502

بعضی روزا که بیدار میشم واقعا امیدی به زندگی ندارم. با اون چیزی که فکر می‌کردم خیلی فاصله دارم. 27 سالگی من خیلی متفاوت بود با این چیزی که الآن دارم زندگی می‌کنم. البته که نه به دنبال مقصرم، نه قراره کسی رو و حتی خودم رو سرزنش کنم. فقط دارم سعی می‌کنم شرایط رو بهتر کنم. یکی از این تلاش‌ها رفتن دوباره به دانشگاهه.
هفته‌ای سه روز مجبورم صبح قبل هفت راه بیفتم سمت دانشگاه تا بتونم ساعت 8 سر کلاسم حاضر باشم. بعضی روزا چشممو که وا می‌کنم میگم خب که چی؟ من که با این سنم قرار نیست جایی استخدام بشم، برا چی دارم درس می‌خونم؟ بعد یادم میاد تنها راه تغییر همین درس خوندنه. این که بتونم به بهونه تحصیل یه چند سالی برم خارج از ایران و هم تحصیلاتم رو ادامه بدم و هم با دست پر برگرم اینجا و اونجوری که می‌خوام بتونم تاثیرم رو بذارم.
گاهی فکر می‌کنم با 50 ساعت کاری تو هفته و نزدیک 18 ساعت دانشگاه، اونم با فاصله تقریبا 15 کیلومتری از خونه که باید دو تا کورس تاکسی یا اتوبوس عوض کنم تا برسم به دانشگاه و از مبدا تا مقصد تقریبا یه ساعت طول می‌کشه، با اجبار به دیدن حداقل یه فیلم خوب تو هفته، کارهای انجمن که الآن افتاده گردن من، و یه تعداد مشغله ریز و درشت دیگه، اگه این ترم همه واحدام پاس شه، پاس کردن 52 واحد توی دو ترم به اضافه یه ترم تابستون و معدل الف شدن واقعا شاهکاره. به خودم میگم دمت گرم، اما اینا هم فقط امید کوچیکی تو ناامیدی‌های منه.

این عکسا رو دیروز تو دانشگاه گرفتم. ساعت 7 صبح که می‌رفتم دانشگاه، هوا چند درجه‌ای زیر صفر بود. سوز هوای زنجان هم که زبانزد خاص و عامه. سرعت باد هم به قدری بود که حتی تپل‌ترین و چاق‌ترین آدما رو هم پرت می‌کرد زمین، چه برسه به من 48 کیلویی! با این وجود رفتم و رسیدم به کلاسم. شاید تنها هدف این روزام همین دانشگاهه. انقدری که دوستم بهم میگه: دانشگاهو خیلی جدی گرفتیا.