510

قرار بود برای نارین بسته‌ای رو بفرستم. اما هر روز که از خونه میزدم بیرون یادم می‌رفت بسته رو با خودم بردارم. بالاخره امروز صبح که می‌رفتم سر کار بسته رو برداشتم و سر راهم رفتم اداره پست و بسته رو ارسال کردم. شب بهش مسیج دادم که «بالاخره فرستادم» و جواب داد «چه عجب»! و من در جوابش گفتم «دیشب پیامبرم اومد به خوابم و گفت صبح یادت نره بسته رو پست کنی»! نارین خندید اما من کاملا جدی گفته بودم.
دیروز ستاره زنجان بود و دو سه ساعتی با هم بودیم. ذره‌ای از احترام من به این دختر عجیب کم نشده بود. نه این که رفتار من فی نفسه محترم باشه، نه! شخصیت ستاره بود این همه احترام رو ایجاب می‌کرد.
ستاره اومد و رفت و در بین این اومدن و رفتن، رفتیم گوشه‌ی دنج یه کافه نشستیم، کلی حرف زدیم و خندیدیم و خبرهای این مدت دور از هم بودن رو به هم رسوندیم و انقدر غرق حرف زدن بودیم که حتی یادمون رفت با همدیگه یه عکس یادگاری بگیریم.

485

چیزایی هست که حسرتش تا ابد به دل آدم می‌مونه. مثلا ماجرایی که پارسال برای من اتفاق افتاد.
روز تولدم چهارشنبه بود و چون تولد شبنم هم دو روز بعد تولد منه، قرار شد بچه‌ها برای من و شبنم با هم جشن بگیرن. هر چند که من از اینکه برام جشن تولد بگیرن کلا خوشم نمیاد و به خودشون هم گفتم، ولی قبول نکردن و گفتن تو عالم همکاری دوس دارن برام جشن بگیرن. قرار بر این شد که من برم تهران تا ستاره رو ببینم و جشن روز جمعه برگزار بشه.
علی ای حال، وقتی برنامه همکاران مشخص شد، روز تولدم من رفتم تهران تا ستاره رو ببینم. ستاره تو اردوی تیم ملی بود و گفته بود که تا ظهر برمی‌گرده تهران. اومد و با هم رفتیم یه آژانس هواپیمایی. قرار بود ستاره لیدر یه تور نجوم تو کویر باشه. لیست رو تحویل گرفت و راه افتادیم. برنامه این بود که ظهر پنج‌شنبه راه بیفتن سمت کویر و شب رو مشغول رصد باشن و جمعه برگردن. ستاره بهم گفت تو هم بیا. زنگ زدم به بچه ها گفتم من که نمی‌خوام برام جشن بگیرین ولی اگه قراره جشنی هم بگیرین بندازین جمعه شب. من می‌خوام برم رصد. گفتن الا و بلا که ما جشن رو روز جمعه می‌گیریم و تو هم باید باشی. به ستاره جریانو گفتم و عصر از هم جدا شدیم. شب رفتم پیش فرخ و فردا صبحش هم راه افتادم اومدم زنجان.
جمعه صبح زنگ زدم ببینم برنامه چیه، گفتن برنامه افتاد عصر جمعه. پاشدم رفتم سالن سنگنوردی. عصر زنگ زدم پرسیدم که برنامه چیه؟ گفتن برنامه افتاده شب، باغ هم نمیریم، تولد رو خونه شبنم اینا می‌گیریم. گفتم پس من نمیام. هادی و مرتضی زنگ زدن و کلی خواهش و بعدش هم تهدید که نیای دیگه با ما حرف نزن و اینا.
شب با همون لباسایی که تو سالن سنگ خاکی شده بود پاشدم رفتم تولد و تا آخر مجلس مث برج زهرمار نشسته بودم.
حسرت‌هایی هس که تا عمر داری به دلت می‌مونه. مث همین رصد که نتونستم برم.

480

دیروز تو جلسه انجمن آیاز داشت گزارش برنامه دیواره آزاد رو میداد. آخر گزارش پرسید کسی سوالی نداره؟ من گفتم در مورد شهاب سنگی که دیدین توضیح بدین. آیاز یه سری توضیحات داد و آخرش هم گفت: «ما که زیاد سر درنمیاریم، اما از یکی از دوستان متخصص تو این زمینه پرسیدم، گفت با این توصیفی که گفتی 50 کیلومتر اونورتر افتاده»
و من نمیدونم چرا مطمئن بودم از تو پرسیده. بعدش خودش بهم گفت اون شب زنگ زدم به ستاره. 🙂

479

پیامبر ماحم
سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد. از حال من هم اگر پرسیده باشی، ملالی نیست جز دوری تو. البته که ملال‌ها زیادند، اما دوری تو و گرمای آفتاب تابستان معجونی است مرد افکن.*
پیامبر ماحم! تولدت مبارک. ببخش اگر نتوانستم شخصا خدمت برسم و تولدت را تبریک بگویم. تقصیر تو نیست. تقصیر من است که آدم فرار کردن‌ها هستم. چه می‌شود کرد؟ من هم اینگونه بزرگ شده‌ام که از عالم و آدم فرار کنم.
نازنینم. اکنون که دارم این نامه را می‌نویسم، زل زده‌ام به مونیتور و چشمم به عکس زیبایت است. همان که کنار گرمای دریای عمان ایستاده‌ای و قرمزی شالَت دنیاست. راستی دریا خودش گرم است یا تو به آن گرما بخشیده‌ای؟

هدیه ناقابلی هم برایت فرستادم. می‌دانی؟ من اصلا از این آدم‌ها نیستم که بگویم «ببخشید اگر کم است و فلان است و بهمان» و از این حرف‌ها. اما خب ببخشید اگر بسته‌بندی درست و حسابی ندارد. از بی سلیقگی نیست. از نداشتن وقت است که حتی نتوانستم کاورهایش را پرینت بگیرم. می‌دانم تمام چیزهایی را که فرستاده‌ام خودت قبلا دیده‌ای و خوانده‌ای و لابد بارها تدریس کرده‌ای. شاید همه‌شان را قبلا داشته‌ای، شاید برخی را داشته‌ای و شاید هیچکدامشان را نداشته‌ای. نمی‌دانم. اما می‌دانی؟ من خودم هم قبلا مدرس بوده‌ام و می‌دانم منابع سمعی و بصری چقدر کلاس را مهیج می‌کند. منابع دست اول، دوم و یا حتی سومی که بهترین معلم نجوم دنیا را شاید بتواند اندکی کمک کند.

بیش از این وقتت را نمی‌گیرم. تولدت مبارک. مواظب خودت باش و روی ماح پیامبرم را ببوس.
زیاده جسارت است.
امضا: خدا   :-{

* معجونی‌ست مرد افکن
آفتاب خرداد و دوری تو
که زمین‌گیرم می‌کند در این خیابان بهارستان (جنبش تن با کو – سجاد گودرزی)

464

پیامبر ماحم! سلام
امیدوارم که حالت خوب ِ خوب باشد. از حال من هم اگر پرسیده باشی همان ملال‌های همیشگی. هنوز چیز جدیدی بهشان اضافه نشده.
قبلا هم گفته بودم من با تایپ کردن راحت‌ترم تا قلم و کاغذ. خب گوشی‌ام را که عوض کرده‌ام، گوشی جدیدم امکاناتی ندارد تا بخواهم برایت نامه بنویسم. ببخش اگر تعداد نامه‌ها کم شده! به خاطر همین است!
بگذریم. این روزها بیشتر وقتم با فرشاد می‌گذرد. از آنجایی که بیش‌تر از نصفِ ساعات بیداری من در محیط کارم می‌گذرد، از بین تمام همکارهایم با او راحت‌ترم و مهم‌تر اینکه اخلاق و تفکر اوپن‌سورسی دارد. اگر چه کمی در تصمیم‌گیری کند است (مثلا در مورد همان بانکی که قرار بود بزنیم تا پول کتاب‌هایم جور شود (:دی) و سرعت عمل، عامل لازم بود؛ فرشاد هیچگونه کارایی‌ای ندارد)، اما خب در وانفسای گیر کردن بین عوام‌الناس، داشتن اینچنین همکاری جای شکر دارد.
دیگر جانم برایت بگوید که این روزها لابلای همه مشغله‌ها و کارها و کلاس‌هایم، اگر وقت کردم می‌نشینم و مجموعه مستندهای نجوم و کیهان می‌بینم و هی یادت می‌کنم. فیلم می‌بینم و یادت می‌کنم. موسیقی می‌شنوم و یادت می‌کنم. البته که خب من تلویزیون نگاه نمی‌کنم، اما خب چون تو گفتی جناب خان را دوست داری، قسمت‌هایی از آن را دانلود می‌کنم و می‌بینم و می‌خندم و یادت می‌کنم. بیشتر سعی در مفیدسازی اوقاتم دارم، اما خب هیچوقت هم موفق به مفیدسازی کامل نمی‌شوم. هی فکر می‌کنم که وقتم را دارند به زور از چنگم درمی‌آورند. و هی فکر می‌کنم که چقدر عقبم از دنیا!
می‌دانم! می‌دانم! پرفکشنیزم به سبک من مرض است؛ اما خب دوا و درمانی هم ندارد. خودت که می‌دانی! منم دیگر! من ِ لعنتی!
ماح نازنینم! بیش از این وقتت را نمی‌گیرم.
زیاده جسارت است
امضا: خدا
:-{