۷۲۶

خب به سلامتی صفیه حسام رو بهم معرفی کرد و قرار شد اصغرو بپیچونم و با حسام دنبال خونه بگردم. چرا قراره اصغرو بپیچونم و دیگه باهاش همخونه نشم؟
پریشب بعد از کلی گشتن دنبال خونه و پیاده گز گردن، رسیدم خونه و دیدم کلاس آنلاین داره. رفتم برای شام لوبیا پختم و برای ناهار فردا هم کوکو. دقیقا سه ساعتی پای گاز بودم. کلاسش ساعت هشت تموم شد و تا ساعت نُه از اتاق بیرون نیومد که مثلا من کلاس دارم. بعد که نه‌ونیم بهش گفتم بیا شام بخور گفت گشنم نیست. منم بخاطر اون نخوردم تا ده‌ونیم. ده‌ونیم بدون این که غذا رو گرم کنه همونجوری ریخته بود تو بشقاب پلو (فکر کن، لوبیا توی بشقاب برنج! این آدم کلا فرهنگ غذا خوردنش زهله‌سیزه)؛ از لجم رفتم یه بشقاب گود آوردم لوبیا رو ریختم تو اون بعد شروع کردم به خوردن. سهم خودم از کوکوی فردا رو لقمه کردم که ببرم سر کار بخورم، سهم اونو گذاشتم یخچال. فردا ظهرش اومدم دیدم کوکو رو که خورده ظرفش همونجوری تو آشپزخونه ولو مونده. نون هم که نخریده بود. بهم میگه نونوایی نمی‌شناسم. کسکش خودت نبودی یه بار تو اون کوچه که تو مسیرته نونوایی رو نشونم دادی گفتی لواش خواستی بیا از اینجا بخر؟ شب هم تا یازده منتظر موندم ببینم پا میشه غذا درست کنه، دیدم انگار نه انگار! اصلا به روی خودش نمیاره. لقمه صبحونه‌ی فردامو آماده کردم و گرسنه گرفته خوابیدم. صبح که بیدار شدم بیام دیدم ظرف کوکو هنوز رو کابینته. حالا یه دلیل بیارید که من باید با این آدم همخونه شم!

۷۱۴

امروز میدونی به چی فکر میکردم؟
ندا یه بار اون اوایل شماره منو بلاک کرده بود. هی زنگ میزدم ریجکت میشد. بعد یادش رفته بود از بلاک درم بیاره. پیش اون پسره بود گمونم. شب رفتم دنبالش و گفتم بلاکم کردی که هی ریجکت میشم؟ گفت نه بلاک نکردم ولی دیدم که آنبلاکم کرد.
چطور میشه اینهمه تحمل کرد؟ ماها پر حوصله‌ایم. فقط خوب درس می‌گیریم از زندگی.
بهارک که می‌خنده میخوام دوباره تمام حرفایی که به ندا می‌زدم رو ورژن آپدیت‌ترش رو بگم بهش. بعد ندا یادم میفته میگم اینم مثل اون :)))

۷۰۸

صبح رفتم تأییدیه دفاع پایان‌نامه ندا رو دادم بهش. حلقه‌م رو نیاورده بود. قیافه ناراحت داشت که البته مشخص بود الکیه، و حتی اگه الکی نبود به جهنم. اومد سر پله‌ها واستاد تا از در برم بیرون؛ ولی به قول ما ترک‌ها: طوی دان سورا حنانی گؤته یاخاللار!

۶۸۴

شاید باورتون نشه ولی به حدی از عرفان رسیدم که وقتی خواب بد می‌بینم می‌گم نه این واقعیت نداره و باید بیدار شم. و همون لحظه چشمامو باز می‌کنم. دیشب خواب دیدم که رفتم مدرسه‌ای که پیش‌دانشگاهی رو اونجا خوندم و دنبال دانشنامه(!) دیپلمم می‌گردم! ماشینو گذاشتم حیاط مدرسه و شیشه‌ها پایین و سوئیچ روش. یکی ماشینو دزدید و من به جای اینکه بدوئم دنبال ماشین گفتم نه دارم خواب می‌بینم. بسه دیگه باید بیدار شم!
چندمین باره که این اتفاق برام می‌افته. چون محیط خواب با واقعیت نمی‌خوند خودمو بیدار کردم.