۶۷۹

برای یه کاری که با یه کد ملی، یه کد بیمه، و یه اثر انگشت حل میشه، ۲.۸ کیلومتر تو اتاق‌های تأمین اجتماعی راه رفتم و ۱۷ بار طبقاتو بالا و پایین کردم. تازه چون دو تا شعبه مختلف برام بیمه رد شده بود مجبور شدم برم از اون یکی شعبه پرونده‌م رو بگیرم. آخرش چی شد؟ پرونده باز مشکل‌دار بود و گفتن برو یه هفته دیگه بیا. گاییدمتون!

627

حالا نه اینکه غرولند کنما. ولی کلا حال خوبی ندارم این روزا.

اینو وقتی فهمیدم که امروز داشتم ساعت کاری بچه ها رو پرینت میگرفتم و وقتی به خودم رسیدم، یه لحظه فکر کردم دوشنبه ها شیفت کاری من چیه و هر چقدر فک کردم یادم نیومد. رفتم پایین چک کردم دیدم اصلا دوشنبه ها تعطیلم. اونجا بود که فهمیدم چرا نمیتونم ویراستاری کتاب جدیدمو تموم کنم، چرا نمیتونم ترجمه جدیدمو شروع کنم، چرا نمیتونم دو ساعت بشینم یه جایی و فیلم ببینم، کتاب بخونم، یا اصلا زل بزنم به یه چیز و فقط به همون چیزی که زل زدم بهش فکر کنم!

۶۲۶

– آقا فرهاد، شوهر ساحره، خواهر بزرگم، به من و سارا عیدی میده. عیدی خیلی خوبی هم میده. به مامانم اینا هم میده. ولی عیدی من و سارا رو خیلی خوب میده. آقا جواد شوهر خواهر کوچیکم عیدی نمیده. ولی نوشین، خواهر کوچیکم، برامون لباس میخره. ساحره هم پول نمیده ولی لباس برامون میخره.
+ …
– آقا جواد برا تولد منم خیلی کادوی خوبی داد. خیلی کیف کردم از هدیه ش.
+ …
… و من به کتابی که برای تولدش ترجمه کرده بودم فکر میکردم. کتابی که گمونم هنوز هم حتی 10 صفحه ش رو نخونده باشه.
حق با مارکسه. بورژوازی همه چیز رو تبدیل به روابط پولی می کنه.