527

یه مدتیه زده به سرم که یه کار جدید شروع کنم که هم جنبه اقتصادی‌ش به نفع مملکت باشه و هم وقت آزاد بیشتری بهم بده تا از یه طرف به ترجمه و کتاب خوندن و تحقیق برسم، از طرف دیگه هم بتونم برای آزمون ارشد امسال بخونم تا بتونم یه دانشگاه خوب قبول شم.
نمی‌دونم احد عظیم‌زاده رو می‌شناسید یا نه! یکی از موفق‌ترین تولیدکنندگان و تاجران ایرانی. تو برنامه‌ای که در مورد عظیم‌زاده تهیه شده بود می‌گفت که از سربازی که برگشتم رفتم آلمان برای تجارت فرش. اونم تو چه وضعیتی؟ این که عظیم‌زاده یه تولید کننده جزء بوده و اینا مساله مهمی نیس. مساله اینجاس که عظیم‌زاده تـُرک زبانه و اونموقع‌ها فارسی صحبت کردن هم بلد نبود، چه برسه به انگلیسی. چه دل و جراتی داشته که پا شده رفته آلمان برای تجارت! اونوخ من با دونستن انگلیسی و آلمانی و عربی برای رفتن تا سلیمانیه و اربیل دو دلم!

526

کی فکرش رو می‌کرد که از مهندسی لایه‌های صفر و یکی تبدیل بشم به یه مارکسیست نیمه‌انقلابی؟
همه اون شور و شوق یادگیری دنیای صفر و یکی لینوکسی و سیسکوئی جاشونو دادن به یه کتابخونه پر از کتاب‌های مربوط به اقتصاد سیاسی و تاریخی و اندیشه سیاسی.

524

تمام اون دوران دوستی رو باید میفهمیدم که یه جای حلقه‌ی عزت نفسش می‌لنگه. از منفعت‌طلبی صِرفش. از خیانتش به دوست دخترش و سعی‌ش تو توجیه اون قضیه. از تموم کردن دوستی‌ش با من بخاطر همون دوس دختری که بهش خیانت کرده بود. از اینکه صرف اینکه دیگه جایی تو هیئت مدیره انجمن نداشت سعی می‌کرد سنگ جلوی پای من بندازه.
وقاحتش وقتی به آخر رسید که بهش گفتم فکر نکن متوجه نبودم که فلان کار و فلان کار رو کردی… و تو جواب برگشت گفت: توهم زدی!
و من هر بار بیشتر به این نتیجه می‌رسم که آدم‌ها عوض نمیشن، فقط رفته رفته بیشتر خود ِ واقعی‌شون رو نشون میدن!