537

دیروز عصر سر کلاس بودم. حواسم به این بود که شاگردام لغات رو اشتباهی تلفظ نکنن. رو گوشی ساعت رو چک می‌کردم که دیدم یه sms اومده. دیدم اسم عرفان رو صفحه‌س. تعجب کردم. بعد از اون جریان من حتی جواب سلامش رو هم نداده بودم. حالا sms زده بود که می‌تونی فلان کار رو برام انجام بدی. بالطبع جوابش رو ندادم. تنها کاری که کردم این بود که شماره‌ش رو از رو گوشیم پاک کردم!

536

پریروز تولدم بود و خیلی‌ها بهم تبریک گفتن. ستاره و دوستاش، خونواده، همکارام و بعضی دوستام برام جداگانه جشن گرفتن و بعضی‌ها هم تبریک گفتن.* ولی من هیچ حسی نسبت به هیچکدوم نداشتم. ینی هیچ حسی نسبت به تولد ندارم دیگه. تو تموم این جشن‌ها بی هیچ ذوقی نشسته بودم پشت کیک و به چیک‌چیک دوربینای عکاسی لبخند می‌زدم. و راستش سوای اینکه دیگه تولد برام مهم نیس، تبریک شنیدن یا نشنیدن از زبون یکی هیچ تاثیری تو دیدگاه من نسبت به اون شخص نداره. اگه از کسی بدم بیاد تبریک گفتنش باعث نمیشه ازش خوشم بیاد و اگه ازش خوشم بیاد تبریک هم نگه باز دوستمه.

* خیلیا نمی‌دونستن که تولدمه. ینی خودم اصلا بهشون نگفته بودم. بیشترشون رو فرشاد گفته بود بهشون. همکارام هم از روی کپی کارت ملی توی مدارکم فهمیده بودن.

533

سه ماه قبل که پسر خاله‌ام فوت شد، فرداش شماره‌ش رو از گوشی‌م پاک کردم. آخرین باری که بهم زنگ زده بود، ریجکتش کرده بودم و بعدش هم یادم رفته بود بهش زنگ بزنم.
امروز که کتاب «من، سن، او و تئلفون» آنار رضا رو دوباره نگاه کردم، خط اول داستان، منو یادِ داوود انداخت:
دونن سنین تئلفونون اؤلدو. اؤله‌ن یالنیز آدام‌لار اولمو کی… تئلفون نومره‌لری ده اؤلور…
(دیروز تلفن ِ تو مُرد. فقط آدم‌ها نیستند که می‌میرند. شماره تلفن‌ها نیز می‌میرند.)

532

– رسول؟
– بله مادر؟
– خوابیدی؟
– نه!
– باشه!

پ.ن: کاش می‌شد خواست و خوابید… و در طول خواب بارها و بارها بیدار نشد.