518

اخبار می‌گفت که در سوئد به خاطر اینکه همه سرشان در موبایلشان و اسمارت فونهایشان است طرحی اجرا می‌شود که همه سر به بالا می‌شوند تا از طبیعت و محیط اطراف لذت ببرند. طرحش عجیب بود. یک برزنت در پیاده روها می‌کشیدند تا کسی زیر پایش را نبیند.(1) نمی‌دانم چه شد که یکهو سر از سوئد درآوردم. در یک پیاده‌رو که هیچکس نبود، یا شاید هم همه بودند و سرهاشان زیر برزنت لعنتی بود، جز من و یک دختر مو بور با چهره‌ای دوست داشتنی. دویدم سمتش و بازوانش را گرفتم. چهره‌اش به طرز عجیبی زیبا بود. نمی‌دانم کجا دیده بودمش! یکهو یادم افتاد که زمانی معشوقه‌ی هاوس بود. (2) گفتم من تو را می‌شناسم و پرسید از کجا؟ گفتم زمانی تو معشوقه هاوس بودی.
گفت هاوس را می‌شناسی؟ گفتم من خود ِ هاوس هستم. یعنی رفتارم، رفتار اوست. فقط چهره‌ها و بدن‌های متفاوتی داریم.
خندید و در آغوشم کشید و بوسید و با هم به راه افتادیم. رفتیم در اتاقی که هاوس و فورمن و سیزده و (به گمانم) کمرون بودند. جزئیاتش یادم نمی‌آید. اما یادم می‌آید آنها با هم در جنگ و جدل لفظی بودند و من و دخترک جذاب مشغول خنده و شوخی. شاید هم هاوس از حرص دوستی من و دخترک عصبی شده بود.
اما ناگهان از خواب پریدم و ساعت را دیدم که از هفت گذشته بود و من از آزمون ارشد جا مانده بودم. بار دیگر می‌دیدم که عشق چقدر می‌تواند برایم کشنده باشد!

1. خبر عجیب، قسمتی از خوابم بود و واقعیت نداشت.
2. هاوس هرگز چنین معشوقه‌ای نداشته است.