۶۶۰

مغزم خالیِ خالیه. درست شبیه اون اسمایلی متعجب تلگرام شدم. هیچ تمرکزی ندارم. کلی کار عقب‌افتاده دارم و همش بین کارهام سرگردونم. صبح میرم سر کار، ظهر برمی‌گردم خونه، عصر می‌خوابم، شب با گوشی‌م وَر می‌رم تا دیروقت. این وسط‌ها روزی یکی‌دو صفحه هم ترجمه می‌کنم که عقب نمونم. کتابامو باز می‌کنم که بخونم، نصفه ولشون می‌کنم. شروع می‌کنم به فیلم دیدن، هی پاؤز می‌کنم میرم تلگراممو چک می‌کنم. شروع می‌کنم درس بخونم هی وسطش می‌رم توییتر. انگار همش منتظرم یه اتفاقی بیفته. مثل رئیسِ رستم توی اون داستانی که ترجمه کرده بودم؛ که همش منتظر یه زنگ تلفن بود که اتفاق ناگواری رو خبر بده. یه سال بیشتره که از زنجان بیرون نرفتم. هفت-هشت ماهه کوه نرفتم. گاهی اوقات هم که عصرها با سیاوش و سعید رفتیم بیرون، یه ساعتی که گذشته، بعدش هر چی گفتن، تو جواب گفتم «بله! آره! درسته»!
طبیعتا ۳۰ سالگی من نباید اینطوری می‌شد. ۳۰ سالگی من باید با یه معشوق می‌گذشت که عصرهای زمستون با هم تو پیاده‌راه قدم بزنیم. جمعه‌ها با هم بریم کوهنوردی. با همدیگه از سونات‌های موتزارت صحبت کنیم. از براهنی و ساعدی، مارکس و هگل. دعوای سوسیالیسم و کاپیتالیسم داشته باشیم و بعد با یه شاخه گل آشتی کنیم.
طبیعتا نباید اینجوری می‌شد!

۶۵۹

اون یکشنبه‌ای که مرخصی تلفنی گرفته بودم و جمیلی صداشو گرفت رو سرش، به خاطر توضیحات اضافی رسولی بود. یه عادتی داره، مثلا یکی زنگ میزنه به همکاری که نیست و این گوشیش رو جواب میده. بعد که اون طرف اومد میگه فلانی زنگ زده بود و من گفتم که این و اگه اومدن میگن زنگ میزنه و فلان و بهمان. برعکس من که خیلی خلاصه میگم لطفا به فلانی زنگ بزن و اگر هم بپرسه چیکار داشت و چی گفت و اینا، میگم نمی‌دونم.
حالا رسولی چیکار کرده بود؟ جمیلی پرسیده بود قنبری کجاست و اینم شروع کرده بود به اینکه آره تلفنی گفته و گفت اومدم برگمو می‌نویسم و جمیلی هم که انگار اونروز پریود بوده، صدام کرد اتاقشو و صداشو گرفت رو سرش. منم انگار نه انگار، خونسررررررررد! اینم بدتر عصبانی شد.
خوبیش برا من این شد که فهمیدم دیگه باید تصمیم بگیرم. دو تا تصمیم هست که باید بگیرم. یکی کارم و اون یکی رابطه. همین روزا یه تصمیم قطعی می‌گیرم و برای همیشه راحت میشم.