406

صبح زود چشمات باز شه و با وجود اینکه دیشب دیر خوابیدی، دیگه خوابت نبره. پا شی و اولین کاری که انجام میدی اینه که تلویزیون روی کانال ZDF روشن کنی و خوشحال باشی که امروز هم می‌تونی چنتا لغت جدید یاد بگیری.
تا ساعت دو که کلاست شروع میشه هیچ کاری نداری و شروع میکنی به درست کردن صبحانه. صبحونه‌ت رو می‌خوری و قهوه‌ت رو سر می‌کشی و اینکه سیگار تو جیبت نداری هم اصدا و ابدا ناراحتت نمی‌کنه. بعدش شروع می‌کنی به تمیز کردن خونه. بعدش ولو میشی روی کاناپه و زل می‌زنی به صفحه تلویزیون. از هر 10 تا کلمه؛ فقط یکی‌ش رو متوجه میشی. اما همین که می‌تونی اکسنتشون رو یاد بگیری خودش کلی پیشرفته.
ساعت هشت و نیمه و چشمات یواش یواش خسته شدن و دوس دارن بخوابن. اما خب خودت هم می‌دونی که تو به همین راحتی‌ها نمی‌خوابی. بعنی اصلا خوابت نمی‌بره! ناطوردشت سلینجر رو برمی‌داری و با خودت میگی «ناطور دشت؛ با تو…». دیروز هم دوره میکروتیک که شروع شد گفتی «MTCNA، با تو»…
کتاب هم باعث نمیشه خوابت بگیره و بلند میشی و شروع می‌کنی به گشتن تو اینترنت. دوس داری زودتر ساعت 2 بشه تا بری سر کلاس. و به این فکر می‌کنی که «حتی یه روز زندگی به اون سبکی که دوس داری، سرحالت میاره…»

پ.ن: آدم تنهایی‌ها…

405

ازش خواستم که مرا ببخشد. نمی‌دانستم به خاطر چه گناهی باید مرا می‌بخشید، ولی سرنوشت من عذر تقصیر خواستن از همه بود. من حتی از خودم به خاطر طبیعت گریز ناپذیرم، تقاضای بخشش می‌کردم.

– بهومیل هرابال؛ تنهایی پرهیاهو

403

نه انقدری که مردهای ما ادعا دارند، جامعه‌ی ما جامعه‌ی «مردسالار» هست؛ و نه انقدری که زن‌های ما میگن به فمنیست بودن و به باورهاشون اعتقاد دارن. و من یاد ِ حرف هاوس می‌افتم که «باورت رو یا کامل قبول کن، یا کامل ردش کن. در غیر این صورت تو یه ریاکاری!»

پ.ن: اثرات ِ دیدن فیلم مسخره‌ی «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران»

402

یه چند شبی بی‌خوابی و کم‌خوابی داشتن باعث شد دیشب زود بخوابم. فک کنم حول و حوش ده و نیم بود که خوابیدم. صبح ساعت 7 بود که ساعت گوشی‌م زنگ خورد. با خودم گفتم من که زنگ ِ جمعه ها رو غیرفعال کردم، ساعت برا چی داره زنگ می‌زه؟ بلند شدم رفتم از رو میز گوشیمو برداشتم و زنگ رو خاموش کردم و از اونجایی که اولین جمعه هر ماه شیفت منه، سعی کردم تا وقت تحویل گرفتن شیفت بخوابم. گفتم تا نـُه می‌خوابم و بعد بیدار میشم شیفت رو تحویل می‌گیرم. دیدم خوابم نمی‌بره، کمی با گوشی‌م بازی کردم، اما از اونجایی که من نه وایبر دارم و نه واتس‌اپ، اینستاگرام هم که سه-چهار هفته ای هس که کلا ساین‌اوت کردم و لاین هم از بس پابلیک شده دیگه خوشم نمیاد، تصمیم گرفتم کتاب بخونم. دور رختخوابم چنتا کتاب بود، یکیشو برداشتم و شروع کردم به خوندن. ساعت 5 دقیقه به هشت بود که میلاد زنگ زد. گفتم باز لاید یکی از کارای خودشو می‌خواد بندازه گردن من. خودمو زدم به نشنیدن. دو دقیقه بعد دیدم sms زد: رسیدی دفتر خبرم کن. گفتم مگه میلاد نمیدونه من از خونه شیفتو تحویل میگرم. یهو یادم افتاد که امروز جمعه نیست و پنج شنبه‌س.
سریع زنگ زدم به میلاد گفتم: من امروز خواب موندم، یه ربعه میرسم دفتر. چه مشکلی پیش اومده؟
گفت: پینگ VoIP رو ندارم. رسیدی دفتر چک کن ببین خاموش نشده باشه.

پ.ن: روزا رو قاطی نمی‌کردم که اونم الحمدلله شد!

399

پیامبر ماحم
سلام
اینجا چند مهندس هندی زندگی می‌کنند که هر وقت اینترنتشان به مشکلی بخورد به حامد زنگ می‌زنند تا زحمت رو به راه کردنش را بکشد. اما چون حامد انگلیسی بلد (بلت 😀 ) نیست معمولا من یا محمد همراه او می‌رویم تا نقش دیلماج را برایش بازی کنیم. میان صحبت کردن‌هایم با ارشد مهندسین و توضیح اینکه از سیم ِ با کیفیت نامطلوب استفاده کرده‌اند و بستر DSL ارتباط مستقیمی با کیفیت سیم‌های مسی دارد، یکهو دیدم صدای احمد شاملو دارد پخش می‌شود: «باید اِستاد و فرود آمد بر آستان ِ دری که کوبه ندارد، چرا که اگر به‌گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بی‌گاه؛ به درکوفتنات پاسخی نمی‌آید…»
و من هاج و واج مانده بودم که مگر این هندی‌ها فارسی بلدند؟ اصلا فارسی بلد باشند، مگر می‌توانند این شعر سنگین شاملو را بفهمند؟ بعد گفتم شاید موزیک‌پلیر گوشی‌ام خود بخود دارد صدا را پخش می‌کند. خب گوشی من است دیگر. از آن موقعی که رویش لینوکس اوبونتو سوار کردم همه چیزش قاطی کرده است. بعد صفحه گوشی‌ام را نگاه کردم و ماتم برد… پیامبر… با آن عکس نیم‌چهره‌اش (و خب اسم تو تنها اسم در میان کانتکت‌هایم هست که عکس دارد). جواب دادم که «بله» و تو که خوشحال‌کننده‌ترین خبر دنیا را به من دادی: «دفاع کردم»!
به قول خودت از آنجایی که با پایان‌نامه‌ات ریلیشن زده بودی، روز ولنتاین هدیه‌ی عشقت را از او گرفته‌ای. 🙂
بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. آخرش هم نفهمیدم که چه شد که رینگ‌تون گوشی برای تو از «گیزیر اوغلو موصطافا بی» به «در آستانه»  شاملو تغییر یافت. ممنون که مرا هم در لذت ِ اتمام پایان‌نامه‌ات را شریک کردی.
ارادتمند: خدا
:-{