594

وسط شلوغی کار بود که یهو دلم خواست بشنوم «نبی‌نین بیغ‌لاری ائشمه‌ائشمه‌دی»1 بشنوم. سریع رفتم تو گوگل سرچ کردم تا فایل موسقی رو پیدا کنم. سرچ کردم قاچاق نبی، و از اولین سایتی که دیدم دانلودش کردم. فایل رو پلِی کردم و به جای اون چیزی که دنبالش بودم، شروع کرد به خوندن اون یکی ترک فیلم: «آناما دئیین: بالاسی گلر»2 و پشت بندش هم «کیشنسه نامرد آتی/مرد طویو وایا دؤنر…».3
این چیزای ناخواسته کوچیک اگه بدونید منو چقد خوشحال می‌کنه. ^_^
1. سبیل‌های (قاچاق) نبی تاب داره
2. به مادرم بگید که بچه‌ش داره میاد دیدنش
3. اسب نامرد که شیهه بکشه، عروسی مرد به عزا تبدیل می‌شه. (اشاره به داستان قاچاق نبی که شب عروسی‌ش قبل رسیدن به سفره عقد، کدخدای ده از پشت با تفنگ می‌زندش.)

414

پیامبر ماحم
سلام
این شاید آخرین نامه‌ای است که برایت پست می‌کنم. البته که متنش را برایت پست نکردم، و فقط تابلو را برایت ارسال کردم.
تابلو عکسی است از فیلم «قانلی زَمی – Qanlı zəmi»، محصول سال 1985 سینمای آذربایجان. صاحب عکس اسمش «حسن‌آقا تـُرابوف» است و بازیگر نقش «قاچاق نبی». همان شخصیتی که من در تمام تاریخ مَردتر از او سراغ ندارم.
این عکس تمام چیزهایی خوبی را که من دوست دارم دارد: طبیعت زیبا، سوار با تفنگ، سینه‌ی ستبر، نگاه نافذ… و مهم‌تر از همه مردانگی…
عکس را که می‌بینم، با خود می‌گویم لابد نَبی دارد به هـَجر(هاجر)ش فکر می‌کند؛ که قبل از اینکه به او برسد، خائنین جنازه‌ی نبی را تحویلش دادند. بعد صدای موسیقی عاشیقی با صدای «خان شوشینسکی» در گوشم می‌پیچد که می‌خواند: نبی‌نین بیغ‌لاری ائشمه-ائشمه دی / پاپاقی گولـلـه‌دن دئشمه-دئشمه‌دی / نبی‌نین آتینی هئچ آت گئچمه‌دی / قوی سانا دیسین‌لر آی قاچق نبی / هَجری اؤزون‌دن آی قوچاق نبی…*»
عیدت مبارک
به قول خودت: یادت باشد من اولین نفری هستم که عیدت را تبریک گفتم.
زیاده جسارت است
اردتمند: خدا
:-{

* سبیل‌های نبی همیشه تاب داره / کلاهش همیشه از ضرب گلوگه‌ها سوراخ-سوراخه / هیچ اسبی نمی‌تونه اسب نبی رو بگیره / بذار بهت بگن که «آی قاچاق نبی / هاجرش از خودش هم تند و تیزتره… نبی!»

پ.ن: اینجا

382

دیشب نزدیک‌های ساعت 4 بود که خوابیدم، اما صبح هفت‌و‌نیم بود که با زنگ یه مشتری بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. دیدم سعید داره آماده میشه بره سر کار، گفتم پس منم برسون. تو مسیر آهنگ «sen Allahin bir lutfusun» از Ebru Gündeş (اینجا) داشت پخش میشد. از آخرین باری که این آهنگ ابرو رو شنیده بودم شاید 4-5 سالی می‌گذشت.
از هر پونصد میلیون نفر حداقل یک نفر هست که صداش مث شجریان باشه، یا باب مارلی، یا سلن دایِن یا بنان یا هر کسِ دیگه‌ای. اما صدای این زن تکرار نشدنیه. لامصب انگار صدای زمینی نیست. نیست که نیست…

361

You need coolin›
baby! I’m not foolin›
I’m gonna send you back to schoolin

باید قبول کنیم که موسیقی ما تا رسیدن به LedZeppelin و بیتلز و ACDC و جیمی هندریکس و باب مارلی سالها کار داره.
یه جایی توی مستند «آرامش با دیازپام 10» محسن نامجو بعد از این که ویدئو کلیپ «Dance me to the end of love» رو پخش میکنه، میگه: «خلاصه بگم! هر کاری ما بخوایم بکنیم اونا قبلا کردن! خدا شاهده!»

349

بـورایـا کـادَرمـیـش یـُولـومـوز دِئـمـه‌ک
آجی‌ایله باغلانمیش سُونوموز دِئمه‌ک
تـک چـاره تـانری‌دان صابیر دیله‌مـه‌ک
کادَره سیتَمـین* نـه فایـداسـی وار؟
* ستم

پ.ن: دانلود

338

در خیابان انقلاب که قدم می‌زدیم و دنبال کتاب بودیم؛ مثل همیشه من وراجی می‌کردم و داشتم در مورد کؤراوغلو صحبت می‌کردم و حرفم رسید به آنجا که گفتم داستان کؤراوغلو شخصیتی دارد به اسم «گیزیر اوغلو موصطافا بیئ». گفتم این شخص کسی است که پشت کؤراوغلو رو به زمین می‌مالد و کؤراوغلو که قدرت او را می‌بیند می‌نشیند گوشه‌ای و شروع می‌کند به گربه کردن که «کاش من اونا اِش اولایدیم / آنا دان اون بئش اولایدیم / کاش کی اونا قارداش اولایدیم / آغام کیم؟ پاشام کیم؟ خانیم کیم؟ نیگار کیم؟ گیزیر اوغلو موصطافا بیئ»*…
گوشی‌ام این روزها سوت و کور است و هر از چندی که زنگ می‌زند من واقعا حس جواب دادن ندارم. تنها چیزی که باعث می‌شود به گوشی‌ام نگاه کنم این امید است که شاید تو باشی. رینگ‌تون تمام گوشی‌های من دیفالت کارخانه بود و هیچوقت هم عوضش نکردم. اما چند روز قبل صدای زنگ را برای شماره‌ی تو آهنگ «گیزیر اوغلو موصطافا بیئ» ِ روحی سو را انتخاب کردم… شاید روزی دوباره زنگ زدی و گفتی: «سلام… خوبی؟»

* کاش که من دختر بودم و زن او می‌شدم / 15 بار از مادر زاده می‌شدم و هر بار هم به عقد اون در می‌اومدم / اصلا کاش که برادرش می‌شدم / آقای من کیست؟ پادشاه من کیست؟ خان ِ من کیست؟ نگار من کیست؟ مصطفی خان، پسر گیزیر…

پ.ن: با صدای روحی‌سو اینجا و با صدای نوید مُثمر اینجا

314

پیامبر ماحَم، سلام
امیدوارم که حالت خوب ِ خوب باشد. خب راستش را بخواهی من از اولش هم آدم بی‌وطنی بودم. از کودکی دوست داشتم دائما در سفر باشم. هجرت انگار که میراث پدرانم باشد و به من رسیده باشد. تمام تلاشم این بود که در اولین فرصت بار و بندیلم را ببندم و بروم سمت تهران و اگر هم شد آلمان. گاهی سنگی را در تاریکی می‌انداختم و امیدوار بودم به آلمان برسم. اما نشد. بعد از آن افتادم دنبال ِ رفتن به تهران. خب تهران تو را داشت… گفته بودم که تهران را دوست دارم… اما راستش عمده دلیلش تو بودی. خب دوست نداشم خانواده ام را تنها بگذارم. گفته بودی «پاییز و زمستون تهران، سرفه امونم نمیده»… و من دو‌ به‌ شک شده بودم برای رفتن. هجرت ِ من تهران نبود. هجرت من گرفتن دستهای بود… شب ِ رفتن با تو صحبت کردم و پدر و مادرم را بهانه کردم برای نرفتن. اما آمدم… گفتم «حداقل برا مدتی میتونم ببینمش»… صبح ساعت هفت‌ و نیم در راه رسیدن به محل کار جدیدم به خودم هی زدم «هی! برای مدتی یعنی چی؟ واسه همیشه». از دَم ِ در برگشتم و sms زدم که نرفتم و گفتی که در راه تهرانی. چند هفته بعد، بار دوم که زنگ زدند و گفتم که می آیم؛ شب‌َش راستش را به تو گفتم. گفتم که «تو را؛ با تو بودن را می‌خواهم. گفته بودم که برای من بی‌وطن؛ استانبول و برلین وطن‌ترین است… اما وطن من آنجاست که با تو باشم»… و تصمیمم را گرفته بودم. فکر نمی‌کردم روزی از زنجان رنجیده شوی و مرا بی‌وطن‌تر از اینی که هستم بکنی. دیگر حتی برلین و استانبول هم وطنم نبودند. باید سالهای ِ سال با بی‌وطنی‌ام بسازم و به این فکر کنم که خیابان ها را – این جاده‌های جهنم ِ بی حضور تو را – چگونه قدم بزنم… لابد تمام این سال‌ها هدفون در گوشم به صدای خسته‌ی داریوش گوش خواهم داد که می‌خواند «هجرت سرابی بود و بس؛ خوابی که تعبیری نداشت…»
دلتنگت: خدا
:-{

پ.ن: تصویر مال چند شب بعد از برگشتنمه که داشتم با الهام در مورد موندن و رفتن صحبت می‌کردم. 🙂
پ.ن2: یاد Kuş Hatiralari از Ibrahim Sadri افتادم که می‌گفت: بورادا اذان وار، اوردا چام / هر آخشام چینلار تپه‌نیمیزدن: اویان… اویان… (دانلود)