479

پیامبر ماحم
سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد. از حال من هم اگر پرسیده باشی، ملالی نیست جز دوری تو. البته که ملال‌ها زیادند، اما دوری تو و گرمای آفتاب تابستان معجونی است مرد افکن.*
پیامبر ماحم! تولدت مبارک. ببخش اگر نتوانستم شخصا خدمت برسم و تولدت را تبریک بگویم. تقصیر تو نیست. تقصیر من است که آدم فرار کردن‌ها هستم. چه می‌شود کرد؟ من هم اینگونه بزرگ شده‌ام که از عالم و آدم فرار کنم.
نازنینم. اکنون که دارم این نامه را می‌نویسم، زل زده‌ام به مونیتور و چشمم به عکس زیبایت است. همان که کنار گرمای دریای عمان ایستاده‌ای و قرمزی شالَت دنیاست. راستی دریا خودش گرم است یا تو به آن گرما بخشیده‌ای؟

هدیه ناقابلی هم برایت فرستادم. می‌دانی؟ من اصلا از این آدم‌ها نیستم که بگویم «ببخشید اگر کم است و فلان است و بهمان» و از این حرف‌ها. اما خب ببخشید اگر بسته‌بندی درست و حسابی ندارد. از بی سلیقگی نیست. از نداشتن وقت است که حتی نتوانستم کاورهایش را پرینت بگیرم. می‌دانم تمام چیزهایی را که فرستاده‌ام خودت قبلا دیده‌ای و خوانده‌ای و لابد بارها تدریس کرده‌ای. شاید همه‌شان را قبلا داشته‌ای، شاید برخی را داشته‌ای و شاید هیچکدامشان را نداشته‌ای. نمی‌دانم. اما می‌دانی؟ من خودم هم قبلا مدرس بوده‌ام و می‌دانم منابع سمعی و بصری چقدر کلاس را مهیج می‌کند. منابع دست اول، دوم و یا حتی سومی که بهترین معلم نجوم دنیا را شاید بتواند اندکی کمک کند.

بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. تولدت مبارک. مواظب خودت باش و روی ماح پیامبرم را ببوس.
زیاده جسارت است.
امضا: خدا   :-{

* معجونی‌ست مرد افکن
آفتاب خرداد و دوری تو
که زمین‌گیرم می‌کند در این خیابان بهارستان (جنبش تن با کو – سجاد گودرزی)

478

به خاطر برنامه دماوند، هفته‌ای سه روز باید برم تمرین کوهنوردی. زنگ زدم به الهام و گفتم من هفته‌ای سه روز میخوام برم سنبله رو صعود کنم، اگه میخوای بیا. هم اینکه تجربه خیلی زیادی تو کوهنوردی داره، هم قدرت بدنی‌ش خوبه، هم سرعت صعودش خوبه و هم ارتفاع بالای 6000 رو تجربه کرده. اونم گفت آره، چرا که نه.
دیروز برای اولین بار رفتیم تمرین صعود. سنبله رو تو بیست و پنج دقیقه و بیست ثانیه صعود کردیم. بعدش نشستیم بالای قله و کمی صحبت کردیم. الهام می‌گفت «الآن که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم بهترین روزای عمر من روزایی بوده که مشغول صعود کوه‌های مختلف بودم». بعد من رفتم تو فکر. پرسید به چی فکر می‌کنی؟ و من گفتم الآن که خوب فکر می‌کنم می‌بینم من هیچوقت بهترین روز عمر نداشتم. بدترین روز عمر هم نداشتم. همیشه حال متوسطی داشتم. هیچ چیزی نتونسته انقدر که باید منو خوشحال و یا ناراحت کنه که روزمو خیلی خوب یا خیلی بد بکنه. بخاطر همینه هر وقت کسی حالمو میپرسه میگم خوبم، یا وقتی میپرسه «اوضاع چطوره؟» خیلی راحت میگم «مرتبه»

477

حدود یه ماه میشه یکی از واحدهای طبقه بالای ساختمون رو اجاره کردیم و واحد فنی رو از واحد فروش جدا کردیم. قرار بر این شده که یکی از بچه‌های فنی بمونه پایین تا هم کمک حال واحد فروش باشه و هم اگه مشکلی پیش اومد سریع بتونه حلش کنه. چهار روز هفته رو چون من زودتر از همه میرم دفتر، نفری که می‌مونه پایین منم. البته بیبشترش به خاطر اینه که چون از دو نفر از نیروهای فنی خوشم نمیاد و این دو نفر هم شیفتشون صبحه، ترجیح میدم بمونم پایین. حول و حوش ساعت 9 که این دو نفر میان و میرن بالا، چند دقیقه بعدش منم میرم یه سر به واحد بزنم، روزی نبوده که برم بالا و و ببینم چراغای واحد روشن بوده باشه. هر دفعه رفتم بالا چراغو من روشن کردم و هر دفعه هم از یکی از اون دو نفر شنیدم «خدا خیرت بده، از تاریکی درمون آوردی»!
به این فک می‌کنم که ینی واقعا این دو نفر شعورشون در حدی نیس که معنی احترام به خود رو بفهمن؟ ینی اگه من روزی مریض بشم و نرم دفتر، اینا چراغ‌های واحد رو روشن نمی‌کنن؟

475

یه جوک مسخره فیسبوکی بود که می‌گفت «من هر وقت تنها توی تاکسی نشسته باشم، جوری ژست میگیرم که انگار دربست گرفتم»! خب؟ من بر خلاف گوینده این جوک کلا میونه‌م با آژانس و دربست خوب نیست. ینی خجالت می‌کشم. شده شب عید و توی شلوغی مجبور به گرفتن تاکسی دربست بشم و به راننده بگم «آقا اگه تو مسیر چند نفری رو هم سوار کردی مشکلی نداره، کرایه‌ش هم بگیر. منم کرایه توافقی‌مون رو کامل میدم».
به قدری من از گرفتن تاکسی دربست و آژانس گریزانم که چند شب قبل که برمی‌گشتم خونه دیدم توی جیبم فقط به اندازه یه مسیر پول خرد دارم و بقیه‌ش پول درشته. از اونجایی هم که راننده تاکسی‌ها سر خرد کردن پول اخم می‌کنن و شاید هم مِن، و مِن کنن، نزدیک چهار کیلومتر پیاده رفتم تا رسیدم به جایی که پول خرد توی جیبم جواب کرایه تاکسی رو بده.

473

چند روز قبل یکی از دوستان مذهبی‌م اومده بود دفتر. تا حدی مذهبی که اگه بفهمه من اهل نماز و روزه نیستم احتمالا باهام قطع رابطه می‌کنه یا حداقل توی رفتارش تغییری حاصل میشه. البته من هیچوقت ادعای مسلمونی نکردم و اگه یه وقتی ازم بپرسه یا جواب نمیدم کلا و یا راستشو میگم. به هر حال. حرفمون از لوزان و سیاست و خاورمیانه کشید به بورس. می‌گفت یه سری شرکت‌ها میان و عمدا ادعای ضرر می‌کنن تا سهامی که دست مردم دارن با کمترین میزان قیمت بخرن و یه مدت بعد یه افزایش سرمایه اعلام می‌کنن و قیمت سهام یهو میره بالا و از فروش مجدد سهام کلی سود می‌کنن و اینکه اگه کسی منبع خبری دست اول داشته باشه می‌تونه توی این بازی کلی سود کنه و از این حرفا. حوصله بحث باهاش رو نداشتم اما به نظر من این کار ناشی از فقدان ِ وجدانه. برای اینکه صاحبان سرمایه با دادن اطلاعات غلط، کاری کردن که سهامداران فک کنن که اگه سهم رو سریع بفروشن کمتر ضرر می‌کنن و به نوعی دغل کردن تو این بازی. سود حاصله از کلاهبرداری به عمل اومده.
برای من نکته جالب این بود که این دوست مذهبی ِ من این کار رو بد نمی‌دونست و این رو ناشی از زرنگی می‌دونست.

472

ما وقت نداریم. ما آدم‌های معمولی وقت نداریم. یا سر کاریم، یا در راه دانشگاه و تحصیل، یا مشغول استراحت بعد از کار، یا بی‌حال و بی‌حوصله لم داده‌ایم روی مبل و به هیچ‌چیز و همه‌چیز فکر می‌کنیم.
ما معمولی‌ها حتی نمی‌دانیم چطوری باید از وقت آزادمان استفاده کنیم. اگر هم گهگـُداری وقت آزادی پیدا کنیم، باز هم مشغول رتق و فتق امور دیگران هستیم؛ چرا که از بچگی یادمان داده‌اند دیگران مهم‌تر از خودمان هستند.
ما معمولی‌ها استعداد داریم، اما یادمان نداده‌اند چگونه شکوفاشان کنیم. حتی کشفمان هم نکرده اند.
ما معمولی‌ها وقتی برای پدر و مادرمان نداریم. یا سرمان در گوشی است و یا در شبکه‌های مجازی پشت کامپیوترهامان. تازه اگر هم وقتی برایشان داشته باشیم مشروط بر این است که پدر سرش گرم اخبار گوشه و کنار جهان نباشد و مادر مشغول انجام کارهای خانه.
ما معمولی‌ها برای عاشق شدن هم وقت نداریم. می‌ترسیم از این که برای عشقمان وقت نداشته باشیم؛ که مبادا ناراحت شود، مبادا بربخورد به شعور و شخصیتش.
ما معمولی‌ها کلی کتاب نخوانده و یا تا نصفه خوانده داریم و کلی فیلم نیم‌دیده. کوه نمی‌رویم چون فکر می‌کنیم در همان سه روز می‌شود کلی کتاب خواند و فیلم دید و… آخرش هم آن سه روز را مثل یک قاتل بالفطره می‌کـُشیم. وقتی برای تمرین سه‌تار نداریم. اولین نُت را که اشتباه بزنیم، سه‌تار را برمی‌گردانیم داخل کاورش و قید هر نوع موسیقی‌ای را می‌زنیم.
ما را نفرین کرده‌اند که تا برای همیشه معمولی بمانیم. ما آدم‌های معمولی می‌میریم و پس از اولین مجلس ترحیمی که برایمان بگیرند فراموش می‌شویم. نه نام نیکی ازمان می‌ماند و نه حتی سرای زرنگاری*. برای عالم و آدم نامه می‌نویسیم و آخرش هم حتی امضاهایمان فراموش می‌شود؛ چرا که خودمان همواره گفته ایم: زیاده جسارت است…
* نام نیکی گر بماند ز آدمی / به کز او ماند سرای زرنگار…

471

چهارشنبه شب که داشتم برمی‌گشتم خونه، نرسیده به امامزاده دیدم که ترافیک سنگینیه. کلی ماشین و آدم داشتن تو همدیگه می‌لولیدن. منم آروم آروم داشتم می‌رفتم اون سمت. رسیدم جلو در امامزاده، دیدم که تمام این ازدحام بخاطر اینه که یه داربست زدن و دارن نذری میدن. ماشینا نگه می‌داشتن و به تعداد سرنشیناشون چایی و کیک می‌گرفتن. صدای یه مداح داشت از بلندگو پخش می‌شد و مردم همه سیاه پوشیده بودن. نوجوونا چهارتا چهارتا و پنج‌تا پنج‌تا نشسته بودن تو پیاده‌رو و با گوشی‌های توی دستشون بازی می‌کردن. انگار نه انگار اینا همون مردمی هستن که می‌شناسم. مردمی که روزشون بدون دروغ گفتن، باطل حساب میشه. آدمایی که نماد بی‌وجدانی و ریاکاری و قانون‌گریزی هستن. اومده بودن یه شب توبه کنن تا با خیال راحت بتونن یه سال دیگه هم سر همدیگه کلاه بذارن، دروغ بگن، زیر پای همدیگه رو خالی کنن و هزارتا بی‌شعوری دیگه از خودشون در بکنن.
مردم من به درجه‌‌ای از عزت‌نفس رسیدن که به خاطر یه چایی ایجاد ترافیک می‌کنن!