۶۹۴

چرا مورسو شدم؟
یه قسمتی‌ش برمیگرده به رابطه. یه نامه نوشته بودم و توش گفته بودم «مرا هزار امید است و هر هزار تویی» و بعد توضیح داده بودم هر بار که ناامیدم می‌کنی، یکی از این امیدها می‌سوزه. هزارمین امید که بسوزه دیگه هیچ امیدی به رابطه نمی‌مونه. خندیده بود و شایدم تو دلش گفته بود «برو بابا کسخل». روزی که تموم کردم رابطه رو شاید خودش هم باورش نشد. ولی من دیگه امیدی نداشتم و مورسو بودن حالش بیشتر بود.
در نهایت رسید به اینکه: مشکل شخصی‌ت به من ربطی نداره، مشکل اجتماعی‌ت به من مربوطه. روزی بیاد که مشکل اجتماعی کسی هم به من مربوط نباشه، دیگه رسما فرقی با مورسو ندارم!

۶۹۳

چرا مورسو شدم؟ نمی‌دونم!
جلو در مغازه تصادف شده بود و من حتی بلند نشدم ببینم چه خبره! یعنی یارو موتوریه قشنگ پرت شد وسط خیابون. بدون اینکه از پشت میز بلند شم گوشیمو برداشتم زنگ زدم اورژانس اشغال بود! بعد از خیابون صدا اومد که «به اورژانس گفتم». و من؟ سرمو انداختم پایین و برگشتم سر ویرایش ترجمه‌م!
همین! مورسوی بیگانه‌ی شدم.