۷۵۸

سینه‌م می‌سوزه. امیدوارم کرونا نباشه. یا اگه باشه نمیرم. کلی کار نکرده دارم. ویراستاری کتابم که تموم شد باید بفرستمش برا مریم که مطمئن باشم حتی اگه مردم هم چاپ میشه.

۶۷۷

دیروز عصر زنگ زدم به ندا تا ببینم اگه شرکت باشه برم ببینمش. گمونم آخرین باری که دیدمش دو ماه قبل بود، کمی کمتر شاید. تو راه کلی حرف زدیم و پرسید: خونه نخریدی؟ گفتم نه، نیازی ندارم. گفت ینی چی؟ گفتم می‌خوام برم دکترا رو اون‌وَر بخونم و احتمال اینکه برگردم خیلی کمه. پرسید ینی ازدواج نمی‌کنی؟ گفتم نمی‌دونم! شاید اون‌ور ازدواج کردم، شایدم نکردم.
رسوندمش سر کوچه‌شون و وقتی داشت می‌رفت سمت خونه به قوس پشت کمرش نگاه کردم. یه زمانی نحوه ایستادنش هم برام جذاب بود. دلم براش سوخت. از اونجا رونده، از ابنجا مونده. چرا؟ چون نمی‌خواست تو الان من شریک بشه، دنبال شراکت تو آینده بود.
فکر کردم اگه اون جای من بود رفتارش چطوری بود؟ پوووف.

۶۶۰

مغزم خالیِ خالیه. درست شبیه اون اسمایلی متعجب تلگرام شدم. هیچ تمرکزی ندارم. کلی کار عقب‌افتاده دارم و همش بین کارهام سرگردونم. صبح میرم سر کار، ظهر برمی‌گردم خونه، عصر می‌خوابم، شب با گوشی‌م وَر می‌رم تا دیروقت. این وسط‌ها روزی یکی‌دو صفحه هم ترجمه می‌کنم که عقب نمونم. کتابامو باز می‌کنم که بخونم، نصفه ولشون می‌کنم. شروع می‌کنم به فیلم دیدن، هی پاؤز می‌کنم میرم تلگراممو چک می‌کنم. شروع می‌کنم درس بخونم هی وسطش می‌رم توییتر. انگار همش منتظرم یه اتفاقی بیفته. مثل رئیسِ رستم توی اون داستانی که ترجمه کرده بودم؛ که همش منتظر یه زنگ تلفن بود که اتفاق ناگواری رو خبر بده. یه سال بیشتره که از زنجان بیرون نرفتم. هفت-هشت ماهه کوه نرفتم. گاهی اوقات هم که عصرها با سیاوش و سعید رفتیم بیرون، یه ساعتی که گذشته، بعدش هر چی گفتن، تو جواب گفتم «بله! آره! درسته»!
طبیعتا ۳۰ سالگی من نباید اینطوری می‌شد. ۳۰ سالگی من باید با یه معشوق می‌گذشت که عصرهای زمستون با هم تو پیاده‌راه قدم بزنیم. جمعه‌ها با هم بریم کوهنوردی. با همدیگه از سونات‌های موتزارت صحبت کنیم. از براهنی و ساعدی، مارکس و هگل. دعوای سوسیالیسم و کاپیتالیسم داشته باشیم و بعد با یه شاخه گل آشتی کنیم.
طبیعتا نباید اینجوری می‌شد!

641

شهین گیر داده بود که «رفیق! تو خیلی با آدم‌ها خوب برخورد می‌کنی. بلدی با هر کسی چطوری حرف بزنی. وقتی با خانم‌ها صحبت می‌کنی، با خودم می‌گم این آدم حتما عاشقه. قبلا عاشق بودی؟ الآن عاشقی؟»
چی باید می‌گفتم؟ النجاة فی الصّدق؟

641.png