۶۵۱

کتاب واروفاکیس رو با بهار شروع کردیم. بخاطر اینکه بهار اذیت نشه کردیمش نفری هر دو روز یه بار یه پاراگراف. طبیعتا باید تا آخر تابستون تموم می‌شد. تنبلی بهار رو دیدم، من هم تنبلی‌ام گرفت. آخر آذر رسیده بودیم به صفحه 120 که دیدیم 6 دی یه ترجمه از این کتاب اومد بیرون!
حالا شاید هم تصمیم گرفتیم ادامه‌ش بدیم و تمومش کنیم. تا ببینیم چی پیش میاد.

638

اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم
پاهای تو چون فرق باز‌کرده از سر ِ زیبایی ِ به‌درون‌برگشته بر سینه‌ام تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه‌ی دوقلو می‌بوسم می‌بوسم
هر پای‌ات را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم، بیدار می‌شوی می‌خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین! زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینـَمَم
با وسعتِ نگاهِ بر‌گشته‌ی به درون، به‌درون‌برگشته، تا ته ببین! تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم، اگر تو مرا… حالا بیا تو شانه بزن زانو!
من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم

– رضا براهنی

587

ماگدا: بگو ببینم چرا منو دید می‌زنی؟
تومک: چون دوسِت دارم، راست می‌گم.
ماگدا: چی می‌خوای؟
تومک: نمی‌دونم!
ماگدا: می‌خوای منو ببوسی؟
تومک: نه!
ماگدا: می‌خوای با من بخوابی و عشق‌بازی کنی؟
تومک: نه!
ماگدا: می‌خوای با من سفر کنی؟
تومک: نه!
ماگدا: پس چی می‌خوای؟
تومک: هیچی!
ماگدا: هیچی؟
تومک: هیچی!

فیلم کوتاهی درباره عشق (A Short Film About Love) کریستوف کیشلوفسکی، عاشقانه‌ترین فیلمی است که دیده‌ام. نمی‌دانم کیشلوفسکی عمدا نام ماگدالنا را برای زن انتخاب کرده یا نه، یک انتخاب تصادفی بوده. اما در روایت کازانتیزاکیس از زندگی مسیح، ماگدالِن (مجدلیه) نام معشوقه عیسی مسیح بوده است. همان زنی که عیسی مانع از سنگسارش شد و بعد از این که یهودا را به اشتباه به جای عیسی به صلیب کشیدند، عیسی تا پایان عمر خود با ماریا ماگدالن زندگی کرد و صاحب فرزندانی شد.

پ.ن: به دعوت نوشی

574

یک عمر بد کیمیایی را گفته بودم و فیلم‌هایش را به سخره گرفته بودم. اما حالا عاشق گوزن‌هایش شده بودم. عاشق قدرت که چریک بود، عاشق صدای پری زنگنه با آن صدای حزن‌آلودش که به جای فرهاد کنجشگک اشی‌مشی را مثل یک لالایی برای فرزند یتیمی می‌خواند. عاشق موسیقی متنش، آنجایی که نشسته‌اند سر سفره و به قول خودشان «عرق می‌خورند» و از خاطرات می‌گویند. و… و عاشق آن صحنه آخرش که من را یاد درگیری ساواک و فدائیان خلق می‌اندارد، یاد حمید اشرف و رفقایش…