464

پیامبر ماحم! سلام
امیدوارم که حالت خوب ِ خوب باشد. از حال من هم اگر پرسیده باشی همان ملال‌های همیشگی. هنوز چیز جدیدی بهشان اضافه نشده.
قبلا هم گفته بودم من با تایپ کردن راحت‌ترم تا قلم و کاغذ. خب گوشی‌ام را که عوض کرده‌ام، گوشی جدیدم امکاناتی ندارد تا بخواهم برایت نامه بنویسم. ببخش اگر تعداد نامه‌ها کم شده! به خاطر همین است!
بگذریم. این روزها بیشتر وقتم با فرشاد می‌گذرد. از آنجایی که بیش‌تر از نصفِ ساعات بیداری من در محیط کارم می‌گذرد، از بین تمام همکارهایم با او راحت‌ترم و مهم‌تر اینکه اخلاق و تفکر اوپن‌سورسی دارد. اگر چه کمی در تصمیم‌گیری کند است (مثلا در مورد همان بانکی که قرار بود بزنیم تا پول کتاب‌هایم جور شود (:دی) و سرعت عمل، عامل لازم بود؛ فرشاد هیچگونه کارایی‌ای ندارد)، اما خب در وانفسای گیر کردن بین عوام‌الناس، داشتن اینچنین همکاری جای شکر دارد.
دیگر جانم برایت بگوید که این روزها لابلای همه مشغله‌ها و کارها و کلاس‌هایم، اگر وقت کردم می‌نشینم و مجموعه مستندهای نجوم و کیهان می‌بینم و هی یادت می‌کنم. فیلم می‌بینم و یادت می‌کنم. موسیقی می‌شنوم و یادت می‌کنم. البته که خب من تلویزیون نگاه نمی‌کنم، اما خب چون تو گفتی جناب خان را دوست داری، قسمت‌هایی از آن را دانلود می‌کنم و می‌بینم و می‌خندم و یادت می‌کنم. بیشتر سعی در مفیدسازی اوقاتم دارم، اما خب هیچوقت هم موفق به مفیدسازی کامل نمی‌شوم. هی فکر می‌کنم که وقتم را دارند به زور از چنگم درمی‌آورند. و هی فکر می‌کنم که چقدر عقبم از دنیا!
می‌دانم! می‌دانم! پرفکشنیزم به سبک من مرض است؛ اما خب دوا و درمانی هم ندارد. خودت که می‌دانی! منم دیگر! من ِ لعنتی!
ماح نازنینم! بیش از این وقتت را نمی‌گیرم.
زیاده جسارت است
امضا: خدا
:-{

463

سال 84 که برای کنکور می‌خوندیم، با علیرضا قرار گذاشتیم که کنکور آزاد شرکت نکنیم. گفتیم یا دانشگاه روزانه قبول میشیم یا کلا قبول نمیشیم. رشته علیرضا انسانی بود و من ریاضی. و البته مهم‌ترین تفاوتمون این بود که اون روزی 3-4 ساعت درس می‌خوند و من روزی کمتر از یک دقیقه! علیرضا دانشگاه تهران قبول شد و بالطبع من با اون وضعیت خیلی شاهکار کردم که رتبه‌م شد 18000.
به هر حال حرفم سر یه چیز دیگه بود. سر اینکه چرا کنکور آزاد شرکت نکردم. دو سال آخر دبیرستان من تا حدی دستم تو جیب خودم بود. اونموقع‌ها حقوق پایه 110هزار تومن بود و من با یه کار پاره وقت ماهی 50 تومن حقوق می‌گرفتم. تصمیم گرفته بودم بعد قبولی تو دانشگاه برم دنبال یه کار بهتر و تخصصی‌تر و حقوق کامل بگیرم تا دیگه بتونم از لحاظ مادی مستقل بشم. بعد نشستم حساب کردم: «شهریه رشته اقتصاد برای هر ترم حدود 400 تومن میشه. متوسط من باید هر سال یه میلیون تومن بریزم حساب دانشگاه. یعنی من باید بیشتر از 80درصد حقوق سالیانه‌م رو خرج دانشگاه کنم و اونوخ هیچ پولی برای کلاسای مورد علاقه‌م نمی‌مونه. (غرورم اجازه نمیداد از بابام کمک مالی بگیرم. از یه طرف هم بابام به جز من سه تا بچه دیگه داشت که اونا هم باید به نسبت مساوی از من از درآمد پدرم سهم می‌بردن). اگه برم پیام نور هر سال دیگه نهایتش باید 500 تومن شهریه بدم و اینطوری بیشتر از نصف حقوق سالیانه‌م می‌مونه برای کتاب و کلاس و مسافرت.»
رفتم دانشگاه پیام نور و ثبت نام کردم. ولی چه دانشگاهی؟ کلاسا تشکیل نمیشد یا فقط در حد رفع اشکال بود، حجم مطالب زیاد بود و بدتر از اون خودخوان بود، نمره دست استاد نبود و امتحانا سراسری بود، و تمام مشکلاتی که لابد خودتون شنیدین. و آخرش هم که انصراف دادم. این شد که من با وجود استعداد زیاد، هیچوقت تو زندگی آکادمیک موفق نشدم.
یکی از افسوس‌های بزرگ علیرضا اینه که من اگه درسمو می‌خوندم، با این حجم مطالعه و علاقه به تحقیق، میتونستم با این سن کم عضو هیئت علمی هر دانشگاهی که دلم بخواد بشم. البته که علیرضا اغراق میکنه اما خب اصل مطلب رو درست میگه. من یه استعداد ِ هرز رفته‌ام!

462

اگه بخوام از بین همه بچه‌های فنی دفتر، چهار نفر اول رو با با همدیگه مقایسه کنم، یه همچین نتیجه‌ای به دست میاد:
1. میلاد کار رو انجام میده که فقط انجام داده باشه. نه خلاقیتی و نه تمیزکاری‌ای. علاوه بر اون منافع فردی خودش به منافع جمعی ارجحیت داره.
2. حمید کار رو به تمیزترین حالت ممکن و کامل انجام میده.
3. فرشاد ترجیح میده کار رو با خلاقانه ترین حالت ممکن انجام بده، حتی اگه همه ظرفیت کار تکمیل نشه.
4. و من باید کار رو جوری انجام بدم که منافع جمعی به خطر نیفته و منابع هم به هدر نره.
برای مثال اگه قرار باشه که مثلا ما یه هواپیما بسازیم که 200 نفر مسافر رو باید جابجا کنه (کار ما ساخت هواپیما نیست، فقط این مثال، مثال بهتریه)، نتیجه کارها به این صورت میشه:
میلاد یه هواپیما می‌سازه که ظاهر خوشگلی نداره، 180 نفر نهایت ظرفیتشه و هی باید بعد از کار دنبال باگ‌های کار باشیم.
حمید یه هواپیمای خوشگل می‌سازه که هیچ خللی توی کارش وارد نیست و 200 نفر مسافر رو جابجا میکنه.
فرشاد ترجیح میده به جای هواپیما یه بشقاب پرنده بسازه که تمام کارایی‌های یه هواپیما رو داره و ظرفیت کار هم بین 180 تا 220 نفر متغیره. بستگی به حوصله‌ش داره.
من چیزی می‌سازم که شاید ظاهر زیبایی نداشته باشه، اما راحته، موتور قوی‌ای داره که هیچوقت دان نمیشه و به جای 200 تا مسافر، 250 نفر رو جابجا می‌کنه!
به قول دوستی: آدم اگه طی‌کش هم باشه، سعی کنه بهترین طی رو بکشه.

پ.ن: برای ثبت در تاریخ

460

به عقیده بسیاری از دوستان من آدم مهربونی هستم، اما در عین حال سنگدل هم هستم! به خاطر اینکه هیچکس ندیده من گریه کنم، سیاه بپوشم، برم سر خاک کسی و… !
امروز که مراسم استقبال از شهدا بود و دوستم ناراحت بود که نتونسته بره تهران و من با تعجب نگاهش کردم و دلیلش رو پرسید، گفتم «به ناراحت بودنت ادامه بده، قطعا اونا زنده میشن! … اونا خودشونو به کشتن دادن که من و تو بخندیم و یاد بگیریم که نباید آشغال سیگارمونو زمین بندازیم!»

458

اگه کسی قراره که کاری براتون انجام بده و بعد یادش میره و میگه از ضعف حافظه‌س داره دروغ میگه. همه چیز برمی‌گرده به اولویت‌های زندگی. مطمئنا کار شما تو اولویت پایین‌تری نسبت به بقیه کارای ممکن بوده.
به شخصه فقط توی یه حالت می‌تونم ضعفِ حافظه رو قبول کنم، اونم وقتیه که کسی یادش بره صبحونه و نهار و شامش رو بخوره!

455

یه حالت ِ دیگه هم هست که ساعت سه و نیم شب (یا دقیق‌تر بخوام بگم: بامداد) از تکنولوژی خسته بشی و تصمیم بگیری سوئیچ کنی و برگردی به همون گوشی ساده قدیمی‌ت و خِلاص!

Galaxy S II