530

چند روز قبل از اینکه بدی‌هاش رو به رخش بکشم اومد دفتر و نشست کنارم. یه کتاب هم برام خریده بود: «جمیله»ی چنگیز آیتماتوف! و صفحه‌ی اولش هم نوشته بود: «آخی سن بیزی سئومیشدین*». یه جوری که انگار که فاعل ِ تمام کارها از آشنایی تا قهر من بودم. گفتم که قبلا متن ترکی کتاب رو خوندم. به صرافت افتاده بود که دیگه نمی‌تونه دوستی مثل من پیدا کنه و منم فهمیده بودم که کلا نباید دوستی داشته باشم. نشست و صحبت کرد. منم از خودش پرسیدم و از شرایطش و از تمریناتش!
حرف یه نرم‌افزار شد. گفتم: آره شنیدم نرم افزار خوبیه.
گفت: دارمش. می‌خوایش؟
گفتم: نه قبلا دانلودش کردم.
سریع فلششو درآورد و گفت: بیا کپی کن!
گفتم: داوود قبلا نرم‌افزارو داده بهم!
گفت: بذار فلشو وصل کنم کپی کن!
انگار اصلا نمی‌شنید که من چی میگم! یه جوری می‌خواست یه لطفی در حق من بکنه تا شاید من فراموش کنم چیکار کرده!
حرفی نزدم و یه چند دقیقه‌ای به حرفاش ادامه داد و پا شد که بره. تا دم در بدرقه‌ش کردم و برگشتم نشستم پشت میزم. و تا چند روز نه اون سراغی از من گرفت و نه من از اون.
چند روز بعد وقاحتش رو سر یه جریانی نشون داد. بهش گفتم: من دیگه اون آدم قبلی نمیشم. خودت که می‌دونی، من اصلا کینه‌ای نیستم. هیچوقت قرار نیست کارهاتو تلافی کنم. ولی خب، آلزایمر هم ندارم.

* آخه تو یه روزی ما رو دوست داشتی!