420

مغزم
پر از خون شده است
این نشانه‌ی خوبی است:
آبستن ِ هیچ چیز نیستم!
مغزم
پر از خون شده است
انقدر زیاد
که دیشب
رگ دماغم از پرخونی ترکید و تمام ملحفه‌ام را قرمز کرد
من
هم تا صبح در خون خود غلطیدم.
مغزم
پر از خون شده است
انقدر زیاد
که چشم‌هایم نیز قرمز شده اند
بگذار دیگران
خیال کنند
که از خماری است؛
ولی تو که حقیقت را می‌دانی
حقیقت چیز دیگری است
چیزی که من دیگر به دنبالش نیستم!

419

کدوم احمقی برای بار اول گفت که «فاصله‌ی عشق و نفرت یه خط باریکه»؟
مرز مابین عشق و نفرت یه خط باریک نیست. مرز بین عشق و نفرت یه دیوار به پهنا و طول دیوار چینه که از هر بیست قدم یه سرباز واستاده و پست میده که مبادا نفرتت تبدیل به عشق و عشقت تبدیل به نفرت بشه.

417

یاشاییش بیر یول کیمی دیر. عمومی لحظه‌لری خاص بیلمه‌ک منسه بیر بؤیوک خیانت دی. عؤمروموز ده شاید 70 دفعه – بیراز کم یا چوخ – باهاری، پاییزی یا قیشی گؤره بیله‌ک. نه باهار، و نه ایل دؤنومو خاص بیر لحظه ساییلار و نه قیش. دقت‌له اگر باخاخ اونلاردان اؤنـَملی بیر وقت‌لر ده وار. اونلاردان اهمیت‌لی و خاص بیر دقیقه‌لر. علم‌کوه دیواره‌سینی چیخیپ باشا چاتدیران زامان کیمی؛ موستاق‌آتانی صعود ائلیین زامان کیمی؛ اولین سئوگیلین گؤرن زامان کیمی؛ اولین حقوقون آلان زامان کیمی… اَوَل یول لاله‌نین ال‌لرینی توتان آن کیمی…
کیم بیلیر بو ایل کی گلیر نه اولاجاخ؟ بلکه ده بو ایل ترانگویا گئتمه‌لی اُولدون. بلکه بو ایل بیر آیری ایش باشلادین و چوخ موفق اولدون. بلکه بیرده دانشگاها قاییدیپ ارشد و دکترانی دا دالیسیجا اوخودون. یاشاییش دا نه اولور قوی اولسون؛ آمما سن او شعره تای اول که دییر: «سئل اؤزونو وورار داشا یورولماز…»
لاله‌نی چوخ گؤزله. یعنی هم گؤزلرین کیمی بیل و ساخلا، و هم همیشه لاله‌یه منتظر اول. باهار بلکه بوندان سونرا 40-50 دفعه ده سنه تیکرار اولا، آمما نئچه کی لاله سنی‌له قالیر، قویما حتی بیر لحظه تیکراری بیر احساسین اولا لاله‌یه؛ هر دفعه اؤزون تئزه‌له، هر دفعه احساسین تزه‌له، هر دفعه سؤزون تزه‌له… لاله‌نی چوخ گؤزله…
دوداق‌لارین و دوداق‌لاری و اوره‌گین و اوره‌گی همیشه گولومسه‌سین.
محبت‌له و عشقی‌له: رسول

416

تا چه حد قورباغه‌ی کاغذی هستیم؟ منظورم این است که منتظر باشیم تا هـُل‌مان دهند تا قدمی رو به جلو برداریم، کاری بکنیم، پیشرفتی بکنیم. حتی اینکه کتابی بخوانیم یا فیلمی ببینیم.
سالی که گذشت من تمام تلاشم این بود که قورباغه کاغذی نباشم. بخصوص در مورد آموزش‌های تخصصی‌ام. آموزش‌هایی که سال گذشته به دنبالشان بودم شاید در حد کارهای شرکت‌های بزرگ پایتخت با چند هزار کارمند باشد نه برای شرکت کوچکی در زنجان. یا کتاب‌هایی که خواندم نه ربطی به تخصصم داشت و نه کارم. و همچنین منتظر نبودم تا فیلمی معرفی شود تا تماشا کنم. در مورد آموزش زبان آلمانی کمی تنبلی کردم چون یار تمرینی نداشتم، اما سعی می‌کنم امسال این تنبلی را هم کنار بگذارم. امیدوارم.

414

پیامبر ماحم
سلام
این شاید آخرین نامه‌ای است که برایت پست می‌کنم. البته که متنش را برایت پست نکردم، و فقط تابلو را برایت ارسال کردم.
تابلو عکسی است از فیلم «قانلی زَمی – Qanlı zəmi»، محصول سال 1985 سینمای آذربایجان. صاحب عکس اسمش «حسن‌آقا تـُرابوف» است و بازیگر نقش «قاچاق نبی». همان شخصیتی که من در تمام تاریخ مَردتر از او سراغ ندارم.
این عکس تمام چیزهایی خوبی را که من دوست دارم دارد: طبیعت زیبا، سوار با تفنگ، سینه‌ی ستبر، نگاه نافذ… و مهم‌تر از همه مردانگی…
عکس را که می‌بینم، با خود می‌گویم لابد نَبی دارد به هـَجر(هاجر)ش فکر می‌کند؛ که قبل از اینکه به او برسد، خائنین جنازه‌ی نبی را تحویلش دادند. بعد صدای موسیقی عاشیقی با صدای «خان شوشینسکی» در گوشم می‌پیچد که می‌خواند: نبی‌نین بیغ‌لاری ائشمه-ائشمه دی / پاپاقی گولـلـه‌دن دئشمه-دئشمه‌دی / نبی‌نین آتینی هئچ آت گئچمه‌دی / قوی سانا دیسین‌لر آی قاچق نبی / هَجری اؤزون‌دن آی قوچاق نبی…*»
عیدت مبارک
به قول خودت: یادت باشد من اولین نفری هستم که عیدت را تبریک گفتم.
زیاده جسارت است
اردتمند: خدا
:-{

* سبیل‌های نبی همیشه تاب داره / کلاهش همیشه از ضرب گلوگه‌ها سوراخ-سوراخه / هیچ اسبی نمی‌تونه اسب نبی رو بگیره / بذار بهت بگن که «آی قاچاق نبی / هاجرش از خودش هم تند و تیزتره… نبی!»

پ.ن: اینجا

412

روی دسکتاپ سیستمم فایلی بود. بازش کردم و دیدم که هتل کالیفرنیای ایگلز را می‌خواند. یاد اول مهر افتادم که با تو در کافه‌ای نشستیم تا نهارمان را بخوریم. کافه را دوست داشتی و گفتی که گاهی وقت‌ها می‌آیی اینجا. چقدر هم کافه زیبا و دوست داشتنی‌ای بود. نشسته بودیم و من گفتم که: «می‌شنوی؟». تو گفتی که «چی رو؟»؛ و من گفتم: «داره می‌خونه؛ ولکام تو ذ ِ هتل کلیفرنیا…»! و تو گفتی: «صدای به این آرومی رو چطوری می‌شنوی؟»؛ و بعد خودت جواب خودت را دادی: «آدمایی که آروم صحبت می‌کنن گوشای قوی‌ای دارن…»!
به یاد می‌آورم و هم‌کلام با ایگلز می‌خوانم: Some dance to forget… و بعد به خودم می‌گویم: به نظرت چیزی هست که خاطره‌ات را به همراه نداشته باشد؟

411

از همون سال 2007 که برنده اسکار شد، حس خوبی نسبت بهش نداشتم. همه ازش تعریف می‌کردن اما من دوسش نداشتم و هیچوقت هم سعی نکردم ببینمش. بعد از 7 سال، بالاخره دیدمش. فیلم خوبی بود، اما نظر من رو عوض نکرد: «اُسکار 2007، حق فیلم سوئینی تاد بود»!