514

تمام دوران بلوغم تا امروز اشتباه می‌کردم. همیشه فکر می‌کردم خوندن کتاب‌های عامه‌پسند موفقیت که توی بازار کتاب به چاپ بیست و چندم میرسن در شان و شخصیت من نیس. من که هیچوقت جزو عوام‌الناس نبودم. من باید کتابای سنگین اقتصادی و سیاسی و اجتماعی بخونم. حتی اگه رمان هم می‌خوندم رمان‌هایی رو انتخاب می‌کردم که ادبیات و نثر فاخری داشته باشن. اما اشتباه می‌کردم. اگه از 18 سالگی که «یک دقیقه برای خودم» و «قورباغه را قورت بده» رو خوندم و تصمیم گرفتم دیگه از این کتابا نخونم، ماهی یه کتاب از این دست کتاب‌ها رو می‌خوندم، بخاطر اینکه اطلاعات دقیقی از نحوه تفکر عامه مردم بهم می‌دادن، الان توی بازار کار خیلی موفق‌تر بودم!

513

ستاره که اومد و رفت، من فهمیدم که رانندگی کردن هم زیادی بد نیست و گاهی باید بشینی پشت رُل! با همه مشکلات کمبود وقت و شلوغی قبل عید، بالاخره اوایل اسفند رفتم ثبت نام کردم کلاس‌های رانندگی!
با هزار زور و مشقت بالاخره کلاس‌های آیین‌نامه رو رفتم و کلاس‌های شهری شروع شد. کلاس‌ها رو 7 صبح برداشته بودم که تا 9 تموم شه و یه روزا حتی دو جلسه می‌موندم تا زودتر قال قضیه کنده شه. چون دم عید بود و منم تنها کارآموز استادم و این بنده خدا هم کل خریدهاش و کارهاش مونده بود، یه بار وقتی من حواسم نبود به جای دو جلسه، مهر سه جلسه رو زد. من وقتی صدای سه بار مهر زدن رو شنیدم، حس کردم زیرچشمی بهم نگاه کرد. ولی از اونجایی که خودم هم مشتاق‌تر بودم که کلاس‌ها زود تموم شه، از خدا خواسته چیزی نگفتم. تا اینکه جلسه آخر احتمالا استادم یه جورایی عذاب وجدان گرفته بود بابت اون جلسه و هی داشت می‌گفت که «احتمالا یه جلسه اشتباه شده، با حساب من 11 جلسه اومدی نه 12 تا» و من چون واقعا وقت نداشتم هی می‌گفتم «نه مطمئنم درست اومدم!»!
کلاس‌ها تموم شد و من به این فکر می‌کردم که چرا باید کاری کنی که بعدا عذاب وجدان بگیری؟ اگه به خودم می‌گفتی، من وقتم از تو پرتر بود و می‌گفتم اصلا شما سه جلسه آخر رو مهر بزن و من هم به موسسه می‌گم که «آره اومدم!»!