632

می‌تونستم بابت این همه مدت دو دلی و شک، امروز اخم کنم یا قهر کنم. می‌تونستم وقتی پرسیدم «نظر خودت چیه؟» و جواب داد «چه می‌دونم. من که هنوز ندیدمش»؛ می‌گفتم «باشه هر جور راحتی!» و می‌رفتم یک نخ سیگار می‌کشیدم.

ولی عوضش نشستم نامه نوشتم و گفتم من دیگه لب به سیگار نمی‌زنم. نامه نوشتم که Das ist ein muss

491

ستاره عزیز! سلام
این آخرین نامه‌ای که برایت می‌نویسم. از این که این همه مدت اذیتت کردم معذرت می‌خواهم.
خوب و بد؛ هر چه که بود تمام شد. البته که خوبش تو بودی و بدش من. ماجرای تو تمام شد و من آخر به این ایمان آوردم که که یا باید عاشق کسی بود، یا باید با او زندگی کرد… و این دو هرگز و هرگز، همزمان و با هم امکان‌پذیر نیست.
کسی چه می‌داند آینده‌مان چه می‌شود؟ تو شاید روزی معروف‌ترین «خبرنگار علم» در ایران شدی. شاید هم از ایران رفتی و در دانشگاه وست‌مینیستر لندن یا دانشگاه کالیفرنیای‌جنوبی آمریکا یا دانشگاه آریزونای ایتالیا به تحصیل و بعدش هم تدریس خبرنگاری پرداختی. شاید هم معروف‌ترین مدرس نجوم آماتور در ایران شدی.
من هم شاید روزی رفتم استانبول و برای همیشه آنجا ماندم. شاید هم برلین ِ محبوبم. شاید هم همینجا ماندم و حزب کمونیست ایران را دوباره راه‌اندازی کردم. راستش هیچوقت به تو نگفته بودم که عقاید کمونیستی دارم. البته یک بار برایت در مورد لزوم مبارزه صحبت کردم و گفتم که من همیشه در زندگی‌ام گفته ام «هَل مِن مبارزٌ». شاید هم قید مبارزه را زدم و در مبحث شبکه‌های کامپیوتری برای خودم یلی شدم.

خب خودت که بهتر می دانی، من به چیزی اعتقادی ندارم چه برسد به قسمت و تقدیر؛ اما لابد تقدیر این بوده! لابد قسمت این بوده که من باید چریک‌وار زندگی کنم. اصلا من نباید کارشناس شبکه می‌شدم (و اگر نمی‌گویم مهندس، برای این است که در قیاس با پژمان مقدم و ناصر حیدری و نیما یگانه و حامد فرنودی، عنوان ِ مهندس برای من خیلی زود است). من باید یک وکیل حامی ِ کارگران می‌شدم؛ یا یک راننده‌تریلی که همیشه در جاده است و شبها در اتاقک کامیونتش می‌خوابد، یا یک انقلابی در شیلی (البته این مورد برای زمان ِ آگوستو پینوشه بود و امروز دیگر کاربردی ندارد) و یا یک کشور استعمارزده‌ی دیکتاتوری دیگر. اما حالا که هیچکدام از اینها نشده‌ام و زندگی نه تنها «چهره آبی‌اش پیدا نیست»، بلکه روز به روز هم بیشتر روی سگش بالا می‌آید؛ لابلای تمام مشغله‌هایم شاید کمی وقت پیدا کردم و مطالعاتم را کامل کردم و زدم زیر همه چیز و مبانی انترناسیونال پنجم را ارائه دادم و جنبش جدیدی را شروع کردم.

باز هم بگذریم. راستش را بخواهی از بین همه خوبی‌هایت، اگر فمنیست‌ها بهشان برنمی‌خورد، تو تنها دختری بودی که می‌دیدم شعر را می‌فهمد. می‌شد مطمئن بود وقتی برایت می‌فرستم «من جرب المجرب، حله به الندامه» می‌فهمی و به همان زبان عربی جوابی که لازم دارم را برایم می‌فرستی. وقتی آهنگ سزن را برایت ترجمه می‌کردم که «بیا من من بر روی ستاره‌ها بنشینیم و به کره زمین بنگریم» و تو هی می‌پرسیدی خب بیشتر توضیح بده و با توضیحات من قانع نمی‌شدی، می‌فهمیدم دنبال جان کلام سزن هستی… و آخ! چقدر ترجمه زبان مادری به زبانی دیگر سخت بود… . خب راستش دختران و زنانی که من دیده‌ام، فقط شعر را حس می‌کنند، عمرا اگر عمیق بفهمند. (باز اگر به فمنیست‌ها برنخورد)
بگذریم! بیش از این نباید تو را و خودم را اذیت کنم.
تصدقت! بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. این نامه باید خیلی طولانی‌تر می‌شد، اما نشد… خوشبختی ات را آرزومندم.
زیاده جسارت است.
ارادتمند: رسول

479

پیامبر ماحم
سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد. از حال من هم اگر پرسیده باشی، ملالی نیست جز دوری تو. البته که ملال‌ها زیادند، اما دوری تو و گرمای آفتاب تابستان معجونی است مرد افکن.*
پیامبر ماحم! تولدت مبارک. ببخش اگر نتوانستم شخصا خدمت برسم و تولدت را تبریک بگویم. تقصیر تو نیست. تقصیر من است که آدم فرار کردن‌ها هستم. چه می‌شود کرد؟ من هم اینگونه بزرگ شده‌ام که از عالم و آدم فرار کنم.
نازنینم. اکنون که دارم این نامه را می‌نویسم، زل زده‌ام به مونیتور و چشمم به عکس زیبایت است. همان که کنار گرمای دریای عمان ایستاده‌ای و قرمزی شالَت دنیاست. راستی دریا خودش گرم است یا تو به آن گرما بخشیده‌ای؟

هدیه ناقابلی هم برایت فرستادم. می‌دانی؟ من اصلا از این آدم‌ها نیستم که بگویم «ببخشید اگر کم است و فلان است و بهمان» و از این حرف‌ها. اما خب ببخشید اگر بسته‌بندی درست و حسابی ندارد. از بی سلیقگی نیست. از نداشتن وقت است که حتی نتوانستم کاورهایش را پرینت بگیرم. می‌دانم تمام چیزهایی را که فرستاده‌ام خودت قبلا دیده‌ای و خوانده‌ای و لابد بارها تدریس کرده‌ای. شاید همه‌شان را قبلا داشته‌ای، شاید برخی را داشته‌ای و شاید هیچکدامشان را نداشته‌ای. نمی‌دانم. اما می‌دانی؟ من خودم هم قبلا مدرس بوده‌ام و می‌دانم منابع سمعی و بصری چقدر کلاس را مهیج می‌کند. منابع دست اول، دوم و یا حتی سومی که بهترین معلم نجوم دنیا را شاید بتواند اندکی کمک کند.

بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. تولدت مبارک. مواظب خودت باش و روی ماح پیامبرم را ببوس.
زیاده جسارت است.
امضا: خدا   :-{

* معجونی‌ست مرد افکن
آفتاب خرداد و دوری تو
که زمین‌گیرم می‌کند در این خیابان بهارستان (جنبش تن با کو – سجاد گودرزی)

464

پیامبر ماحم! سلام
امیدوارم که حالت خوب ِ خوب باشد. از حال من هم اگر پرسیده باشی همان ملال‌های همیشگی. هنوز چیز جدیدی بهشان اضافه نشده.
قبلا هم گفته بودم من با تایپ کردن راحت‌ترم تا قلم و کاغذ. خب گوشی‌ام را که عوض کرده‌ام، گوشی جدیدم امکاناتی ندارد تا بخواهم برایت نامه بنویسم. ببخش اگر تعداد نامه‌ها کم شده! به خاطر همین است!
بگذریم. این روزها بیشتر وقتم با فرشاد می‌گذرد. از آنجایی که بیش‌تر از نصفِ ساعات بیداری من در محیط کارم می‌گذرد، از بین تمام همکارهایم با او راحت‌ترم و مهم‌تر اینکه اخلاق و تفکر اوپن‌سورسی دارد. اگر چه کمی در تصمیم‌گیری کند است (مثلا در مورد همان بانکی که قرار بود بزنیم تا پول کتاب‌هایم جور شود (:دی) و سرعت عمل، عامل لازم بود؛ فرشاد هیچگونه کارایی‌ای ندارد)، اما خب در وانفسای گیر کردن بین عوام‌الناس، داشتن اینچنین همکاری جای شکر دارد.
دیگر جانم برایت بگوید که این روزها لابلای همه مشغله‌ها و کارها و کلاس‌هایم، اگر وقت کردم می‌نشینم و مجموعه مستندهای نجوم و کیهان می‌بینم و هی یادت می‌کنم. فیلم می‌بینم و یادت می‌کنم. موسیقی می‌شنوم و یادت می‌کنم. البته که خب من تلویزیون نگاه نمی‌کنم، اما خب چون تو گفتی جناب خان را دوست داری، قسمت‌هایی از آن را دانلود می‌کنم و می‌بینم و می‌خندم و یادت می‌کنم. بیشتر سعی در مفیدسازی اوقاتم دارم، اما خب هیچوقت هم موفق به مفیدسازی کامل نمی‌شوم. هی فکر می‌کنم که وقتم را دارند به زور از چنگم درمی‌آورند. و هی فکر می‌کنم که چقدر عقبم از دنیا!
می‌دانم! می‌دانم! پرفکشنیزم به سبک من مرض است؛ اما خب دوا و درمانی هم ندارد. خودت که می‌دانی! منم دیگر! من ِ لعنتی!
ماح نازنینم! بیش از این وقتت را نمی‌گیرم.
زیاده جسارت است
امضا: خدا
:-{

449

پیامبر ماحم! سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد. خب این که ملال من هم دوری توست، گفتنش تکرار مکررات شده است.
یادت هست گفته بودم برایت قصه خواهم خواند و تو گفتی که هر شب به قصه خواندنم فکر می‌کنی؟ می‌دانی؟ خب همان روزها شروع کردم به پیدا کردن قصه کوتاهی که بشود برایت خواند و ضبطش کرد. دیدم «فارسی شکر است» جمالزاده انگار برای قصه شب بودن نوشته شده است. نشستم و داستان را چندین بار از اول تا آخر خوب خواندم و یاد گرفتم. دیدم فضای طنزی که دارد با لحن خشک قصه‌خوانی جور در نمی‌آید. یا باید بتوان مثل نامجو یا رضا رهگذر صداهای مختلف درآورد که من بلد نبودم، و یا اینکه ضعف تقلید صدا را باید با موسیقی پوشش داد. افتادم به جان اینترنت و آنقدر گشتم تا موسیقی مناسب این داستان را پیدا کردم. موسیقی متن فیلم‌های چارلی چاپلین انگار ساخته شده بودند برای فضای کشتی و ملوانان و آژان‌ها و نظمیه‌ی موجود در داستان.
به هر حال! شروع کردم به ضبط کردن. اما خب با وجود اینکه بارها خوانده بودمش و تقریبا دیگر حفظ بودم، آن مرض پرفکشنیزم (که همیشه برای کسانی که دوستشان دارم فعال است) اینجا به کار افتاد و با کوچکترین مکثی (که حتی تپق هم حساب نمی‌شد)؛ دکمه stop را می‌زدم و دوباره از اول شروع به خوانش متن می‌کردم. قسمت سختش هماهنگ کردن متن با موسیقی بود. اینکه موسیقی کجا باید صدایش کم شود، متن از کجای موسیقی شروع شود، از کجا دوباره شروع به پخش موسیقی کنم…
اما راستش هیچوقت بیشتر از دو صفحه‌اش را نتوانستم بخوانم. بخاطر همین پرفکشنیزم لعنتی. اما خب همین که برای تو بود برایم کافی بود.
بعدها که وقت بیشتری داشتم تولستوی را، حافظ را، سعدی را، داستایفسکی را، نرودا را، علیرضا روشن را، موراکامی را برایت می‌خوانم. البته شاید هم روزی برایت نوام چامسکی خواندم، اگر تو هم مثل من به سیاست و فلسفه سیاست علاقه‌مندتر شدی.
بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. مواظب خودت باش و روی ماه ِ خودت را ببوس.
زیاده جسارت است.
امضا: خدا
:-{

448

پیامبر ماحم! سلام
امیدوارم که حالت خوب ِ خوب باشد. از حال من هم اگر پرسیده باشی خوبم! جز دوری ِ تو که ملال ِ همیشگی است، درگیری همیشگی‌ام با همکاران -به خاطر ضعف اطلاعات کاری و اشتباهات مکرر و بدتر از همه نداشتن وجدان کاری- و کلاس‌هایم و امتحان‌های مرتبطش، کم بودن 24 ساعت برای انجام دادن همه کارهایی که می‌خواهم و هی احساس عقب ماندن از کورس مطالعه و یادگیری، قسمتی دیگر از ملال‌هایم را تشکیل می‌دهند. بگذریم!
می‌دانی؟ یکی از سخت‌ترین تصمیماتی که آدمی می‌تواند در زندگی‌اش بگیرد، رفتن یا ماندن است. منظورم انتخاب هجرت (به معنای عام و جدای از هجرتی که قبل‌ترها در موردش با تو صحبت کرده بودم) به عنوان تصمیمی برای آینده است. این که بروی و تخصصت را و علمت را و خودت را با رفتنت ببری و از امکاناتی که شاید راحت‌تر از اینجا در اختیارت قرار می‌دهند استفاده کنی و پیشرفت کنی، یا این که بمانی، شاید اینجا مؤثرتر واقع شدی! حداقل برای آدم‌هایی مثل من که نه تفکراتمان مثل ایرانی‌ها ایرانی است و نه مثل غربی‌ها غربی، فکر هجرت برزخی است که آزارمان می‌دهد. ماندنمان روح‌مان را می‌خورد، و رفتنمان فرهنگ‌مان را. بمانیم مطرودیم و برویم به چشم یک غریبه‌ی دست دومی نگاهمان می‌کنند. بمانیم تلاشمان را برای کاری مشابه در غربت باید چند ده برابر بکنیم و برویم همانند طُفیلی‌ای هستیم که مِنَت همواره چون اربابی بالای سرمان ایستاده و شلاق‌مان می‌زند.
نامجو قطعه‎‌ای دارد به نام «جبر جغرافیایی». جزو بهترین کارهای موسیقیایی است که من در تمام عمرم شنیده‌ام. قسمتی دارد که می‌گوید «این که تو بازی‌شون راهت نمیدن / این که سر به سرت می‌ذارن…»! ترس اینکه بمانم و بعد ببینم دیگران نیز من را در بازی‌شان راه نداده‌اند و نتوانستم آنگونه که باید برای جامعه اطرافم موثر باشم و یا کمی جاه‌طلبانه‌تر، آنگونه که باید تاثیر خود را بر اطرافم بگذارم؛ و بعد متوجه شوم که خب در صورت هجرت موفق‌تر و موثرتر بودم. و یا برعکس، بروم و بعد ببینم که می‌توانستم اینجا موثرتر باشم… و بعد بنشینم و زیر لب با خود بخوانم «یک روز از خواب پا میشی، می‌بینی رفتی به باد…»!
یادت هست که در بحبوحه‌ی نوشتن پایان نامه‌ات از پرفکشنیزم حرف می‌زدی؟ خب من پرفکشنیزم افراطی ندارم. یعنی خودم را اذیت نمی‌کنم که کارها حتما به بهترین وجه ممکن انجام شود. همین که حداقل یک درجه بالاتر از سطح ِخوب باشد برایم کافی است. اما خب به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم من آدم یک دست و چند هندوانه‌ام؛ تنها اگر اعتماد کنند و در بازی‌شان راهم بدهند.
بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. مواظب خودت باش و روی ماه ِ پیامبرم را ببوس.
زیاده جسارت است.
امضا: خدا
:-{

444

پیامبر ماحم! سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد.
می‌دانی؟ جمعه‌ای که گذشت، طبق برنامه‌ی 6 ماهه انجمن، من سرپرست برنامه صعود دانشجویی بودم. برنامه‌ای که از نظر فنی و کوهنوردی در سطح متوسطی بود، اما توان اجرایی بالایی می‌خواست.
اولش که با حراست دانشگاه بر سر چسباندن پوسترهای برنامه درگیر بودم. هر عکسی که می‌بردم می‌گفتند که خانم‌ها و آقایان نباید در عکس کنار هم باشند. و در واقع کلا برنامه اصلا نباید مختلط اجرا شود. سه بار پوستر عوض کردم تا بالاخره اجازه دادند تا پوستر بر روی در و دیوار دانشگاه‌ها نصب شود. از لَجم عکس بک‌گراند پوستر آخر را طوری انتخاب کردم که حتی آقایی هم در عکس نباشد، چه برسد به خانم!
از طرفی از آنجایی که بچه‌های ما معمولا دُز بالایی از مسئولیت‌پذیری را در وجودشان دارند، دریغ از ذره‌ای کمک و همکاری. از حق نگذریم که دو سه نفرشان در حد توانشان مایه گذاشتند، اما باقی انگار نه انگار که رسول دارد به تنهایی بار این برنامه‌ی پر دردسر را بر دوش می‌کشد.
به هر جان کندنی که بود بالاخره برنامه را به زمان اجرا رساندم. سر و کله زدن با 70 نفر که اصلا نمی‌دانند کوهنوردی یعنی چه و قوانینش چیست واقعا کار سختی بود. اما به قله که رسیدیم و عکس‌ها را که گرفتیم، همه را به سمت پایین روانه کردم و خودم ماندم و عکاس. بردمش روی شاخ دوم قله و ازش خواستم که دو عکس از من بگیرد، طوری که شاخ ِ اول قله هم معلوم باشد. یکی با پرچم فلسطینم و دیگری با «ماح». البته در کنار نامت ماه و ستاره نیز قرار دادم. هم برای اینکه «ماه» است و هم «ستاره» و هم از این بابت که نشان محبوب من است.
آمدم پایین و با خودم زمزمه کردم: «دوشاخ ِ محبوبم؛ با تو…»
بیش از این وقتت را نمی‌گیرم.
زیاده جسارت است.
امضا: خدا
:-{

به خواندن ادامه دهید

423

پیامبر ماحم
سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد.
الان که دارم این ها را می‌نویسم ساعت نزدیک به 2 نیمه شب (و البته دقیق‌تر بخواهم بگویم 2 بامداد شنبه 15 فروردین) است و من در این 14 روز شب‌ها بیدار مانده‌ام و روز تا ساعت ده و نیم – یازده خوابیده‌ام. و خب از فردا بی‌حوصلگی صبح‌ها به جانم خواهد افتاد، چرا که مجبورم صبح زود بیدار شوم تا به کلاس‌هایم برسم.
جانم برایت بگوید که هفته اول تعطیلات را صرف ِ مطالعه بر روی ارزش پول کرده‌ام و هفته دوم را صرف یادگیری لینوکس و دیدن آثار کیشلوفسکی. فکرهای خوبی در سرم دارم؛ اما همه‌شان منوط بر این است که اولا تنبلی را کنار بگذارم، و دوم اینکه استاد راهنمای خوبی داشته باشم. البته بحث ِ داشتن اسپانسر خوب هم در این قضیه بی‌تاثیر نیست، اما خب بدون اسپانسر هم می‌شود بیش از نصف آن فکرها را عملی کرد. 🙂
دنیا را چه دیدی! شاید روزی آمد که اسم من در ذهن دیگران عجین با ایده‌های خلاقانه شد! B-)
بیش از این مزاحمت نمی‌شوم.
مواظب خودت باش
زیاده جسارت است
ارادتمند: خدا