546

روزهای فرد من در دفتر رو باز می‌کنم و روزهای زوج فرشاد. به خاطر همین باید قبل از 8 دفتر باشیم که کسی پشت در نمونه. علاوه بر من و فرشاد، ندا و رویا هم که ارشد بچه‌های فروش هستن محض اطمینان کلید دارن. من با رویا هم شیفتم و فرشاد با ندا.
یکشنبه‌ها، چون عصر، دانشگاه هم میرم، با ماشین میام. روبروی دفتر ما هم یه خوابگاه دخترونه‌س. هر روز صبح دو تا مینی‌بوس وایمیستن جلو در دفتر ما تا دخترها بیان و سوار بشن. واسه خاطر همین جای پارک ما گرفته میشه. من مجبور میشم ماشین رو بزنم توی کوچه و بیام قبل ساعت 8 در دفتر رو باز کنم. رویا معمولا با 5 دقیقه تاخیر میاد. و چون مینی‌بوس‌ها حرکت کردن، ماشینشو درست میزنه جلو در ساختمون.
گاهی In Time بودن هم دردسرهای خاص خودشو داره. از جمله پیدا نکردن جای پارک جلو در دفتر.

542

فکر نمی‌کردم منش چریکی انقد روی نحوه رفتارم با بقیه تاثیر بذاره. اینکه «اولین اشتباه، آخرین اشتباهه». دیگه مثل قبل نیس که هی به بقیه فرصت بدم تا خودشون رو اثبات کنن. مثل همین الان که س. داره زر می‌زنه و من هی دلم می‌خواد بگم خفه شو، چون هفته قبل حرفی رو که نباید میزد، زد.