539

شهریور 93 که برای چهارمین بار رفتم مصاحبه‌ی تهران و تاییدیه مدیرعامل رو گرفتم خیلی خوشحال بودم. تهران، پیشرفت… می‌تونست سکوی پرتاب من به آلمان باشه. زنگ زدم به ستاره و یه قسمتی از خوشحالی‌م رو باهاش شریک شدم و یادم میاد عسل بیمارستان بود و ستاره هم همراه خواهرش چند روزی رو بیمارستان مونده بود. بعدش زنگ زدم فرخ و گفتم تهرانم. هماهنگ شدیم و عصر همدیگرو دیدیم. با اون پیکان کارگاهشون با هم رفتیم فرحزاد. نمی‌دونم چی شد که حرف کشید به اینجا که فرخ گفت: «اینطوریه آقا رسول! اگه تو 100 میلیون پول داشتی و میذاشتی بانک، می‌تونستی ماهی 2.5 میلیون از بانک سود بگیری و لازم نبود خودتو پاره کنی و بیای تو غربت تنهایی زندگی کنی»
و چقدر هم حق داشت. اگه من به اندازه حقوق امروزم منبع مالی داشتم و نیازی نبود روزی هشت ساعت کار بکنم، چند تا کتاب می‌تونستم ترجمه کنم؟ چنتا مقاله می‌تونستم بنویسم؟ چقد می‌تونستم روی علاقه خودم (مطالعه، تحقیق و توسعه) وقت بذارم؟
حرف از منبع مالی ناشناس نیست. یا به قول خیلی‌ها پول ِ یامُفت. حرف سر اینه که اگه می‌شد منبع مالی من همون فیلد ِ مورد علاقه‌م باشه، اونوقت چی می‌شد؟ اگه خود تحقیقاتم و نوشته‌هام منبع درآمدم بود…

538

یه زمانی 20 شهریور خیلی برام مهم بود. چی شد که از صرافتش افتادم؟ نمیدونم. یعنی می‌دونم، ولی گذشتن از همه چیزایی که مُسلَّم و مُنزَل بوده واست سخته.
شاید حق با اخوان ثالث باشه: رنگ‌ها رنگ ِ دگر می‌گیرند…