۷۳۱

خب به سلامتی اصغرو پیچوندم گیر این یکی کسکش افتادم. پفیوز یه فرش و بخچال فکسنی رو برای من ۲.۵ حساب می‌کنه. الان هم لم داده میگه من تایم امتحاناتمه. من نمی‌تونم توی کارای خونه کمک کنم.

گاییدمت!

۷۲۹

بالاخره یه خونه پیدا کردیم. من سر کار بودم که مستاجر طرف گفت تو پولو برای من کارت به کارت کن من نکه دارم، حداقل هم ۲۰ تومن. خودم چیزی نداشتم. پولی هم که داشتم علی داده بود جنس خریده بود. حالا این پوله یه ماه اونجا تو حساب خوابیده بودا. عدل باید دیروز علی پولو جنس میخرید.
زنگ زدم به سایت گفتم شماره مالک رو بدید تا من پولو مستقیم به حساب خودش بزنم. از اون طرف مستاجره هم زنگ می‌زد. حسام هم زنگ می‌زد. زدم به بی‌خیالی و کفتم کیر تو بی‌پولی و گوشی رو از دسترس خارج کرد.
مریم هم هی پیام میداد و من نتم خاموش بود. نجیبی هم نشسته بود بالای سرم و اصلا نمی‌تونستم دست به گوشیم بزنم. آخرش یه پیام داد که بیبی من برات یه هدیه خریدم گفتم ۴ تا ۴.۵ برسه. رفتنی با سیاوش رفتم. یهو چشمم به مریم افتاد. نگو طفلک اومده تهران. یه جوری خوشحال شدم که دیگه اصلا سیاوشو ندیدم. دوییدم همونجا بغلش کردم. همه داشتن نگاهمون می‌کردن. بعد با هم رفتیم پارک ساعی. پارک ساعی…
و تمام شب رو با هم بودیم. حالا نکته چیه؟ نکته اینه که سایت زنگ زد و برای امروز قرار گذاشت با مالک. بریم صحبت کنیم ببینیم چی میشه.

۷۲۸

مـ.ـشـ.ـعوف میگه وای بیچاره احـ.ـسان باید برام سرویس طلا بخره. میگم خب نخره. میگه وا ینی چی؟ چرا نباید بخره؟
نشاشم تو روابط و ازدواج شماها؟
یعنی من هر کدوم از این‌ها رو که می‌بینم دوس دارم برم یه بار دور مریم طواف کنم! ^_^

۷۲۶

خب به سلامتی صفیه حسام رو بهم معرفی کرد و قرار شد اصغرو بپیچونم و با حسام دنبال خونه بگردم. چرا قراره اصغرو بپیچونم و دیگه باهاش همخونه نشم؟
پریشب بعد از کلی گشتن دنبال خونه و پیاده گز گردن، رسیدم خونه و دیدم کلاس آنلاین داره. رفتم برای شام لوبیا پختم و برای ناهار فردا هم کوکو. دقیقا سه ساعتی پای گاز بودم. کلاسش ساعت هشت تموم شد و تا ساعت نُه از اتاق بیرون نیومد که مثلا من کلاس دارم. بعد که نه‌ونیم بهش گفتم بیا شام بخور گفت گشنم نیست. منم بخاطر اون نخوردم تا ده‌ونیم. ده‌ونیم بدون این که غذا رو گرم کنه همونجوری ریخته بود تو بشقاب پلو (فکر کن، لوبیا توی بشقاب برنج! این آدم کلا فرهنگ غذا خوردنش زهله‌سیزه)؛ از لجم رفتم یه بشقاب گود آوردم لوبیا رو ریختم تو اون بعد شروع کردم به خوردن. سهم خودم از کوکوی فردا رو لقمه کردم که ببرم سر کار بخورم، سهم اونو گذاشتم یخچال. فردا ظهرش اومدم دیدم کوکو رو که خورده ظرفش همونجوری تو آشپزخونه ولو مونده. نون هم که نخریده بود. بهم میگه نونوایی نمی‌شناسم. کسکش خودت نبودی یه بار تو اون کوچه که تو مسیرته نونوایی رو نشونم دادی گفتی لواش خواستی بیا از اینجا بخر؟ شب هم تا یازده منتظر موندم ببینم پا میشه غذا درست کنه، دیدم انگار نه انگار! اصلا به روی خودش نمیاره. لقمه صبحونه‌ی فردامو آماده کردم و گرسنه گرفته خوابیدم. صبح که بیدار شدم بیام دیدم ظرف کوکو هنوز رو کابینته. حالا یه دلیل بیارید که من باید با این آدم همخونه شم!

۷۲۵

همون جنده‌ای که هر بار میومد زنجان انتظار داشت من برم دیدنش، باهاش برم بیرون و اینا، حالا که من یه مدته اومدم تهران از ترس این که مبادا شام مهمونم کنه جواب تلفنمون هم نمی‌ده! :))

۷۲۳

حالا این جنده خانوم چون پایان‌نامه‌ش به مشکل خورده به خودش اجازه می‌ده ساعت 3 ظهر بهم زنگ بزنه. حالا خوبه من همکلاسیشما. ننوشتم براش! :))