۶۸۹

هر روز باید یه اعصاب خردی از گندکاری‌های علی داشته باشم. از روزی که از کاشان برگشتم صبح و عصر اینجا مغازه‌ام. حتی وقت نکردم برم دندونپزشکی قبل از اینکه مدت بیمه‌م تموم شه دو تا دندونمو پر کنم. خود آقا که پیداش نیست یه سر نمیاد ببینم برنامه چیه. امروز یکی زنگ زده میگه چک برگشتی دارید، مرتضوی زنگ زده سفارششو لغو کرده، جنس تو انبار ناقصه، کلی طلب داریم که نمیارن تسویه کنن، هر کی هم بهش زنگ میزنه شماره موبایل منو میده میگه زنگ بزنین داداشم.
فقط 35 میلیون من بهش پول نقد دادم، الان دار و ندار انبار رو جمع کنیم 35 میلیون جنس نداریم. حساب هم که هر وقت دلش می‌خواد پول برمی‌داره.
دیشب هم که بابا با ماشین تصادف کرده یه خرج اضافه هم اومد رو دستم. میگم پول تعمیرات رو ندم بذار بابا خودش پولشو بده، میگم نه زشته! ماشین ندارم و این یه هفته رو باید با تاکسی و اتوبوس سر کنم.
ج.ا رو گاییدم!

۶۸۶

این مدت که میرم می‌شینم مغازه علی هر از چندی این دخترای کتابفروش میان و می‌خوان کتاب بفروشن. معمولا هم هفته‌ای یه بار میان. اوایل یکی دوبار خریدم، هر چند که به دردم نمی‌خورد. بعد دیگه نخریدم. هربار که میان کتابی که تو دستم هست رو نشونشون میدم یا PDF زبان اصلی که دارم می‌خونم و میگم من کتابخون حرفه‌ای‌ام و ملت عشق و فواید گیاهخواری که شما می‌فروشید به درد من نمی‌خوره. و ناراحت میشم از اینکه تو گرما مجبوره مغازه به مغازه بچرخه تا دو تا کتاب بفروشه و سر ماه درصدش رو بگیره و سود اصلی بره تو جیب اون شرکت.
کاپیتالیزمو گاییدم!

۶۸۵

ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند:
«معذرت می‌خواهم! چندم مرداد است؟»
و نگفتیم
چون که مرداد
گورِ عشقِ گُل خونرنگِ دلِ ما بوده است.

پ.ن: شما صبح به صبح مُرداد رو نفرست نوانوایی واست نون بخره؛ لازم نکرده براش شعر بگی!

۶۸۴

شاید باورتون نشه ولی به حدی از عرفان رسیدم که وقتی خواب بد می‌بینم می‌گم نه این واقعیت نداره و باید بیدار شم. و همون لحظه چشمامو باز می‌کنم. دیشب خواب دیدم که رفتم مدرسه‌ای که پیش‌دانشگاهی رو اونجا خوندم و دنبال دانشنامه(!) دیپلمم می‌گردم! ماشینو گذاشتم حیاط مدرسه و شیشه‌ها پایین و سوئیچ روش. یکی ماشینو دزدید و من به جای اینکه بدوئم دنبال ماشین گفتم نه دارم خواب می‌بینم. بسه دیگه باید بیدار شم!
چندمین باره که این اتفاق برام می‌افته. چون محیط خواب با واقعیت نمی‌خوند خودمو بیدار کردم.

۶۸۳

توییترو باز می‌کنی، همه یا دارن ناله می‌کنن، یا از درداشون میگن، یا از اینکه چقد خوبن میگن، یا گوزوژعر تلاوت می‌کنن.
باور کنید گرونی به منم فشار آورده، درد عشقو منم چشیدم، نارفیقی رو منم دیدم، هر چیزی که برا شما اتفاق افتاده برا منم اتفاق افتاده. ولی از اونجایی که این دردهای شما به هیچ جای من نیست، طبیعتا دردهای منم به فلان شما نیست و سنگین‌تره که ننویسم کلا. فلذا شمام ننویسید.

۶۸۲

ظهر رفتم چک‌های خوش‌خطی رو دادم، کار مرتضوی اینا رو دیدم و بعد رفتم کلیدای شهریارو بهش دادم. نشستیم حیاطشون و یه سیگار کشیدیم و برگشتم خونه. ساعت دو و ده دقیقه بود و می‌تونستم برم ندا رو ببینم و برسونمش خونه‌شون. داییش فوت شده و باید می‌رفتم دیدنش. ولی نرفتم. چرا؟ چون کولر ماشین خراب بود و هوا گرم بود. شاید بگید توگرمای ظهر تابستون ترجیح می‌دید که یکی با ماشین بدون کولر از جلو در شرکت تا خونه‌تون برسوندتون تا اینکه منتظر تاکسی بمونید. متاسفانه در مورد ندا این صادق نیست. آخرین بار یادمه سر کولر غر زد و منم عصبانی شدم. شاید بگید خب چون میدونه عصبانی میشی دیگه غر نمی‌زنه که بله حق با شماست؛ ولی خب همین که تو فکرش غر بزنه هم برای اینکه «علاج واقعه پیش از وقوع» باید برا من کافیه.
شاید بفرمایید که چه آدم گوزوژعری! که بله، متاسفانه حق با شماست. 😎