۷۱۲

بعضی وقتا فکر می‌کنم مگه ما چی می‌خوایم؟ یه خونه نقلی، یه ماشین که پراید نباشه! یه کار که بتونیم با درآمدش کتاب بخریم و گاهی سفر بریم. یه معشوقه. همین!

حق با تو بود اسماعیل عزیزم: لعنت به این زندگی!

۶۸۰

لانگ دیستنس فقط این! :-))))
آخرین باری که با هم رفتیم کافه کی بود؟ هفته بعد تولدم. قبل از اون هم فروردین ۹۷، پنج ماه قبلش! بهونه هم این بود که ما که هر روز همدیگه رو می‌بینیم. بعد من این هر روز رو کردم هفته‌ای دو بار، بعد هفته‌ای یه بار و هی کم‌تر شد. قبل بریک‌آپ شد ماهی یه بار.
در هر حال چیزای زیادی یادم داد: «راست باز و پاک باز و امیر باش» دیگه مال این دوران نیست.

680.jpg

۶۶۰

مغزم خالیِ خالیه. درست شبیه اون اسمایلی متعجب تلگرام شدم. هیچ تمرکزی ندارم. کلی کار عقب‌افتاده دارم و همش بین کارهام سرگردونم. صبح میرم سر کار، ظهر برمی‌گردم خونه، عصر می‌خوابم، شب با گوشی‌م وَر می‌رم تا دیروقت. این وسط‌ها روزی یکی‌دو صفحه هم ترجمه می‌کنم که عقب نمونم. کتابامو باز می‌کنم که بخونم، نصفه ولشون می‌کنم. شروع می‌کنم به فیلم دیدن، هی پاؤز می‌کنم میرم تلگراممو چک می‌کنم. شروع می‌کنم درس بخونم هی وسطش می‌رم توییتر. انگار همش منتظرم یه اتفاقی بیفته. مثل رئیسِ رستم توی اون داستانی که ترجمه کرده بودم؛ که همش منتظر یه زنگ تلفن بود که اتفاق ناگواری رو خبر بده. یه سال بیشتره که از زنجان بیرون نرفتم. هفت-هشت ماهه کوه نرفتم. گاهی اوقات هم که عصرها با سیاوش و سعید رفتیم بیرون، یه ساعتی که گذشته، بعدش هر چی گفتن، تو جواب گفتم «بله! آره! درسته»!
طبیعتا ۳۰ سالگی من نباید اینطوری می‌شد. ۳۰ سالگی من باید با یه معشوق می‌گذشت که عصرهای زمستون با هم تو پیاده‌راه قدم بزنیم. جمعه‌ها با هم بریم کوهنوردی. با همدیگه از سونات‌های موتزارت صحبت کنیم. از براهنی و ساعدی، مارکس و هگل. دعوای سوسیالیسم و کاپیتالیسم داشته باشیم و بعد با یه شاخه گل آشتی کنیم.
طبیعتا نباید اینجوری می‌شد!

۶۵۱

کتاب واروفاکیس رو با بهار شروع کردیم. بخاطر اینکه بهار اذیت نشه کردیمش نفری هر دو روز یه بار یه پاراگراف. طبیعتا باید تا آخر تابستون تموم می‌شد. تنبلی بهار رو دیدم، من هم تنبلی‌ام گرفت. آخر آذر رسیده بودیم به صفحه 120 که دیدیم 6 دی یه ترجمه از این کتاب اومد بیرون!
حالا شاید هم تصمیم گرفتیم ادامه‌ش بدیم و تمومش کنیم. تا ببینیم چی پیش میاد.

628

می‌دونم که روزی من رو خواهی شکست. انقدر سخت و محکم که مدت‌ها طول می‌کشه تکه‌ها و خرده‌ریزهای خودم رو از رو زمین جمع کنم. اما قانونی هست که میگه: «اون چیزی که من رو نکشه قوی ترم میکنه». منتها گمونم دیگه این تکه‌ها رو نبابد به هم بچسبونم. بی‌ریخت و زشت میشن. باید ذوبشون کنم و بریزم توی یه قالب جدید، یه فرم جدید، یه شکل جدید.
اینطوری گمونم قوی‌تر از امروزم میشم.