627

حالا نه اینکه غرولند کنما. ولی کلا حال خوبی ندارم این روزا.

اینو وقتی فهمیدم که امروز داشتم ساعت کاری بچه ها رو پرینت میگرفتم و وقتی به خودم رسیدم، یه لحظه فکر کردم دوشنبه ها شیفت کاری من چیه و هر چقدر فک کردم یادم نیومد. رفتم پایین چک کردم دیدم اصلا دوشنبه ها تعطیلم. اونجا بود که فهمیدم چرا نمیتونم ویراستاری کتاب جدیدمو تموم کنم، چرا نمیتونم ترجمه جدیدمو شروع کنم، چرا نمیتونم دو ساعت بشینم یه جایی و فیلم ببینم، کتاب بخونم، یا اصلا زل بزنم به یه چیز و فقط به همون چیزی که زل زدم بهش فکر کنم!

۶۲۶

– آقا فرهاد، شوهر ساحره، خواهر بزرگم، به من و سارا عیدی میده. عیدی خیلی خوبی هم میده. به مامانم اینا هم میده. ولی عیدی من و سارا رو خیلی خوب میده. آقا جواد شوهر خواهر کوچیکم عیدی نمیده. ولی نوشین، خواهر کوچیکم، برامون لباس میخره. ساحره هم پول نمیده ولی لباس برامون میخره.
+ …
– آقا جواد برا تولد منم خیلی کادوی خوبی داد. خیلی کیف کردم از هدیه ش.
+ …
… و من به کتابی که برای تولدش ترجمه کرده بودم فکر میکردم. کتابی که گمونم هنوز هم حتی 10 صفحه ش رو نخونده باشه.
حق با مارکسه. بورژوازی همه چیز رو تبدیل به روابط پولی می کنه.

622

چند شبه که هی کابوس میبینم. هی کابوس میبینم که نشستیم تو ماشین و داریم با همدیگه بحث میکنیم. بحث میکنیم و این فیلم سینمایی هر شب تکرار میشه. اما هر بار با یه پایان متفاوت. یه بار تصادف میکنیم، یه بار میریم ته دره، یه بار اتفاقی نمی افته و سالم برمیگردیم خونه…