510

قرار بود برای نارین بسته‌ای رو بفرستم. اما هر روز که از خونه میزدم بیرون یادم می‌رفت بسته رو با خودم بردارم. بالاخره امروز صبح که می‌رفتم سر کار بسته رو برداشتم و سر راهم رفتم اداره پست و بسته رو ارسال کردم. شب بهش مسیج دادم که «بالاخره فرستادم» و جواب داد «چه عجب»! و من در جوابش گفتم «دیشب پیامبرم اومد به خوابم و گفت صبح یادت نره بسته رو پست کنی»! نارین خندید اما من کاملا جدی گفته بودم.
دیروز ستاره زنجان بود و دو سه ساعتی با هم بودیم. ذره‌ای از احترام من به این دختر عجیب کم نشده بود. نه این که رفتار من فی نفسه محترم باشه، نه! شخصیت ستاره بود این همه احترام رو ایجاب می‌کرد.
ستاره اومد و رفت و در بین این اومدن و رفتن، رفتیم گوشه‌ی دنج یه کافه نشستیم، کلی حرف زدیم و خندیدیم و خبرهای این مدت دور از هم بودن رو به هم رسوندیم و انقدر غرق حرف زدن بودیم که حتی یادمون رفت با همدیگه یه عکس یادگاری بگیریم.

509

نمی‌دونم کمونیزم چی داره که حتی روشنفکرترین آدم‌هایی هم که می‌شناسم وقتی گرایش‌های سوسیالیستی من رو می‌بینن تو چشمهاشون وحشت رو می‌بینم! انگار که سوسیالیزم یه ویروس واگیردار باشه.
واقعا معنی اینهمه ترس از سوسیالیزم رو نمی‌فهمم!

508

فوبیای پیر شدن گرفته‌ام. سخت و ترسناک. هر کسی را که می‌بینم، چه یک‌سال و چه ده‌سال بزرگتر از من باشد، قیافه‌اش را با آنچه در نظر دارم مقایسه می‌کنم. به ندرت پیش می‌آید که چهره‌ی کسی را هم‌سن ِ خودش ببینم. اغلب پیرتر و شکسته‌تر از آنچه که مد نظر من هست می‌بینم. و بعد می‌ترسم. اول به این دلیل که پدر و مادرم دارند پیرتر می‌شوند و من اصلا حواسم نیست که پدرم شصت سال تمام شد و مادرم نزدیک شصت سال. و دوم به خاطر اینکه نکند من با همه خنده‌رویی‌ام همچون دیگران از سنم پیرتر نشان دهم؟
فوبیای پیری گرفته‌ام!