۷۴۰

چی عصبانی‌ش کرده بود؟ این که من تایم ناهار مث بقیه سرمو نذاشته بودم رو میز و چرت برنم یا سرم تو گوشی باشه. بهم می‌گفت تو داشتی کتاب خودتو ترجمه می‌کردی. بعد من با تعجب گفتم تایم ناهار بود، منم می‌تونم مث بقیه آهنگ گوش کنم ولی ترجیح میدم کتابمو ترجمه کنم.
بعد می‌گفت دل به کار نمی‌دی. بهش گفتم کاری رو که اگه تمام شرکتت رو بسیج می‌کردی انجام بدن حداقل یه هفته زمان لازم داشت، اونوقت من توی نصف روز تمام آمار و اطلاعاتو با یه تلفن گرفتم، یا اینکه نیازی نیست من برای فهمیدن متن انگلیسی به هزار و یک دیکشنری و مترجم آنلاین مراجعه کنم و متن رو که خوندم می‌فهمم چی به چیه، مشخصه که من وقت اضافه‌ی بیشتری دارم.
بعد می‌گفت تو انگیزه نداری. گفتم من تنها کسی‌ام که هیچوقت تاخیر نخوردم. ۷ صبح دارم میام سرکار، همیشه هم ۱۰ دقیقه زودتر می‌رسم. خوبه مث بقیه بخوابم بگم اون یه ربع تلورانس که تاخیر محسوب نمیشه رو لحظه‌ی آخر میام و عوضش یه ربع بیشتر می‌خوابم؟
هر شر ووری که گفت جواب دادم. اصلا خودمو نباختم. بهش هم گفتم من به تصمیمتون احترام می‌ذارم؛ با رزومه‌ای که دارم نهایتا ۱۰ روز بیکار می‌مونم. بعد دید هیچ‌جوره حرصش نمی‌خوابه، مخصوصا از بیخیالی و خونسردی من، ۳۰٪ کسر حقوق زد. ۳۰ فاکینگ درصد، یعنی اندازه‌ی اجاره‌خونه‌ی یه ماه. اما چی؟ نسبت به اونم بی‌خیال و خونسرد نشون دادم خودمو. داشت سکته می‌کرد از این‌همه خونسردی من. :))
و در نهایت این که ک.ت سرمایه‌داری. پفیوز تازه به دوران رسیده. آدمی که به دایی دلالش بگه «دکتر» فقط چون مدرک پزشکی داره دیگه مشخصه چیه دیگه. دایی‌ش با پول مالیات مردم درس خونده و حتی یه روز هم طبابت نکرده، از همون اول دلال بوده، اسمش هم شده تاجر کارآفرین. آره رفیق جان. برو خودتو پاره کن مقاله بنویس کتاب ترجمه کن که آخرش این بشه!

۷۳۵

ساعت چهار و نیمه و نشستیم تو دفتر. ج قصد تموم کردن بحث رو نداره. می‌بینه بی‌حوصله‌ایم و دلمون نمی‌خواد بیشتر از این بمونیم سر کار ولی داره ادامه میده. چرا کارفرما فکر می‌کنه با پرداخت اضافه‌کاری می‌تونه ما رو نگه داره؟ چون احمقه. چرا من بی‌حوصله‌ام؟ باید برم خونه قبل اومدن حسام شام درست کنم. چرا نمی‌خوام اون خونه باشه؟ چون کسکشه و هیچ کمکی تو کارای خونه نمی‌کنه. چون احتمال داره برم خونه مریم و نمی‌خوام برای صبحونه و ناهار فردا اذیتش کنم. چون هر چوق شده ۲۲.۷۰۰ تومن و سکه شده ۱۰.۳۰۰.۰۰۰ تومن. اینا چه ربطی به من داره؟ چون دلم می‌خواد سهم پول پیش حسامو بدم و بهش بگم میخوام تنها باشم، برو بگرد برا خودت خونه پیدا کن و نمی‌خوام بگه پول من بیشتر می‌ارزید. صفیه تنها کسیه که می‌تونه با دوس دختر حسام حرف بزنه که حسام رو راضی کنه به این کار. اند گِس وات؟ سه روزه جواب نمیده. و ک ع و آ ت ج ا. بله!

۷۲۶

خب به سلامتی صفیه حسام رو بهم معرفی کرد و قرار شد اصغرو بپیچونم و با حسام دنبال خونه بگردم. چرا قراره اصغرو بپیچونم و دیگه باهاش همخونه نشم؟
پریشب بعد از کلی گشتن دنبال خونه و پیاده گز گردن، رسیدم خونه و دیدم کلاس آنلاین داره. رفتم برای شام لوبیا پختم و برای ناهار فردا هم کوکو. دقیقا سه ساعتی پای گاز بودم. کلاسش ساعت هشت تموم شد و تا ساعت نُه از اتاق بیرون نیومد که مثلا من کلاس دارم. بعد که نه‌ونیم بهش گفتم بیا شام بخور گفت گشنم نیست. منم بخاطر اون نخوردم تا ده‌ونیم. ده‌ونیم بدون این که غذا رو گرم کنه همونجوری ریخته بود تو بشقاب پلو (فکر کن، لوبیا توی بشقاب برنج! این آدم کلا فرهنگ غذا خوردنش زهله‌سیزه)؛ از لجم رفتم یه بشقاب گود آوردم لوبیا رو ریختم تو اون بعد شروع کردم به خوردن. سهم خودم از کوکوی فردا رو لقمه کردم که ببرم سر کار بخورم، سهم اونو گذاشتم یخچال. فردا ظهرش اومدم دیدم کوکو رو که خورده ظرفش همونجوری تو آشپزخونه ولو مونده. نون هم که نخریده بود. بهم میگه نونوایی نمی‌شناسم. کسکش خودت نبودی یه بار تو اون کوچه که تو مسیرته نونوایی رو نشونم دادی گفتی لواش خواستی بیا از اینجا بخر؟ شب هم تا یازده منتظر موندم ببینم پا میشه غذا درست کنه، دیدم انگار نه انگار! اصلا به روی خودش نمیاره. لقمه صبحونه‌ی فردامو آماده کردم و گرسنه گرفته خوابیدم. صبح که بیدار شدم بیام دیدم ظرف کوکو هنوز رو کابینته. حالا یه دلیل بیارید که من باید با این آدم همخونه شم!

۷۱۴

امروز میدونی به چی فکر میکردم؟
ندا یه بار اون اوایل شماره منو بلاک کرده بود. هی زنگ میزدم ریجکت میشد. بعد یادش رفته بود از بلاک درم بیاره. پیش اون پسره بود گمونم. شب رفتم دنبالش و گفتم بلاکم کردی که هی ریجکت میشم؟ گفت نه بلاک نکردم ولی دیدم که آنبلاکم کرد.
چطور میشه اینهمه تحمل کرد؟ ماها پر حوصله‌ایم. فقط خوب درس می‌گیریم از زندگی.
بهارک که می‌خنده میخوام دوباره تمام حرفایی که به ندا می‌زدم رو ورژن آپدیت‌ترش رو بگم بهش. بعد ندا یادم میفته میگم اینم مثل اون :)))

۷۰۴

نمی‌دونم چه شانسیه من دارم که وقتی کارمندم کارفرمام جاکشه، الان که خودم کارفرمام کارگرم جاکشه! نمی‌دونم چه کون وارونه‌ای کجا دادم که اینطوری شده.
اون از مشتری که نمیاد حساب‌کتاب بکنه، زنگ می‌زنم یکیشون جواب نمیده، یکیشون ریجکت می‌کنه، یکیشون الکی سه‌بار شماره کارت گرفته هنوز پول نزده به حساب. آخه کسکش جامعه رو اعتماد می‌چرخه دیگه. من دیگه از این به بعد چطوری اعتماد کنم برای کسی سفارش بزنم، بعد موقع گرفتن پولم اشکم دربیاد؟
از اون‌ور یکی از کارگرای جاکش از ۲۷ مرداد که توله‌ش به دنیا اومده نیومده سر کار. تو زاییدی یا زنت؟ از کون زنت بکش بیرون بیا سر کارت دیگه. زنگ زده میگه حقوق منو حساب‌کتاب کن، حساب کردم دیدم بیشتر بهش دادم و اون به ما بدهکاره. آخه با این وضعیت که کارهای مشتری مونده به خاطر کشادی شما چرا من باید بیارم پول اضافه به تو بدم؟
از اونور اون یکی جاکش رو به جای حقوق بر اساس کارکرد، ساعتی‌ش کردیم. ۸ صبح بیاد ۴ عصر گورشو گم کنه. موقعی که متری کار می‌کرد گشادیش می‌گرفت کارها رو نصفه می‌ذاشت، سر ماه هیچی هم دست خودشو نمی‌گرفت. هیچوقت که ۸ صبح نیومده، دو روز هم پیچونده و اصلاً نیومده. سر ماه ساعت کاری برام فرستاده دیدم همه رو زده ۸ صبح. بعضی روزا رو هم نگهش داشتیم اضافه‌کاری میگه اضافه‌کاریمو بده وگرنه نمیام. گفتم احسان ندارم، یه هفته دیگه میدم. نیومده سر کار. حالا مشکل کجاست؟ پول پیش خونه این کسکشو علی داده، پول گوشی‌ش رو علی داده، پول موتور زیر پاش رو علی داده؛ حالا آقا به خاطر ۲۰۰ هزار تومن نمیاد سر کار!
والله به خدا منم زیر دست بقیه کار کردم می‌دونم کار کردن یعنی چی. اون رئیس پفیوز اداره هفته‌ای یه روز مرخصی بدون حقوق به من نمی‌داد که برم به دانشگاهم برسم، اونوقت همین آقای احسان خان بهم میگه سه میلیون بده من می‌خوام برم زاهدان دیدن خونواده‌م، اونم نه به عنوان قرض، همینجوری.
گیر یه مشت جاکش پفیوز افتادیم.