۷۶۷

قطعا این روزها هم تموم میشه. این که دلت نمی‌خواد از سر ماه دیگه بری این شرکت کوفتی و توی فکر بعد از اونی که کار پیدا می‌کنی یا نه! آخر همه چی هم خوب میشه. اما خب با این همه استرس قطعا روزهای تو هستن که بد می‌گذرن!
البته بگذریم از این که کارفرما تو ایران گاوه. این از کارفرمای الانم؛ اون هم از بقیه که رزومه می‌فرستم حتی یه جواب نمیدن که رزومه رو گرفتیم. اون چند نفری هم که جواب دادن نوشتن رد درخواست به دلیل کمبود دانش! کمبود دانش آخه کسکش؟ من 13 سال سابقه کار تخصصی دارم؛ یه مدرک مهندسی با یه مدرک اقتصاد. با کلی کتاب و مقاله که نوشتم یا ترجمه کردم. دیگه چی باید داشته باشم؟ اگه می‌تونستم از این مملکت برم که هر دانشگاهی رو هوا منو به‌عنوان پژوهشگر جذب می‌کنه؛ اونوخ تو برام می‌نویسی کمبود دانش؟

۷۲۹

بالاخره یه خونه پیدا کردیم. من سر کار بودم که مستاجر طرف گفت تو پولو برای من کارت به کارت کن من نکه دارم، حداقل هم ۲۰ تومن. خودم چیزی نداشتم. پولی هم که داشتم علی داده بود جنس خریده بود. حالا این پوله یه ماه اونجا تو حساب خوابیده بودا. عدل باید دیروز علی پولو جنس میخرید.
زنگ زدم به سایت گفتم شماره مالک رو بدید تا من پولو مستقیم به حساب خودش بزنم. از اون طرف مستاجره هم زنگ می‌زد. حسام هم زنگ می‌زد. زدم به بی‌خیالی و کفتم کیر تو بی‌پولی و گوشی رو از دسترس خارج کرد.
مریم هم هی پیام میداد و من نتم خاموش بود. نجیبی هم نشسته بود بالای سرم و اصلا نمی‌تونستم دست به گوشیم بزنم. آخرش یه پیام داد که بیبی من برات یه هدیه خریدم گفتم ۴ تا ۴.۵ برسه. رفتنی با سیاوش رفتم. یهو چشمم به مریم افتاد. نگو طفلک اومده تهران. یه جوری خوشحال شدم که دیگه اصلا سیاوشو ندیدم. دوییدم همونجا بغلش کردم. همه داشتن نگاهمون می‌کردن. بعد با هم رفتیم پارک ساعی. پارک ساعی…
و تمام شب رو با هم بودیم. حالا نکته چیه؟ نکته اینه که سایت زنگ زد و برای امروز قرار گذاشت با مالک. بریم صحبت کنیم ببینیم چی میشه.

۶۸۰

لانگ دیستنس فقط این! :-))))
آخرین باری که با هم رفتیم کافه کی بود؟ هفته بعد تولدم. قبل از اون هم فروردین ۹۷، پنج ماه قبلش! بهونه هم این بود که ما که هر روز همدیگه رو می‌بینیم. بعد من این هر روز رو کردم هفته‌ای دو بار، بعد هفته‌ای یه بار و هی کم‌تر شد. قبل بریک‌آپ شد ماهی یه بار.
در هر حال چیزای زیادی یادم داد: «راست باز و پاک باز و امیر باش» دیگه مال این دوران نیست.

680.jpg

۶۷۷

دیروز عصر زنگ زدم به ندا تا ببینم اگه شرکت باشه برم ببینمش. گمونم آخرین باری که دیدمش دو ماه قبل بود، کمی کمتر شاید. تو راه کلی حرف زدیم و پرسید: خونه نخریدی؟ گفتم نه، نیازی ندارم. گفت ینی چی؟ گفتم می‌خوام برم دکترا رو اون‌وَر بخونم و احتمال اینکه برگردم خیلی کمه. پرسید ینی ازدواج نمی‌کنی؟ گفتم نمی‌دونم! شاید اون‌ور ازدواج کردم، شایدم نکردم.
رسوندمش سر کوچه‌شون و وقتی داشت می‌رفت سمت خونه به قوس پشت کمرش نگاه کردم. یه زمانی نحوه ایستادنش هم برام جذاب بود. دلم براش سوخت. از اونجا رونده، از ابنجا مونده. چرا؟ چون نمی‌خواست تو الان من شریک بشه، دنبال شراکت تو آینده بود.
فکر کردم اگه اون جای من بود رفتارش چطوری بود؟ پوووف.

614

چند روز قبل آیـ.ـاز تو تلگرام پی‌ام داده بود و راستش من اصلا نگاه نکردم به پیام. می‌دونستم دوباره می‌خواد بگه که تو که اینطوری نبودی و مهربون بودی و اینا. ولی حتی روش معذرتخواهی رو هم بلد نیست. و حتی راستش اگه بلد هم باشه من از اون جوّ و جمع بریدم.
یادمه جشن سالگرد تاسیس انجمن بود. فروردین 94. قرار بود آیـ.ـاز لوح تقدیرها رو آماده کنه. پنج‌شنبه بهش زنگ زدم و گفتم فردا جشنه، لوح‌تقدیرها چی شد؟ گفت آماده نیس. سرش داد کشیدم. بعد تماس، sms زد که «اما بااخلاق بودن مهم‌تر از انجام شدن کارهاس». گوشیمو برداشتم و دویدم پشت‌بوم. زنگ زدم و با عصبانیت گفتم «بابک هم بود همینطوری باهاش رفتار می‌کردی؟»
گفت: من و بابک فرق داریم.
گفتم: وقتی کار جمعی باشه تو و بابک برای من یکی هستید. اسامی رو بفرست خودم آماده می‌کنم.
گفت: آخه تو نمی‌دونی چی باید بنویسی.
گفتم: به خودم مربوطه. مسئول جشن منم و خودم حلش می‌کنم.
فرستاد و لوح‌ها رو آماده کردم. فهمیدم که ناراحت شده. عصر بین کارای شرکت نیم ساعت وقت خالی کردم، بدو بدو رفتم یه شاخه گل خریدم و رفتم خونه‌شون. گل رو دادم و صورتش رو بوسیدم و برگشتم سرکارم. گفتم فردا میام دنبال تو و لاله.
صبح فرداش رفتم دنبالشون و برام قیافه گرفت. گفت لاله میاد ولی من کار دارم. بهش گفتم نیای دیگه با من حرف نزن. بالاخره ظهر با پیغام و پسغام اومد. محلش نذاشتم. تا سه روز بعد هم محلش نذاشتم. sms زد که ببخشید. گفتم باشه.
حرفم اینه که اونروز حق با من بود ولی با این وجود رفتم و براش گل خریدم تا از دلش دربیارم. آیـ.ـاز حتی معذرتخواهی هم بلد نیست. و البته من هم دیگه اون بچه ساده که دوبار از یه سوراخ گزیده بشه نیستم.

592

این هشت واحد عمومی که مونده بود تا دانشگاه تموم بشه، عذاب الیم شده بودن برام. کلاس‌های فشرده شده، واسه هر درس دو واحدی باید هفته‌ای 5 ساعت می‌رفتم سر کلاس. یعنی برای هشت واحد، بیست ساعت در هفته. زنجان هم که همچین گرم شده انگار هر چی گرم‌تر باشه بیشتر حقوق می‌گیره.
یکی از این درس‌ها «تنظیم خانواده» بود. شنبه‌ها از 2 ظهر تا 7 عصر، با دو تا آنتراک یه ربعه. استاد هم انقد جدی گرفته کلاس رو، واقعا عین چهار و نیم ساعت رو درس میداد. کلاً استادهای دروس عمومی اینطوری‌َن. الکی خودشونو جدی می‌گیرن.
هفته دوم، اول کلاس پرسید که: تو کلاس متاهل هم داریم؟
با خودم گفتم لابد تخفیف میده که متاهل‌ها نیان سر کلاس یا لااقل غیبتشون موجه بشه. دو نفر دستشونو بلند کردن. منم الکی دستمو بلند کردم و گفتم منم متاهلم. با هر 4 ساعت وقت آزاد می‌تونستم بیشتر کتاب بخونم یا به ترجمه‌هام برسم. بعد چند دقیقه دیدم که ای بابا. استاد انتظار داره که ما هم تو ارائه مباحث کمکش کنیم. آخه من چه می‌دونم زندگی مشترک ینی چی که بخوام کمکش کنم. :-))))
ولی بحث که جلوتر رفت دیدم از اون دو نفری که متأهل بودن بیشتر بلدم و گاهاً حتی از خود استاد. درست که هیچوقت یه رابطه جدی رو تجربه نکردم، ولی مخصوصا تو دو سال گذشته انقدری حواسم به رابطه‌هایی که اطرافم وجود داشتن، بوده (از رابطه پدر و مادر تا رابطه همکارام و همسرانشون و حتی رابطه‌های توی فیلم‌ها) که تشخیص سطح رابطه، دلیل رابطه، هدف رابطه و اینجور چیرا برام راحت شده.
من که از این دروغم نتونستم به عنوان دست‌آویز غیبت موجه استفاده کنم، ولی خوبی‌ش این شد که فهمیدم اطلاعاتم در مورد روابط همچین بدک هم نیس.