638

اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم
پاهای تو چون فرق باز‌کرده از سر ِ زیبایی ِ به‌درون‌برگشته بر سینه‌ام تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه‌ی دوقلو می‌بوسم می‌بوسم
هر پای‌ات را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم، بیدار می‌شوی می‌خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین! زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینـَمَم
با وسعتِ نگاهِ بر‌گشته‌ی به درون، به‌درون‌برگشته، تا ته ببین! تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم، اگر تو مرا… حالا بیا تو شانه بزن زانو!
من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم

– رضا براهنی

۶۳۶

به منصوری گفتم حوصله نداری، گفت ساعت کاری تموم بشه خوب میشم. گفتم شب با خونواده برید شهربازی، سوار ترن U بشید، هر چی بی‌حوصلگی دارید تخلیه میشه. گفت از ارتفاع می‌ترسم، تو نمی‌ترسی؟ گفتم من کوهنوردما. گفت راست میگی. گفتم آب‌وهوا که کمی خنک‌تر شد هماهنگ می‌کنم با بچه‌های اداره میریم کوه. گفت چقد ساده‌ای، اینا اصلاً بچه‌های خوبی نیستن. دلم به حالت می‌سوزه که فکر می‌کنی همه مث خودت خوبن!
منصوری نمی‌دونست که من کسی رو خوب نمی‌دونم. البته کسی رو هم بد نمی‌دونم. ولی خب دنیا دنیای تعامله. به قول سارتر: دیگران نیاز دردناک ما هستن؛ دوزخ یعنی دیگران.