594

وسط شلوغی کار بود که یهو دلم خواست بشنوم «نبی‌نین بیغ‌لاری ائشمه‌ائشمه‌دی»1 بشنوم. سریع رفتم تو گوگل سرچ کردم تا فایل موسقی رو پیدا کنم. سرچ کردم قاچاق نبی، و از اولین سایتی که دیدم دانلودش کردم. فایل رو پلِی کردم و به جای اون چیزی که دنبالش بودم، شروع کرد به خوندن اون یکی ترک فیلم: «آناما دئیین: بالاسی گلر»2 و پشت بندش هم «کیشنسه نامرد آتی/مرد طویو وایا دؤنر…».3
این چیزای ناخواسته کوچیک اگه بدونید منو چقد خوشحال می‌کنه. ^_^
1. سبیل‌های (قاچاق) نبی تاب داره
2. به مادرم بگید که بچه‌ش داره میاد دیدنش
3. اسب نامرد که شیهه بکشه، عروسی مرد به عزا تبدیل می‌شه. (اشاره به داستان قاچاق نبی که شب عروسی‌ش قبل رسیدن به سفره عقد، کدخدای ده از پشت با تفنگ می‌زندش.)

593

اسلحه‌ات را بگذاری به روی شقیقه‌ات و ماشه را بچکانی… اسلحه‌ات را بگذاری به روی شقیقه‌اش و ماچه را بچکانی… اسلحه‌ات را بگذاری به روی شقیقه‌شان و ماچه را بچکانی… در خیابان بِدَوی و ماشه را بچکانی… در خانه‌ات باشی و ماشه را هی بچکانی… ماشه‌ها را هی بچکانند… و دیوار از حجم گلوله‌ها منفجر شود…
کاش چریک بودم…

حمید اشرف

رفیق کبیر، حمید اشرف

592

این هشت واحد عمومی که مونده بود تا دانشگاه تموم بشه، عذاب الیم شده بودن برام. کلاس‌های فشرده شده، واسه هر درس دو واحدی باید هفته‌ای 5 ساعت می‌رفتم سر کلاس. یعنی برای هشت واحد، بیست ساعت در هفته. زنجان هم که همچین گرم شده انگار هر چی گرم‌تر باشه بیشتر حقوق می‌گیره.
یکی از این درس‌ها «تنظیم خانواده» بود. شنبه‌ها از 2 ظهر تا 7 عصر، با دو تا آنتراک یه ربعه. استاد هم انقد جدی گرفته کلاس رو، واقعا عین چهار و نیم ساعت رو درس میداد. کلاً استادهای دروس عمومی اینطوری‌َن. الکی خودشونو جدی می‌گیرن.
هفته دوم، اول کلاس پرسید که: تو کلاس متاهل هم داریم؟
با خودم گفتم لابد تخفیف میده که متاهل‌ها نیان سر کلاس یا لااقل غیبتشون موجه بشه. دو نفر دستشونو بلند کردن. منم الکی دستمو بلند کردم و گفتم منم متاهلم. با هر 4 ساعت وقت آزاد می‌تونستم بیشتر کتاب بخونم یا به ترجمه‌هام برسم. بعد چند دقیقه دیدم که ای بابا. استاد انتظار داره که ما هم تو ارائه مباحث کمکش کنیم. آخه من چه می‌دونم زندگی مشترک ینی چی که بخوام کمکش کنم. :-))))
ولی بحث که جلوتر رفت دیدم از اون دو نفری که متأهل بودن بیشتر بلدم و گاهاً حتی از خود استاد. درست که هیچوقت یه رابطه جدی رو تجربه نکردم، ولی مخصوصا تو دو سال گذشته انقدری حواسم به رابطه‌هایی که اطرافم وجود داشتن، بوده (از رابطه پدر و مادر تا رابطه همکارام و همسرانشون و حتی رابطه‌های توی فیلم‌ها) که تشخیص سطح رابطه، دلیل رابطه، هدف رابطه و اینجور چیرا برام راحت شده.
من که از این دروغم نتونستم به عنوان دست‌آویز غیبت موجه استفاده کنم، ولی خوبی‌ش این شد که فهمیدم اطلاعاتم در مورد روابط همچین بدک هم نیس.

589

دو تا سوال این روزا ذهن منو مشغول کردن:
1. چرا همه حُسن‌یوسف‌هایی که من می‌شناسمشون بعد از یه مدت خشک میشن؟
2. چرا من باید از تمام ساندروهای سفیدی که می‌بینم متنفر باشم؟

588

دیشب یه خواب خیلی عجیب دیدم. خواب دیدم توی یه جمعی بودیم. نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که اون وسط من یه نفر رو کشتم. رفتم و خودم رو معرفی کردم به دادگاه و فرستادنم بازداشت و بلافاصله هم حکم قصاص صادر شد. مرگ برام خیلی عادی و طبیعی بود، نه ترسی و نه اضطرابی. فقط نگران دو تا چیز بودم. اول اینکه تکلیف بدهی‌هام چی میشه (حالا اینکه کل بدهیام هم چیزی نیستن. یه 125 هزار تومن به سیاوش بدهکارم که نمی‌بینمش تا پولش رو بدم و 6 تا 200 تومن قسط مونده از وامی که پارسال گرفتم) و تو زندان هی دنبال تلفن بودم که زنگ بزنم و بگم که حساب‌های منو تسویه کنید؛ و دوم اینکه اگه من بمیرم کی قراره جنبش چپ رو دوباره راه بندازه! خب از اونجایی که من هر شب دو سه باری چشمام باز میشه و دوباره به خواب میرم، نصف شب بیدار شدم و چقد خوشحال شدم از اینکه قرار نیست بمیرم و به انجام همه کارایی که قراره انجام بشن، امیدوار باشم.

587

ماگدا: بگو ببینم چرا منو دید می‌زنی؟
تومک: چون دوسِت دارم، راست می‌گم.
ماگدا: چی می‌خوای؟
تومک: نمی‌دونم!
ماگدا: می‌خوای منو ببوسی؟
تومک: نه!
ماگدا: می‌خوای با من بخوابی و عشق‌بازی کنی؟
تومک: نه!
ماگدا: می‌خوای با من سفر کنی؟
تومک: نه!
ماگدا: پس چی می‌خوای؟
تومک: هیچی!
ماگدا: هیچی؟
تومک: هیچی!

فیلم کوتاهی درباره عشق (A Short Film About Love) کریستوف کیشلوفسکی، عاشقانه‌ترین فیلمی است که دیده‌ام. نمی‌دانم کیشلوفسکی عمدا نام ماگدالنا را برای زن انتخاب کرده یا نه، یک انتخاب تصادفی بوده. اما در روایت کازانتیزاکیس از زندگی مسیح، ماگدالِن (مجدلیه) نام معشوقه عیسی مسیح بوده است. همان زنی که عیسی مانع از سنگسارش شد و بعد از این که یهودا را به اشتباه به جای عیسی به صلیب کشیدند، عیسی تا پایان عمر خود با ماریا ماگدالن زندگی کرد و صاحب فرزندانی شد.

پ.ن: به دعوت نوشی