554

شکم من با خوردن یه نارنگی و یه لیمو شیرین کوچولو پر میشه و دیگه جایی واسه چیز دیگه‌ای نمی‌مونه، اونوخ من انتظار دارم که بتونم دو سه کیلویی وزنمو زیاد کنم. آره حتما میشه، همزمان با ظهور ظهور آقا ! 😐

553

تصمیم گرفته بودم یه ماه سر نزنم اینستاگرام. امشب یه ماه تموم شد. دوباره لاگین کردم و رفتم تو لیست فالوئینگ‌ها و دونه دونه شروع کردم به باز کردن صفحات و چک کردنشون. چک کردن تمام پستای ماه گذشته، نیم ساعت طول کشید و تو این نیم ساعت چند نفر هم آنفالو شدن. و بعد لاگ‌اوت و یه ماه سر نزدن دیگه.

552

به صادقی گفتم: کار خاصی نمونده، دیگه می‌تونی بری. بقیه کارها رو من انجام میدم.
گفت: نه! می‌ترسم بری پشت سرم حرف بزنی.
گفتم: باشه نرو!
نه اینکه ناراحت بشم، یا روم اثر منفی بذاره. کلا مسائل انقد مهم نیستن که بخوام براشون ناراحت هم بشم. ولی فقط در عجم اینهمه بی‌چشم و رویی رو ملت از کجا میارن؟

550

رفتارهای من خیلی شبیه رفتارهای بابامه. راه رفتنم، خندیدنم، خوابیدنم، حتی نحوه کتاب خوندنم. یکی از این مشابهت‌ها هم اینه که من هیچوقت اشک بابام رو ندیدم. مث خودم که از دوره دبیرستان دیگه گریه نکردم.
اما امروز که مادربزرگم فوت شد، بابام اشک نریخت ولی چشماش پر شد… و صداش لرزید.

549

غذا خودرن تو حالت عادی برای من عذابه. یعنی ترجیح میدم تا وقتی گرسنه نشدم چیزی نخورم. یه چند روزی هم هست که ماهیچه فکم گرفته و نمی‌تونم چیزی بجوم. صبحونه و نهار و شام، شیر می‌خورم یا سوپ!
«گل بود و به سبزه نیز آراسته شد» یا «قوز بالا قوز» مثلا !

547

این عکس رو مرداد ماه گرفتم. با انجمن قطع رابطه کرده بودم و از 10 اردیبهشت که آخرین برنامه رو برای انجمن اجرا کردم، دیگه نتونستم برم کوه. اون روز ِ جمعه، بچه‌های انجمن رفته بودن سندان و من دلم نمی‌خواست حتی قیافه‌شون رو ببینم، چه برسه به اینکه باهاشون برم کوه. از صبح نشسته بودم خونه و کتاب خونده بودم و فیلم دیده بودم. حوصله‌م سر رفته بود و دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. سه ماه و نیم بود که نرفته بودم کوهنوردی. با خودم گفتم: پاشم برم سُمبله. زنگ زدم به وحید و مصطفی و گفتن که نمیان. الهام رو هم که می‌دونستم به خاطر زانوهاش کوهنوردی رو گذاشته کنار. یه ساعت با خودم کلنجار رفتم و آخرش آژانس گرفتم و رفتم گاوازنگ. 35 دقیقه طول کشید سمبله رو صعود کنم. چقد ضعیف شده بودم. 23 دقیقه کجا و 35 دقیقه کجا؟ 12 دقیقه کندتر.
اما آهسته و پیوسته رفتم. رسیدم بالا و یه چایی برای خودم ریختم و با یه شکلات کنجدی چاییمو خوردم. نشستم و چند دقیقه‌ای به صدای احمد کایا گوش کردم. حیفم اومد لحظه رو ثبت نکنم. یه سلفی گرفتم و راه افتادم سمت خونه.