۶۵۱

کتاب واروفاکیس رو با بهار شروع کردیم. بخاطر اینکه بهار اذیت نشه کردیمش نفری هر دو روز یه بار یه پاراگراف. طبیعتا باید تا آخر تابستون تموم می‌شد. تنبلی بهار رو دیدم، من هم تنبلی‌ام گرفت. آخر آذر رسیده بودیم به صفحه 120 که دیدیم 6 دی یه ترجمه از این کتاب اومد بیرون!
حالا شاید هم تصمیم گرفتیم ادامه‌ش بدیم و تمومش کنیم. تا ببینیم چی پیش میاد.

650

یه زمانی همش میومدم این سایتو چک می‌کردم. حالا وسط معرکه‌ام خودم. بعد می‌بینم دانشجوهای اقتصاد چقد احمقن؛ حتی عادی‌ترین مسائل رو هم نمی‌دونن. صبح تا شب تو فکر اینن که کدوم دختر با کدوم پسر رفت بیرون و کی با کی حرف زد. هیچ تلاشی هم برای اینکه واقعا اقتصاددان بشن نمی‌کنن. نهایتا دوس دارن یا کارمند بانک بشن یا کارمند دارایی.

650.jpg

649

حالا اون رفیقی که همش شاکی بود که تو کار برات مهم‌تره و اصلا برای آدم وقت نمی‌ذاری و اینا، این روزها که تایم امتحانه فقط وقتی احوال می‌پرسه که سؤال درسی داشته باشه. یکی در میون هم که اخلاقش پریوده دیگه!
بابا رفیق! :-))

645

عید 97 با بهار تصمیم گرفتیم یه کتاب ترجمه کنیم. یه کتاب که هم سبک باشه که بهار اذیت نشه و هم موضوعش خوب باشه. رفتم و گشتم و کتاب «با دخترم درباره اقتصاد» رو پیدا کردم. به خاطر اینکه بهار اذیت نشه هم به جای روزی یک صفحه، هر کدوممون روزی نیم صفحه ترجمه کنیم که اونم یه مدت چون بهار چشماشو عمل کرده بود نمی‌تونست کار بکنه و یه مدت سرش خیلی شلوغ شد و بالاخره تا آخر آذر رسوندیم به صفحه 120. 6 دی ماه یه ترجمه دیگه از کتاب اومد بیرون!
فاک! :))

645.jpg

644

پنج‌شنبه که از اداره زدم بیرون، برف شدید می‌بارید. امید گفت که این دختره، همکار جدیمون رو هم برسون. پرسیدم خونه‌شون کجاست؟ گفت میدون سر شهرک شما. گفتم باشه. بعد دیدم که رفته. سوار شدم و حرکت کردم، دیدم واستاده جلو در منتظر تاکسی. سوار شد و گفتم خب چرا نمی‌گفتی این همه مدت که همسایه‌ایم؟
بعد گفت که فردا هم تولدمه و هم عقدم. تبریک گفتم و تا سر کوچه‌شون رسوندم. شنبه اومد و حلقه دستش بود و تبریک گفتم. ظهر گفتم خانم بدرلو من دارم میرم خونه، بیاید شما رو هم برسونم. گفت باشه و نشست پشت. خب من بدم میاد از این که یکی پشت بشینه! مگه من آژانسم که پشت می‌شینی؟ با خودم فکر کردم یه عقد کردن باعث میشه ظرف دو روز رفتارت عوض بشه و از صندولی جلو شیفت کنی به صندلی عقب؟ :))
عجب!

643

فکر نمی‌کردم انقد تنبل بشم که چند مدت وبلاگم رو ننویسم. نه اینکه تنبل باشم‌ها. اتفاقات زیادی افتاده این مدت، ولی خب یواش یواش باید شروع کنم از سه ماه پیش هر اتفاقی افتاده رو بنویسم.