593

اسلحه‌ات را بگذاری به روی شقیقه‌ات و ماشه را بچکانی… اسلحه‌ات را بگذاری به روی شقیقه‌اش و ماچه را بچکانی… اسلحه‌ات را بگذاری به روی شقیقه‌شان و ماچه را بچکانی… در خیابان بِدَوی و ماشه را بچکانی… در خانه‌ات باشی و ماشه را هی بچکانی… ماشه‌ها را هی بچکانند… و دیوار از حجم گلوله‌ها منفجر شود…
کاش چریک بودم…

حمید اشرف

رفیق کبیر، حمید اشرف

422

پیامبر ماحم
سلام
دیشب پیش «س» بودم. بعد از دیدن آخرین قسمت dekalog از کیشلوفسکی، رختخواب‌ها را پهن کردیم و خواستیم که بخوابیم. در تاریکی او از لاله‌اش حرف میزد. از اینکه چقدر دوستش دارد و چقد لاله‌اش دختر منطقی‌ای است و… . قرار بود فردا صبح زود برود تهران تا لاله‌اش را ببیند.
بعد خوابید و من هم که خوابم نمی‌بُرد، شروع کردم به زیر و رو کردن ایمیل‌های این چند روزم. ایمیل‌هایی (و دقیق تر اگر بخواهم بگویم نامه‌هایی) که در نبودت برای دوستانم و حتی غریبه ها فرستاده بودم. نامه‌ام به هانیه (دختر بچه‌ای که اصلا نمی‌شناسمش و فقط کارهای وبلاگ و اینستاگرامش را دنبال می‌کنم) که بابت نوشته‌ها و نقاشی‌هایش تشکر کرده بودم؛ نامه‌ام به آیاز برای تبریک سال ِ نو؛ نامه ام به لاله (دوست دختر «س»، که با آمدنش دنیای «س» را رنگی کرده) و بهش گفته بودم هوای سین را بیش‌تر از اینها داشته باش؛ نامه ام به طاهر (دوست اهل تبریز آیاز) و بابت فیلم‌هایی که معرفی بود تشکر کرده بودم…
آه! چقدر نامه! چه خوب که عادتم دادی به نوشتن نامه ها. نامه هایی که امضای پای تمامشان این است:
«زیاده جسارت است
ارادتمند: رسول»
درست است که اگر برای تمام مردم دنیا هم نامه بنویسم، جای نامه‌هایی که برای تو می‌نویسم را نمی‌گیرد؛ اما رسم خوبی است. شاید کسی خوشش آمد و دلش خواست برای دوستش؛ عشقش، کارمند اداره‌ای که کارش را راه انداخته و یا حتی رفتگر محله‌شان نامه بنویسد.
بیش از این وقتت را نمی‌گیرم.
زیاده جسارت است
ارادتمند: خدا

419

کدوم احمقی برای بار اول گفت که «فاصله‌ی عشق و نفرت یه خط باریکه»؟
مرز مابین عشق و نفرت یه خط باریک نیست. مرز بین عشق و نفرت یه دیوار به پهنا و طول دیوار چینه که از هر بیست قدم یه سرباز واستاده و پست میده که مبادا نفرتت تبدیل به عشق و عشقت تبدیل به نفرت بشه.

409

به انسانیت و عشق بیشتر از اون چیزی که باید، بها داده شده!

پ.ن: دیر یا زود، اومانیست‌ها مجبور به اعتراف به این جمله هستن!

384

چند وقت قبل یه عکس از «همراز لطفی» دیدم که انگشتاشو به رنگ پرچم فرانسه رنگ کرده بود و زیرش نوشته بود: «من شارلی هستم»!
امثال همزار که فرانسه براشون نهایت آرزوها و بهشت ِ برین و همه چی تمومه، قطعا متوجه نیستن که تو جریان شارلی شاید یه سری فاکتورها رو ما هیچوقت در نظر نگرفتیم. اینکه سلاح‌هایی که تو فرانسه برای کشتار استفاده شد؛ همون سلاح‌هایی بود که دولت فرانسه سالهاست داره توی خاورمیانه سرمایه‌گذاری میکنه. سلاح‌ها بالاخره یه روزی از کشتار بی‌گناهان خسته می‌شدن و باید برمی‌گشتن سمت عاملین و حامیان اصلی ساخت و توزیع اون سلاح‌ها. فرانسه باید انتظار این حمله رو داشت، چرا که سال‌ها تو الجزایر و عراق و سوریه سلاح‌ها رو به دشمن ِ مردم بی‌گناه اهدا کرده بود. و من در عجبم از مردمی که به کمپین «من شارلی هستم» پیوستن.
نه! من شارلی نیستم! من «عراق»َم! من «سوریه»َم! من «فلسطین»َم! من «الجزایر»َم! من مَردم ِ هر کشوری هستم که فرانسه تو کشتار مردمش، تو خفقان سیاسی‌ش، تو انقلاب‌های رنگی‌ش؛ تو کودتاهاش سهیم بوده.

پ.ن: من سال‌هاست بین آتئیست و آگنوست بودن شناورم. حرفایی که زدم دید ِ یه مسلمون نیس که بگین شاید داره با تعصب صحبت می‌کنه. دیدگاهی که گفتم صرفا یه دید سیاسی غیر کارشناسانه نسبت به اتفاقات منطقه بود.

369

آن سه سالی که در کنار کار اصلی‌ام تدریس هم می‌کردم، برایم جزو بهترین سال‌های زندگی‌ام بود. آن‌قدر تدریس را دوست داشتم که بیشتر از نصف حقوق ِ تدریسم را خرج شاگردانم می‌کردم. برایشان کتاب می‌خریدم، جزوه چاپ می‌کردم، جایزه می‌خریدم، برایشان جشن تولد می‌گرفتم و از این جور کارها. هر جور شاگردی داشتم، از بچه‌ی 7 ساله تا استاد دانشگاه 40 ساله‌ای که بخاطر آزمون دکترا مجبور به یادگیری زبان انگلیسی شده بود. از دختر بچه‌ی 9 ساله شیرین زبان تا دختران جوانی که با عشوه و ناز صحبت می‌کردند و بعد با تعجب به قیافه‌ی سرد و جدی من نگاه می‌کردند. اما بین همه این‌ها پوریا برایم چیز دیگری بود. پوریا برایم نمود تمام استعدادها و دغدغه‌های خودم بود. پسربچه ای که از 9 تا 11 سالگی شاگرد من بود و من می‌دانستم که پوریا هیچوقت در خانه درس نمی‌خواند اما همیشه جواب ِ تمام سوال‌هایم را می‌دانست. درک و فهم ش از سیاست بیشتر از سنش بود (برای یک بچه‌ی 9 ساله فهم سیاسی چیز عجیبی است خُب)، با تکنولوژی رفیق ِ گرمابه و گلستان بود، عاشق موسیقی بود و گیتار می‌زد، و مهم‌تر از همه اینکه تـُخس نبود. و همیشه به جای تیچـِر و مـِستر قنبری از واژه‌ی «Sir» استفاده می‌کرد.
پوریا، مثل خودم تجسم استعدادی ناب بود که پدر و مادر و معلمش استعدادهایش را شناخته بودند.

367

پیامبر ماحم! سلام
حالم را اگر می‌پرسی ملالی نیست جز دوری شما؛ که یک ماه بیشتر است که نیستی.
مثل همه‌ی آدم های زنده نفس می‌کشم و غذا می‌خورم و اگر مازوخیسمم عود نکند می‌خوابم و هر روز چیزهای جدیدتری یاد می‌گیرم. موهای سرم دوباره بلند شده و من، هم دوست دارم که بلندتر باشند و هم دیگر مثل قدیم‌ها علاقه ای به موهای بلند ندادم. ریشم هم بلند شده بود و چون دوستم گفت شبیه داریوش شده‌ای ریش‌هایم را تراشیدم و مثل قبل شدم که «تنها سبیل است که می‌ماند».
از آب و هوای اینجا اگر پرسیده باشی؛ سرد است. فقط سرد که نه. ما ترک‌ها کلمه‌ای داریم به نام «شـَخده». سرمایی با سوز شدید که تا مغز استخوانت نفوذ می‌کند. در خیابان که راه می‌روم به این فکر می‌کنم که چقدر از سرما گریزان بودی و همیشه می‌گفتی: «هی! قدرتونو ندونستیم روزای تابستونی». اما من عاشق ِ سرما که نه؛ اما سرما را دوست‌تر دارم.
از حال و روز خودم اگر پرسیده باشی راستش نمی‌دانم اوضاع چطور پیش می‌رود. مثل یک علامت تعجبم که هزاران هزار علامت سوال اطرافش را گرفته‌اند. شاید به قول تو یکی از همین روزها مهم‌ترین تصمیم زندگی‌ام را گرفتم و همه از دست این بلاتکلیفی من راحت شدند.
وقتت را بیش از این نمی‌گیرم. همچنان ملالی نیست جز دوری ِ شما.
زیاده جسارت است.
قربانت: خدا