452

جادی (یکی از لینوکس‌کاران حرفه‌ای ایران) چالشی را راه انداخته که مثل چالش‌های دوزاری فیسبوک و اینستاگرام نیست. حداقل سودی که دارد این است که میانگین زمان مطالعه ایران را افزایش می‌دهد.
12 کتاب خاص را باید مشخص کرد و در سال 94 خواند. و باید توجه داشت که این تعداد، سَوای آن کتاب‌هایی است که از قبل تصمیم به خواندنش گرفته‌ایم.
کتاب‌ها:
1. تا به حال چیزی از نویسنده‌اش نخوانده باشم: خب هزاران نویسنده در این گتـِگوری جای می‌گیرند. اما چون اکثر کتاب‌های چامسکی را نصفه خوانده‌ام، ترجیح میدهم کتاب‌های چامسکی را که نصفه مانده تمام کنم.
2. فقط شعر باشد: هر شب یک غزل سعدی، و امسال یک کتاب از احمدرضا احمدی
3. فیلمش را دیده باشم: خداحافظ برلین کریستوفر ایشروود
4. جزو رمان‌های کلاسیک باشد: «برادران کارامازوف» یا «جنگ و صلح» (بسته به این که دوستم برادران کارامازوف را که چند سال قبل امانت گرفته پسم بدهد یا نه)
5. نویسنده‌اش متلعق به شرق دور باشد: گوساله و دونده ی دو استقامت از مویان
6. کسی که دوستش دارم پیشنهاد کرده باشد: باید از ستاره بپرسم 🙂 (بعدا نوشت: برادران سیسترز از پاتریک دویت)
7. رمان جدید ایرانی باشد: خب از آنجایی که من اعتقادی به داستان نویسی و رمان ایرانی ندارم، چیز جدید خوبی نمی‌شناسم. چاه بابل رضا قاسمی یا تاریخ مذکر دکتر براهنی؛ هر چند که جدید نباشند. 🙂
8. صبح تا شب یک روزه تمامش کنم: آزادی مقدم بر لیبرالیسم از اسکینر
9. که نوشته یک ایرانی ولی در ایران ممنوع باشد: کمدی خدایان هوشنگ معین‌زاده
10. دوست داشتم بخوانم ولی هنوز نخوانده‌ام: هزاران کتاب اینطوری هست. اما «مرشد و مارگریتا» و «دنیای سوفی» را در اولویت می‌گذارم.
11. فقط به خاطر طرح جلدش انتخاب کرده باشم: باید یک روز بروم کتابفروشی و جذابترین طرح روی جلد را انتخاب کنم. طلب ِ لیست از من
12. حروف اول اسم و فامیل نویسنده اش شبیه مال خودم باشد: هنوز همچنین نویسنده ای پیدا نکرده‌ام. بماند طلب ِ این لیست.

450

چیزهایی هست که دست خودم نیست، مثلا دست‌هایت…
چیزهایی هست که دست خودم نیست، مثلا اینکه اینستاگرامت را follow کنم. مگر می‌شود زیر عکس‌هایت قربان صدقه‌ات نرفت؟
چیزهایی هست که دست خودم نیست، مثلا نداشتن وایبر و واتس‌اپ و تلگرام. مگر می‌شود اینها را داشت و با هر کسی صحبت کرد جز تو؟
چیزهایی هست که دست خودم نیست… مثلا اینکه فیسبوکم را دوباره اکتیو کنم. که نشود زیر عکس‌هایت «قلب ِ کبود» کامنت کرد. که نشود زیر عکس‌هایم منتظر ^_^ باشم.
چیزهایی هست که دست خودم نیست. مثلا اینکه مثل قدیم‌ها گوشی ات را ببندم به غزل‌های عاشقانه‌ی sms-ای.
چیزهایی هست که دست خودم نیست. مثلا اینکه بگویم دوستت دارم… اینکه بگویم نرو… بگویم بمان… که مبادا از آرزوهایت، از تصمیماتت، حتی از جاه‌طلبی‌هایت باز بمانی…
چیزهایی هست که دست خودم نیست…

449

پیامبر ماحم! سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد. خب این که ملال من هم دوری توست، گفتنش تکرار مکررات شده است.
یادت هست گفته بودم برایت قصه خواهم خواند و تو گفتی که هر شب به قصه خواندنم فکر می‌کنی؟ می‌دانی؟ خب همان روزها شروع کردم به پیدا کردن قصه کوتاهی که بشود برایت خواند و ضبطش کرد. دیدم «فارسی شکر است» جمالزاده انگار برای قصه شب بودن نوشته شده است. نشستم و داستان را چندین بار از اول تا آخر خوب خواندم و یاد گرفتم. دیدم فضای طنزی که دارد با لحن خشک قصه‌خوانی جور در نمی‌آید. یا باید بتوان مثل نامجو یا رضا رهگذر صداهای مختلف درآورد که من بلد نبودم، و یا اینکه ضعف تقلید صدا را باید با موسیقی پوشش داد. افتادم به جان اینترنت و آنقدر گشتم تا موسیقی مناسب این داستان را پیدا کردم. موسیقی متن فیلم‌های چارلی چاپلین انگار ساخته شده بودند برای فضای کشتی و ملوانان و آژان‌ها و نظمیه‌ی موجود در داستان.
به هر حال! شروع کردم به ضبط کردن. اما خب با وجود اینکه بارها خوانده بودمش و تقریبا دیگر حفظ بودم، آن مرض پرفکشنیزم (که همیشه برای کسانی که دوستشان دارم فعال است) اینجا به کار افتاد و با کوچکترین مکثی (که حتی تپق هم حساب نمی‌شد)؛ دکمه stop را می‌زدم و دوباره از اول شروع به خوانش متن می‌کردم. قسمت سختش هماهنگ کردن متن با موسیقی بود. اینکه موسیقی کجا باید صدایش کم شود، متن از کجای موسیقی شروع شود، از کجا دوباره شروع به پخش موسیقی کنم…
اما راستش هیچوقت بیشتر از دو صفحه‌اش را نتوانستم بخوانم. بخاطر همین پرفکشنیزم لعنتی. اما خب همین که برای تو بود برایم کافی بود.
بعدها که وقت بیشتری داشتم تولستوی را، حافظ را، سعدی را، داستایفسکی را، نرودا را، علیرضا روشن را، موراکامی را برایت می‌خوانم. البته شاید هم روزی برایت نوام چامسکی خواندم، اگر تو هم مثل من به سیاست و فلسفه سیاست علاقه‌مندتر شدی.
بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. مواظب خودت باش و روی ماه ِ خودت را ببوس.
زیاده جسارت است.
امضا: خدا
:-{

448

پیامبر ماحم! سلام
امیدوارم که حالت خوب ِ خوب باشد. از حال من هم اگر پرسیده باشی خوبم! جز دوری ِ تو که ملال ِ همیشگی است، درگیری همیشگی‌ام با همکاران -به خاطر ضعف اطلاعات کاری و اشتباهات مکرر و بدتر از همه نداشتن وجدان کاری- و کلاس‌هایم و امتحان‌های مرتبطش، کم بودن 24 ساعت برای انجام دادن همه کارهایی که می‌خواهم و هی احساس عقب ماندن از کورس مطالعه و یادگیری، قسمتی دیگر از ملال‌هایم را تشکیل می‌دهند. بگذریم!
می‌دانی؟ یکی از سخت‌ترین تصمیماتی که آدمی می‌تواند در زندگی‌اش بگیرد، رفتن یا ماندن است. منظورم انتخاب هجرت (به معنای عام و جدای از هجرتی که قبل‌ترها در موردش با تو صحبت کرده بودم) به عنوان تصمیمی برای آینده است. این که بروی و تخصصت را و علمت را و خودت را با رفتنت ببری و از امکاناتی که شاید راحت‌تر از اینجا در اختیارت قرار می‌دهند استفاده کنی و پیشرفت کنی، یا این که بمانی، شاید اینجا مؤثرتر واقع شدی! حداقل برای آدم‌هایی مثل من که نه تفکراتمان مثل ایرانی‌ها ایرانی است و نه مثل غربی‌ها غربی، فکر هجرت برزخی است که آزارمان می‌دهد. ماندنمان روح‌مان را می‌خورد، و رفتنمان فرهنگ‌مان را. بمانیم مطرودیم و برویم به چشم یک غریبه‌ی دست دومی نگاهمان می‌کنند. بمانیم تلاشمان را برای کاری مشابه در غربت باید چند ده برابر بکنیم و برویم همانند طُفیلی‌ای هستیم که مِنَت همواره چون اربابی بالای سرمان ایستاده و شلاق‌مان می‌زند.
نامجو قطعه‎‌ای دارد به نام «جبر جغرافیایی». جزو بهترین کارهای موسیقیایی است که من در تمام عمرم شنیده‌ام. قسمتی دارد که می‌گوید «این که تو بازی‌شون راهت نمیدن / این که سر به سرت می‌ذارن…»! ترس اینکه بمانم و بعد ببینم دیگران نیز من را در بازی‌شان راه نداده‌اند و نتوانستم آنگونه که باید برای جامعه اطرافم موثر باشم و یا کمی جاه‌طلبانه‌تر، آنگونه که باید تاثیر خود را بر اطرافم بگذارم؛ و بعد متوجه شوم که خب در صورت هجرت موفق‌تر و موثرتر بودم. و یا برعکس، بروم و بعد ببینم که می‌توانستم اینجا موثرتر باشم… و بعد بنشینم و زیر لب با خود بخوانم «یک روز از خواب پا میشی، می‌بینی رفتی به باد…»!
یادت هست که در بحبوحه‌ی نوشتن پایان نامه‌ات از پرفکشنیزم حرف می‌زدی؟ خب من پرفکشنیزم افراطی ندارم. یعنی خودم را اذیت نمی‌کنم که کارها حتما به بهترین وجه ممکن انجام شود. همین که حداقل یک درجه بالاتر از سطح ِخوب باشد برایم کافی است. اما خب به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم من آدم یک دست و چند هندوانه‌ام؛ تنها اگر اعتماد کنند و در بازی‌شان راهم بدهند.
بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. مواظب خودت باش و روی ماه ِ پیامبرم را ببوس.
زیاده جسارت است.
امضا: خدا
:-{

446

1. یوونتوس برای من همواره نمادی از داشتن «شخصیت قهرمانی» است. چه در سری A ایتالیا باشد، چه در سری B (پس از کسب 19 امتیاز منفی) همواره شانس اول قهرمانی لیگ بوده است. فوتبال ایتالیا فقط در شرایطی حرفی برای گفتن دارد که یوونتوس در مسابقات خود، خوش درخشیده باشد. برای اطمینان از این حرفم فینال جام جهانی 2006 را به یاد بیاورید که 9 بازیکن فینالیست تیم‌های فرانسه و ایتالیا، عضوی از تیم قدرتمند یوونتوس کاپلو بودند. و لیگ قهرمانان امسال که شاید یوونتوس برای خیلی‌ها آخرین شانس حضور در فینال بود، اما با پس زدن تمام رقیبان، به فینال رسید و حریف بارسلونای پر ادعا شد.
2. آندو تیموریان در برنامه نود رسما اعلام کرد که خود را یک استقلالی می‌داند و تراکتورسازی صرفا تیم این فصل اوست. اما اخلاق حرفه‌ای و فوتبال حرفه‌ای را باید جایی فراتر از ایران جستجو کرد: خوشحالی ِ به یاد ماندنی روبرتو باجو پس از گل‌زنی با لباس برشا به یوونتوس. بودای کوچک گفت که یوونتوس همیشه در قلب من خواهد بود اما من کاپیتان برشا هستم، نه یوونتوس. در ایران اما آندو عمدا کارت می‌گیرد و از زمین مسابقه خارج می‌شود تا در جشن قهرمانی تراکتور شرکت نکند.
3. بین «خوب، بد، زشت» ِ فوتبال ایران؛ قطعا زشت به سازمان لیگ می‌رسد. خبرها حاکی از آن است که اینترنت ورزشگاه یادگار امام از دقیقه 80 قطع بوده و یکی از مسئولان سازمان به تونی الیویرا گفته که مسابقه سپاهان-سایپا مساوی شده و تراکتور قهرمان لیگ حساب می‌شود تا هواداران و بازیکنان بی‌خبر از همه جا به جشن و پایکوبی بپردازند.
4. عنوان ِ«بد» این مسابقه به تونی الیویرا می‌رسد که پس از اطمینان از قهرمانی، ریسک نمی‌کند و تیم را به دفاع می‌کشد. آن هم با وجود دروازه‌بان نامطمئنی چون حامد لک. لوئیز فیگو در سال‌هایی که ستاره بی چون و چرای رئال بود، پس از قهرمانی در سال 2003 گفت «بهترین دفاع، حمله است». کاش الیویرا نیز این جمله را می‌شنید و برای این حرف فیگو احترامی ویژه قائل می‌شد.
5. تراکتو تیمی است که بار دیگر ثابت کرد برای قهرمان بودن چیزی باید بیش از انگیزه داشت: «شخصیت»! درست است که هیچ تیمی در ایران این آپشن را ندارد و معمولا تیم‌ها با رانت و پول بیت‌المال به قهرمانی می‌رسند؛ اما تراکتور به عنوان تنها تیمی که پشتوانه همیشگی طرفدارن خود را دارد باید قبول کند که روی این مورد باید بیشتر کار کند. این دُرست که سازمان لیگ شانتاژ کرد، درست که آندو خودزنی کرد و درست که تونی تیم را بد ارنج کرد، اما بازیکنانی که تا دقیقه 80 قهرمان لیگ حساب می‌شدند دیگر چرا این کار را با خود و ما کردند؟
6. قطعا «خوب» ِ فوتبال ایران مشترکا می‌رسد به:
الف) هورادارن پرشور تراکتو که همواره یار دوازدهم تیم خود بوده‌اند و در سرما و گرما دست از حمایت تیم برنداشته اند.
ب) فوتبال پاک تراکتور که به راحتی می‌توانست هفته بیست و هشتم با گسترش تبانی کند و به راحتی قهرمان لیگ شود؛ اما این کار را نکرد تا ثابت کند قهرمانی به هر شیوه‌ای را دوست ندارد.

444

پیامبر ماحم! سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد.
می‌دانی؟ جمعه‌ای که گذشت، طبق برنامه‌ی 6 ماهه انجمن، من سرپرست برنامه صعود دانشجویی بودم. برنامه‌ای که از نظر فنی و کوهنوردی در سطح متوسطی بود، اما توان اجرایی بالایی می‌خواست.
اولش که با حراست دانشگاه بر سر چسباندن پوسترهای برنامه درگیر بودم. هر عکسی که می‌بردم می‌گفتند که خانم‌ها و آقایان نباید در عکس کنار هم باشند. و در واقع کلا برنامه اصلا نباید مختلط اجرا شود. سه بار پوستر عوض کردم تا بالاخره اجازه دادند تا پوستر بر روی در و دیوار دانشگاه‌ها نصب شود. از لَجم عکس بک‌گراند پوستر آخر را طوری انتخاب کردم که حتی آقایی هم در عکس نباشد، چه برسد به خانم!
از طرفی از آنجایی که بچه‌های ما معمولا دُز بالایی از مسئولیت‌پذیری را در وجودشان دارند، دریغ از ذره‌ای کمک و همکاری. از حق نگذریم که دو سه نفرشان در حد توانشان مایه گذاشتند، اما باقی انگار نه انگار که رسول دارد به تنهایی بار این برنامه‌ی پر دردسر را بر دوش می‌کشد.
به هر جان کندنی که بود بالاخره برنامه را به زمان اجرا رساندم. سر و کله زدن با 70 نفر که اصلا نمی‌دانند کوهنوردی یعنی چه و قوانینش چیست واقعا کار سختی بود. اما به قله که رسیدیم و عکس‌ها را که گرفتیم، همه را به سمت پایین روانه کردم و خودم ماندم و عکاس. بردمش روی شاخ دوم قله و ازش خواستم که دو عکس از من بگیرد، طوری که شاخ ِ اول قله هم معلوم باشد. یکی با پرچم فلسطینم و دیگری با «ماح». البته در کنار نامت ماه و ستاره نیز قرار دادم. هم برای اینکه «ماه» است و هم «ستاره» و هم از این بابت که نشان محبوب من است.
آمدم پایین و با خودم زمزمه کردم: «دوشاخ ِ محبوبم؛ با تو…»
بیش از این وقتت را نمی‌گیرم.
زیاده جسارت است.
امضا: خدا
:-{

به خواندن ادامه دهید