486

نجات دادن زندگی دیگران وظیفه ما نیست. وظیفه ما اینه که بتونیم زندگی خودمون رو نجات بدیم، بدون اینکه به دیگران آسیبی بزنیم.

485

چیزایی هست که حسرتش تا ابد به دل آدم می‌مونه. مثلا ماجرایی که پارسال برای من اتفاق افتاد.
روز تولدم چهارشنبه بود و چون تولد شبنم هم دو روز بعد تولد منه، قرار شد بچه‌ها برای من و شبنم با هم جشن بگیرن. هر چند که من از اینکه برام جشن تولد بگیرن کلا خوشم نمیاد و به خودشون هم گفتم، ولی قبول نکردن و گفتن تو عالم همکاری دوس دارن برام جشن بگیرن. قرار بر این شد که من برم تهران تا ستاره رو ببینم و جشن روز جمعه برگزار بشه.
علی ای حال، وقتی برنامه همکاران مشخص شد، روز تولدم من رفتم تهران تا ستاره رو ببینم. ستاره تو اردوی تیم ملی بود و گفته بود که تا ظهر برمی‌گرده تهران. اومد و با هم رفتیم یه آژانس هواپیمایی. قرار بود ستاره لیدر یه تور نجوم تو کویر باشه. لیست رو تحویل گرفت و راه افتادیم. برنامه این بود که ظهر پنج‌شنبه راه بیفتن سمت کویر و شب رو مشغول رصد باشن و جمعه برگردن. ستاره بهم گفت تو هم بیا. زنگ زدم به بچه ها گفتم من که نمی‌خوام برام جشن بگیرین ولی اگه قراره جشنی هم بگیرین بندازین جمعه شب. من می‌خوام برم رصد. گفتن الا و بلا که ما جشن رو روز جمعه می‌گیریم و تو هم باید باشی. به ستاره جریانو گفتم و عصر از هم جدا شدیم. شب رفتم پیش فرخ و فردا صبحش هم راه افتادم اومدم زنجان.
جمعه صبح زنگ زدم ببینم برنامه چیه، گفتن برنامه افتاد عصر جمعه. پاشدم رفتم سالن سنگنوردی. عصر زنگ زدم پرسیدم که برنامه چیه؟ گفتن برنامه افتاده شب، باغ هم نمیریم، تولد رو خونه شبنم اینا می‌گیریم. گفتم پس من نمیام. هادی و مرتضی زنگ زدن و کلی خواهش و بعدش هم تهدید که نیای دیگه با ما حرف نزن و اینا.
شب با همون لباسایی که تو سالن سنگ خاکی شده بود پاشدم رفتم تولد و تا آخر مجلس مث برج زهرمار نشسته بودم.
حسرت‌هایی هس که تا عمر داری به دلت می‌مونه. مث همین رصد که نتونستم برم.

484

راستشو بخواین من یه کمونیستم. حالا اینکه از نظر تفکرات و جهت‌گیری‌های سیاسی یه کمونیست به حساب میام یا نه، زیاد مهم نیس. منظورم نحوه‌ی رفتار و تفکر رفتاریه. چرا؟ خیلی ساده‌س: همیشه خودم رو فدای جمع کردم. سابقه نداشته منافع شخصی توی جمع برام ذره‌ای اهمیت داشته باشه.
به قدری منافع جمعی برام مهمه که بخاطرش حتی با عزیزانم هم وارد جنگ میشم. به هیچ وجه من الوجوه دوس ندارم کسی توی جمعی با من مخالفت کنه (البته که این سوای انتقاده و من آدم نسبتا انتقادپذیری هستم. و تاکید می‌کنم نسبتا نه کاملا)؛ چرا که به جز پدرم کس دیگه‌ای رو ندیدم که بیشتر از من منافع جمعی براش با ارزش باشه.
من یه کمونیست ِ واقعی‌ام.
من نمود ِ عینی و واقعی ِ این شعر «رویا شاه‌حسینی» هستم:
محبوب من
از داشتنم می‌ترسد
از نداشتنم هم می‌ترسد
با این‌همه اما
مبادا گمان کنید مردِ شجاعی نیست
وطنش بودم اگر
بخاطرِ من می‌جنگید
و مادرش اگر
بخاطرم جان…
من اما
«هیچکس»ش نیستم
من
«هیچکس»ش هستم…

483

چند روز قبل تو زنجان جشنی بود به اسم گذر چله تابستان. جریان از این قرار بود که یکی از خیابونای پر رفت و آمد شهر رو از دو طرف بسته بودن، برای اینکه به مردم نشون بدن که بدون ماشین شخصی و با پای پیاده هم میشه به کارها رسید. بعد آخر برنامه که شد یکی اومد و ای ایران رو خوند. با خودم فکر کردم اگه قرار باشه سرود ملی عوض شه این گزینه جایگزین خوبیه. بعدش به متن شعر دقت کردم.
تو قسمت اول شعر به نظرم مصرع «ای خاکت سرچشمه هنر» نژادپرستانه اومد. واقعیت اینه که ایران واقعا سرچشمه هنر نبوده. یونان و مصر و حتی تمدن مایا خیلی فراتر و سرتر از ما بودن. بخض دوم به خاطر داشتن «نور ایزدی همیشه رهنمای ماست» قطعا به مذاق من خوش نیومد. اما بخش سوم با کمی ارفاق به تنهایی می‌تونه به عنوان سرود ملی انتخاب بشه.
#نظر_کارشناسانه 😀

482

نمیدونم ملت چرا از رد تماس بدشون میاد. بعضیا بهشون برمی‌خوره که رد تماس بدی، بعضیا هم کلا نمی‌فهمن. هی تو ریجکت می‌کنی و هی اون زنگ می‌زنه.
من عادتمه وقتی نتونم جواب بدم ریجکت می‌کنم. گاهی اوقات گیر یه سری می‌افتم که کلا با مفهوم رد تماس غریبه‌ن. هی پشت سر هم زنگ و زنگ. حتی فرصت نمیدن بهشون sms بزنم که «ببخشید سر کلاسم» یا «تو جلسه‌ام» یا «کار دارم. خودم تماس می‌گیرم».
بابا بهتر از اینه که کلا جواب ندم. اینطوری میشه مطمئن بود که زنده‌ام و لااقل انگشت ِ شَستم سالمه.

480

دیروز تو جلسه انجمن آیاز داشت گزارش برنامه دیواره آزاد رو میداد. آخر گزارش پرسید کسی سوالی نداره؟ من گفتم در مورد شهاب سنگی که دیدین توضیح بدین. آیاز یه سری توضیحات داد و آخرش هم گفت: «ما که زیاد سر درنمیاریم، اما از یکی از دوستان متخصص تو این زمینه پرسیدم، گفت با این توصیفی که گفتی 50 کیلومتر اونورتر افتاده»
و من نمیدونم چرا مطمئن بودم از تو پرسیده. بعدش خودش بهم گفت اون شب زنگ زدم به ستاره. 🙂