رفتم، یا ایمیلامو چک کردم، یا وبلاگ دوستامو خوندم، یا فیلم دیدم، یا یه همچین کارایی. بعدش بقیه پرسیدن «تو که هنوز اینجایی. پس واسه چی انگشت زدی؟» و وقتی گفتم «مگه الآن کاری انجام میدم؟» رفتارشون غیر قابل هضم بوده واسم: معمولا مسخره‌م می‌کنن!

377

مرتضی یه بار یه حرف خیلی خوبی گفت بهم: «هیچوقت آرزوها و امیدهات رو به یه شخص، به یه زمان، به یه مکان یا به شرایط خاصی گره نزن…»

376

ساعت گوشی‌م روی 7 صبح تنظیمه. منتها مشکلی که هس اینه که من همیشه زودتر از 7 بیدار میشم (به اون معنی wake up) اما هیچوقت 7 صبح بلند نمیشم (به معنی get up) و چون ساعت هر 9 دقیقه یه بار دوباره زنگ می‌زنه و بالاخره من تو زنگ سوم بیدار میشم. نکته اینجاس که حالت ِ اون 27 دقیقه نه برای من خواب میشه و نه بیداری. این 27 دقیقه هر روز و هر روز از عمر من هدر میره و هیچ کاری هم نمیشه واسش کرد. چرا؟ چون من هیچ برنامه ی مشخص خوابی ندارم و معمولا هم از بی‌خوابی و کم‌خوابی عاصی‌ام! و اگر بخوام رو راست باشم هر صبح که چشمامو باز می‌کنم، اولین چیزی که به ذهنم میاد ستاره است و بعدش ناخودآگاه این جمله از دهنم میاد بیرون: «فاک ذیس لایف!» !

پ.ن: تنها خوبی این تکرار سه-چهار باره زنگ ساعت اینه که از اونجایی که زنگ ساعت گوشی آهنگ «Could you be loved» هس، من روزی سه-چهار بار صدای باب مارلی رو می‌شنوم.