۶۹۶

امروز با علی دعوا کردم. دعواها. سر اینکه چرا باز حساب‌کتاب منو به هم ریختی. نمی‌دونم چه کون وارونه‌ای دادم که اینطوری شده. یه نصاب کارو بد زده مشتری شاکیه، یکیشون کارو اشتباه زده، دیروز نرفته کارو درست کنه، امروز زنش فارغ شده باید بیمارستان باشه. می‌تونست دیروز بره اشتباهِ کارشو درست کنه نرفت. امروز صبح نمی‌خواستم پول بزنم به حسابش، مجبور شدم بزنم. علی هم ترتیب نصب‌های منو به هم زده، حساب‌کتابای منو به هم زده، اعصابم هم خورد کرده.
ک.ت.ه.چ

633

به خودم که نگاه می‍‌کنم می‌بینم خیلی شبیه بابام هستم. خوابیدنم، دراز کشیدنم، نشستنم، راه رفتنم، فیلم دیدنم، کتاب خوندنم. حتی قیافه‌م. ولی می‌ترسم. از اینکه مث بابا بشم می‌ترسم.
بابا جوونی‌هاش آدم خوش‌تیپی بوده. تک کت چارخونه و سبیل و یقه اسکی. بابا نمودِ معلم‌های اوایل انقلاب بود. ولی الآن نه. اصلا به خودش نمی‌رسه. وقتی تنهایی می‌شینه جلو تلویزیون غذا می‌خوره و حواسش به اخباریه که فرداش هیچی یادش نمی‌مونه. وقتی چاییشو داغ و هورتی بالا می‌کشه و سرفه می‌کنه. چند ده‌تا «وقتی…»ِ دیگه!
اصلا دلم نمی‌خواد پیر که شدم مثل بابا بشم!

550

رفتارهای من خیلی شبیه رفتارهای بابامه. راه رفتنم، خندیدنم، خوابیدنم، حتی نحوه کتاب خوندنم. یکی از این مشابهت‌ها هم اینه که من هیچوقت اشک بابام رو ندیدم. مث خودم که از دوره دبیرستان دیگه گریه نکردم.
اما امروز که مادربزرگم فوت شد، بابام اشک نریخت ولی چشماش پر شد… و صداش لرزید.

363

«دوست داشته شدن‌»هایی هست که می‌کـُشد… بی هیچ توضیح اضافی‌ای!

پ.ن: برای اینکه بدونین عمق فاجعه چقدره، کافیه به تعداد دسته‌ها و کـتـِگوری‌هایی که این پست توش جا می‌گیره دقت کنین.

350

خاله و شوهرخاله و محمدامین و آیسا چند شب قبل زنجان بودن.
شب نشسته بودم با آیسا (دختر خاله‌ی پنج ساله‌م) صحبت می‌کردم. گفتم «خاله می‌گفت میری کلاس زبان. چقد یاد گرفتی؟» آیسا گفت «خیلی کم» گفتم «مثلا چقد؟ صحبت کن ببینم» و آیسا شروع کرد به صحبت کردن: «مای فـِرست نیم ایز آیسا. مای لـَست نیم ایز محمدی. مای مادرز نیم ایز عهدیه. مای فادرز نیم ایز فرامرز. مای برادرز نیم ایز محمد امین. مای فِـیوریت کالرز آر پینک اند بلو اند رد اند پـرپل. مای فوریت فود ایز پوتـِـیتو»
پرسیدم: فرنچ فرایز؟
گفت: یعنی چی؟
گفتم: سیب زمینی سرخ کرده؟
گفت: نه! سیب زمینی پخته!
من بلند خندیدم. رفتم به خاله‌م گفتم «خاله این اسم غذای دیگه ای بلد نیس یا واقعا اینطوریه که میگه؟»
خاله جواب داد «نه ! واقعا عاشق سیب زمینی پخته‌س»
:-))

282

ساعت 4 صبح جمعه از خواب پریدم و یهو یادم افتاد که شنبه صبح باید واسه همیشه برم تهران. همون لحظه صدای اذان مسجد محله مون بلند شد و من یاد شعر ابراهیم صدری افتادم:
سیرکَجی دن ترن گئدَر؛ ارزروم’لو دوران، آنکارالی برهان گئدَر
بوردا اذان وار؛ اوردا چام*
هر آخشام چینلار تپه’نیمیزدن: اویان… اویان…

276

به همین سادگی… به همین سادگی وحید مسیج میزنه که پدرخانومش فوت شده؛ به همین سادگی شب منتظر هستی علی برسه و یادت نیس همین چند روز قبل رفت سر خونه و زندگی خودش؛ به همین سادگی پیامبرت میره آفریقا… به همین سادگی…

همه چیز «به همین سادگی» اتفاق میفته…