۸۲۵

من آسم خفیف دارم و هر بار یه چیز خشک بخورم بعدش سرفه می‌کنم. عرفان تازگیا ادای سرفه‌های منو درمیاره. نمی‌دونم چرا باید مریضی یه نفرو مسخره کرد؟ مگه من مریضی ننه‌ی تو رو مسخره می‌کنم؟

۸۲۴

ما اشرف مخلوقاتیم؟ ما واقعاً اشرف مخلوقاتیم؟ حتی مورچه‌ها هم تا ۱۰ صبح می‌خوابن اونوقت ما مجبوریم ۶ صبح بیدار شیم بریم به سرمایه‌داری خدمت کنیم!

۸۱۹

چطوریه که وقتی ما با رئیسمون حرف می‌زنیم اون حق داره جواب تلفنشو بده، اما ما حق نداریم؟!
وقتی می‌گم کارفرما کلا موجود جاکشیه در مورد این جور چیزا حرف می‌زنم!

۸۱۸

این کتابی که گروهی کار کردیم ویراستاریش یه جوری رو مخمه که می‌خوام بزنم زیرش. مخصوصاً فصل‌های ۶ و ۷! دقیقا یه ساله درگیرشم. حالا خودم تنهایی ترجمه‌ش می‌کردم نهایتا سه ماه طول می‌کشید. بیا؛ اینم نتیجه اعتماد به تازه‌کارها. نکرده لااقل منابع هم ترجمه کنه، یا شماره رفرنس‌ها رو بذاره. متن که دیگه جای خود.
حیف که کتاب خوبیه.
امیدوارم لااقل امشب بتونم مقاله روز کارگر رو تموم کنم.

۸۱۳

اون دو تا کتابم تو دو تا نشر دارن خاک می‌خورن منتظر چاپن. این یه دونه چون می‌دونن که فروش میره یه ماه بعد قرارداد آماده‌ی چاپه! :))

تازه بهم گفتن اون کتابه بود که ترجمه کردی بودی و فلانی هم زودتر از تو چاپش کرد. اونم احتمالا واست چاپ کنیم. همینم مونده بود که ترجمه دوم بفرستم بازار! :))

سرمایه‌داری رو گاییدم. اونام اندازه این جدیده برام مهمن خب! 😦

۸۱۲

گفته بودم چایی‌های مامان عرفان طعم گه می‌داد؟ من همش فکر می‌کردم از قوری استیله و غر می‌زدم چرا از قوری چینی خوشگلم استفاده نمی‌کنه؟ دیشب بالاخره برگشت زنجان. صبح پاشدم برای خودم نسکافه درست کردم، دیدم نسکافه‌م طعم چایی مامان عرفانو میده. چک کردم دیدم توی کتری رو سابیده، کتری آهک رو جذب نمی‌کنه.
الان می‌فهمم عرفان چرا هیچ چیزیو رعایت نمی‌کنه، هر چقدر هم که بهش بگم. چون تو اون محیط بزرگ شده باز کار خودشو می‌کنه. فقط هم عرفان نیست. حسام و اصغر و خیلیای دیگه که دیدم همین‌قدر ناآشنان با خونه‌داری. چون تو محیطی بزرگ شدن که مادراشون هم چیزی بلد نیستن. اینو وقتی می‌فهمی که فرشاد و مریم رو می‌بینی و دقت می‌کنی می‌بینی مادرهاشون هم مثل خودشون تمیزن و ریزه‌کاری‌ها رو رعایت می‌کنن و دستپختشون خوبه.
کاش خیلی از زن‌های ایرانی می‌فهمیدن خونه‌داری فقط شستن و سابیدن نیست، کمی هم قوه‌ی تحلیل لازمه.

۸۱۱

یعنی همخونه جاکش رو گاییدم. ننش اینجاست و آدم نمی‌تونه حتی با خیال راحت بره دستشویی. خود جاکشش که همیشه موجب دردسره. الان فهمیدم هر چی ننش ریخته این جمع کرده. این‌که مونده‌ی غذا رو نمیذاره یخچال (ماکارونی که پخته بودم همونجوری تا صبح موند رو گاز)، این‌که اولین ظرف دم دستش رو برمی‌داره و اون چیزی که می‌خواد کوفت کنه رو می‌ریزه توش (اون همه کاسه خوشگل داریم، پنیر رو ریخته بود تو ظرف پلاستیکی در دار فریزری)، اعتقادی به کیپ کردن در ظرف تو یخچال نداره (سالاد رو همونجوری تو کاسه گذاشته بود تو یخچال؛ برنج رو هم توی کاسه ریخت گذاشت تو یخچال)! ظرف ترشی رو بدون این که بذاره تو نایلون گذاشته تو یخچال! یخچال بوی ترشی گرفته! قوری به اون خوشگلی داریم، بعد برمی‌داره تو قوری مسخره‌ی استیل چایی دم می‌کنه!
این ننشه، وای به‌حال پسر! ببین من چی می‌کشم از دستش.

پ.ن: روی عدسی آب ریختم گذاشتم بجوشه که برای شام بخوریم! 5 دقیقه بعد زیرشو خاموش کرد! :)))
این زن حداقل 35 سال خونه‌داری کرده. حتی من هم خونه‌داریم از این بهتره! حتی چایی فلاسکی من از چایی دمی اون خوشمزه‌تره! :))