492

مردم به خاطر این شماره‌ها رو save می‌کنن که در صورت دیدن اسم آشنا رو گوشی‌شون سریع جواب بدن؛ من 90% شماره‌ها رو به این خاطر سیو می‌کنم که اگه اسمشون رو اسکیرین گوشیم افتاد جوابشونو ندم! -_-

491

ستاره عزیز! سلام
این آخرین نامه‌ای که برایت می‌نویسم. از این که این همه مدت اذیتت کردم معذرت می‌خواهم.
خوب و بد؛ هر چه که بود تمام شد. البته که خوبش تو بودی و بدش من. ماجرای تو تمام شد و من آخر به این ایمان آوردم که که یا باید عاشق کسی بود، یا باید با او زندگی کرد… و این دو هرگز و هرگز، همزمان و با هم امکان‌پذیر نیست.
کسی چه می‌داند آینده‌مان چه می‌شود؟ تو شاید روزی معروف‌ترین «خبرنگار علم» در ایران شدی. شاید هم از ایران رفتی و در دانشگاه وست‌مینیستر لندن یا دانشگاه کالیفرنیای‌جنوبی آمریکا یا دانشگاه آریزونای ایتالیا به تحصیل و بعدش هم تدریس خبرنگاری پرداختی. شاید هم معروف‌ترین مدرس نجوم آماتور در ایران شدی.
من هم شاید روزی رفتم استانبول و برای همیشه آنجا ماندم. شاید هم برلین ِ محبوبم. شاید هم همینجا ماندم و حزب کمونیست ایران را دوباره راه‌اندازی کردم. راستش هیچوقت به تو نگفته بودم که عقاید کمونیستی دارم. البته یک بار برایت در مورد لزوم مبارزه صحبت کردم و گفتم که من همیشه در زندگی‌ام گفته ام «هَل مِن مبارزٌ». شاید هم قید مبارزه را زدم و در مبحث شبکه‌های کامپیوتری برای خودم یلی شدم.

خب خودت که بهتر می دانی، من به چیزی اعتقادی ندارم چه برسد به قسمت و تقدیر؛ اما لابد تقدیر این بوده! لابد قسمت این بوده که من باید چریک‌وار زندگی کنم. اصلا من نباید کارشناس شبکه می‌شدم (و اگر نمی‌گویم مهندس، برای این است که در قیاس با پژمان مقدم و ناصر حیدری و نیما یگانه و حامد فرنودی، عنوان ِ مهندس برای من خیلی زود است). من باید یک وکیل حامی ِ کارگران می‌شدم؛ یا یک راننده‌تریلی که همیشه در جاده است و شبها در اتاقک کامیونتش می‌خوابد، یا یک انقلابی در شیلی (البته این مورد برای زمان ِ آگوستو پینوشه بود و امروز دیگر کاربردی ندارد) و یا یک کشور استعمارزده‌ی دیکتاتوری دیگر. اما حالا که هیچکدام از اینها نشده‌ام و زندگی نه تنها «چهره آبی‌اش پیدا نیست»، بلکه روز به روز هم بیشتر روی سگش بالا می‌آید؛ لابلای تمام مشغله‌هایم شاید کمی وقت پیدا کردم و مطالعاتم را کامل کردم و زدم زیر همه چیز و مبانی انترناسیونال پنجم را ارائه دادم و جنبش جدیدی را شروع کردم.

باز هم بگذریم. راستش را بخواهی از بین همه خوبی‌هایت، اگر فمنیست‌ها بهشان برنمی‌خورد، تو تنها دختری بودی که می‌دیدم شعر را می‌فهمد. می‌شد مطمئن بود وقتی برایت می‌فرستم «من جرب المجرب، حله به الندامه» می‌فهمی و به همان زبان عربی جوابی که لازم دارم را برایم می‌فرستی. وقتی آهنگ سزن را برایت ترجمه می‌کردم که «بیا من من بر روی ستاره‌ها بنشینیم و به کره زمین بنگریم» و تو هی می‌پرسیدی خب بیشتر توضیح بده و با توضیحات من قانع نمی‌شدی، می‌فهمیدم دنبال جان کلام سزن هستی… و آخ! چقدر ترجمه زبان مادری به زبانی دیگر سخت بود… . خب راستش دختران و زنانی که من دیده‌ام، فقط شعر را حس می‌کنند، عمرا اگر عمیق بفهمند. (باز اگر به فمنیست‌ها برنخورد)
بگذریم! بیش از این نباید تو را و خودم را اذیت کنم.
تصدقت! بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. این نامه باید خیلی طولانی‌تر می‌شد، اما نشد… خوشبختی ات را آرزومندم.
زیاده جسارت است.
ارادتمند: رسول

490

من شاهد لحظه‌لحظه خیانتش بودم. خودش را می‌شناختم؛ می‌دانستم انسانی با اراده‌ای قوی است. دوست‌دخترش را هم می‌شناختم. دختری تحصیلکرده و نسبتا روشنفکر بود. از اولش هم قرار بود که با هم دوست باشند و به هم وابسته نشوند. فقط شریک جنسی باشند و بتوانند گاهی اگر حوصله‌شان سر رفت همدیگر را ببینند و با هم حرف بزنند. با 350 کیلومتر فاصله، چیزی هم جز این نباید می‌شد. گاهی او می‌آمد زنجان، گاهی هم این یکی می‌رفت تهران دیدارش! اما خب؛ «همه دروغ می‌گویند»! دخترک دلباخته شد و پسر هم ظاهرا بدش نمی‌آمد که دختری با این کمالات عاشقش شود. اما خب، شرایط جوری بود که پسر رفته رفته ضعیف شد. آنقدر که بعد از اینکه با آن دختر دیگر خوابید، خودش به ضعیف شدنش اعتراف کرد و گفت که هیچوقت در عمرش انقدر ضعیف نبوده است.
و من فهمیدم که به هیچکسی نباید اعتماد کرد. حتی اگر روزگاری چشم و گوشَت بوده.
شرایط، آدم‌ها را عوض می‌کند؟ نه! شرایط آدم‌ها را عوض نمی‌کند. بلکه آن‌ها را به آن چیزی که واقعا هستند، تبدیل می‌کند!

488

یه چریک می‌تونه عاشق بشه؟ گریه چی؟ گریه هم می‌تونه بکنه؟
جوابش ساده‌س: نه!
من اگه یه چریک ِ انقلابی بودم، آدمایی می‌خواستم که جز کاری که من ازشون می‌خوام کار ِ دیگه‌ای واسه انجام دادن نداشته باشن و جز جایی که من میگم جای دیگه‌ای واسه رفتن.

487

یه هفته‌ای میشه که واقعا حس هیچی رو ندارم. نه حس کار کردن، نه حس یاد گرفتن، نه حس دیدن دوست و آشنا… فاصله پُست نوشتنام رسما شده ده روز به ده روز!
آخر هفته قراره برم سبلان؛ حتی حس اونم ندارم!